پايگاه هشتم شكاري

انگیزه ای برای گفتن انچه فراموش شده است

نبردهوایی با میگ 21

 
نبردهوایی با میگ 21
 
خاطره از سرگرد خلبان یدا... شریفی راد



شصت و پنجمین روز جنگ نیز مثل گذشته شروع شد. صبح زود به پست فرماندهی رفتم و از ماموریتم جویا شدم. هنوز مشخص نبود و یا مصلحت نبود كه زودتر ما را آگاه كنند. بنابر این، در اتاق جنگ به انتظار دستور فرماندهی بودم. پس از دو ساعت اطلاع دادند اگر سرهنگ "جوادپور" تا ساعتی دیگر نرسد، انجام ماموریت ایشان به عهده من خواهد افتاد. سرهنگ جواد پور که یکی از بهترین خلبان های پایگاه بود، سر وقت نرسید. برنامه فوق تعیین و طرح ریزی شده بود. شماره 2 " ستوان "امیر زنجانی" بود. او را خواستم، طرح لازم را برایش گفتم و از همكاران و دوستان حاضر در اتاق جنگ خداحافظی كرده، وسایل پروازی را برداشتیم و رفتیم به سمت شیلترها.


طبق برنامه پرواز کردیم و به هدف رسیدیم

بامداد پنجم آذرماه سال 1359 به طرف شیلتر ها رفتیم و كنار هواپیماها بررسی بیرونی انجام شد. سوار مركب ها شدیم. موتورها را روشن كردیم و پریدیم. چند لحظه بعد روی اولین نقطه معین شده در آسمان، كنار هم بودیم. زمان را ثبت كردیم و به سوی هدف راندیم. پس از چهارده دقیقه از مرز گذشتیم. نشانی های نقشه با علامات زمینی مطابقت داشت. هوا خوب بود. دیدمان عالی بود و مشكلی در كار نبود. هدف یك پست دیده بانی بود در شمال شرقی سلیمانیه. همه چیز طبق بریفینگ انجام گرفت و به موقع روی هدف حاضر بودیم. بلافاصله موقعیت گرفتیم و به سمت دیده بانی شیرجه كردیم. لحظه ای كه به ارتفاع رها كردن راكت ها رسیدیم، به نظرم رسید دیده بانی خالی از نفر و متروك است. بنا بر این از رها كردن راكت ها خودداری كردم. به ستوان امیر زنجانی نیز سپردم و جهت اطمینان بیشتر از متروك بودن هدف، از ارتفاع پائین اطراف دیده بانی را بررسی كردم.


هدف دیگری را شناسایی کردیم

به ستوان زنجانی گفتم دوباره موقعیت تاكتیكی بگیرد و رفتیم به طرف هدف شماره دو. سه دقیقه فاصله زمانی بود و یك دره عمیق و یک تپه، فاصله مكانی، ارتفاع مان حسابی پائین و سرعت مان زیاد بود. از دید هواپیماهای دشمن مصون مانده بودیم. از كنار آنتن مخابراتی شهر سلیمانیه كه می گذشتیم، امیر زنجانی گفت:
- جناب سروان آنتن سمت راست را می بینی؟
می دیدم و پاسخ را دادم. گفت: "تارگت (هدف) خوبی است."
در حالی كه آخرین گردش به سمت هدف شماره 2 را شروع كردم و سی ثانیه بیشتر با هدف فاصله نداشتم، گفتم: گچند بار مورد حمله واقع شده، متروك است."
و در همین زمان از روی كارخانه سیمانی كه در غرب شهر سلیمانیه قرار داشت، عبور كردم و قبل از رسیدن به هدف، انفجاری در زیر هواپیما شنیدم، طوری كه هواپیمایم لرزید. بلافاصله گفتم:
- امیر ... مرا زدند، ولی هواپیما هنوز پرواز می كند، دقت كن ضد هوائی زیاد است.
جوابی از امیر نشنیدم. چند بار اسمش را تكرار كردم و پرسیدم:
- می شنوی؟ 


هواپیمای میگ عراقی دنبالم بود

در حالی كه سمت چپم را جهت دیدن هواپیمای امیر می پائیدم، یك فروند میگ21 را دیدم. قضیه انفجار روشن شد. بلافاصله تمام مهماتم را به طور اضطراری از هواپیما رها كردم و دكمه ها را جهت یك درگیری هوائی روشن كردم. سرعت را تا حداكثر افزایش دادم و ارتفاع را به حداقل ممكن رساندم . زنده ماندن خود را در نابودی میگ مزبور یافتم. هیجان زده شده بودم. یا باید میگ21 عراقی را سرنگون می كردم و یا باید غزل خداحافظی را می خواندم.
میگ21 مدت ها بود مرا دیده بود. از من بالاتر می پرید و از هر نظر موقعیتش بهتر از من بود. گذشته از آن كه در خاك كشورش بود و این باعث دل گرمی بیشتری برای خلبانش بود. حركت های تاكتیكی را آغاز كردم. چند بار با هواپیمای دشمن در یك ارتفاع قرار گرفتیم و از كنار هم رد شدیم. بالا رفتیم، پائین آمدیم. 


میگ عراقی سرنگون شد

با تاكتیكی كه به كار بردم، میگ21 دشمن را چند لحظه جلو انداختم و خود را از مرگ حتمی نجات دادم ولی او هم خودش را كنترل كرد و سرعتش را پائین آورد اما من نجات یافته بودم و در فاصله بالاتری از وی قرار گرفته بودم. اشتباه بعدی دشمن آن بود كه دیگر سرعتش را اضافه نكرد . در ارتفاع پائین و جلوتر از من می پرید اما من نیز مرتكب اشتباه شدم و موشكی را بی موقع به طرفش رها كردم كه از كنارش گذشت و منفجر شد و خیال می كنم به او صدمه ای نرسید.
بعد با مسلسل به طرفش تیراندازی كردم. اغلب پشت میگ و گاهی در بالا و بال راستش پرواز می كردم. ارتفاع خیلی پائین و سرعت میگ خیلی كم بود. چندین بار به طرفش تیر انداختم. به میگ اصابت می كرد ولی سقوط نكرد. در حالی كه خلبان میگ21 دشمن سرش را كاملا به سمت من و راست گردانده بود، ناگهان بال سمت چپش به زمین گرفت و این كار یعنی آتش گرفتن آنی هواپیما. 

Iraqi Su-22M shot down in the noon of 11 May 1982 by a HAWK SAM during Operation Beit-ol-Moghadass.



با سرعت به سمت مرز حرکت کردم

دیگر درنگ جایز نبود. با سرعت زیاد و ارتفاع كم منطقه درگیری را ترك گفتم و به سمت كشور بازگشتم. جای اندیشیدن به امیر نبود. وقتی به آسمان كشور وارد شدم، گزارش ماجرایم را دادم و گفتم كه از ستوان زنجانی خبر ندارم اما هرگز خیال نمی كردم رادار كشورمان هم از امیر خبر نداشته باشد. در جواب سوالاتم فقط سكوت بود كه شنیدم. پس از ورود به منطقه كنترل پایگاه، با برج تماس گرفتم. اطلاعات لازم را گرفتم و درحالی كه حداقل بنزین را داشتم، نشستم. هواپیما را به شلتر بردم و پس از خاموش كردن موتورها و پر كردن فرم پرواز، به سمت پست فرماندهی رفتم.
وقتی شرح ناقص گم كردن و از دست دادن امیر را می دادم، چهره های حضار در اتاق، زیر بار غم از دست دادن ستوان شهید "ابوالحسنی" كه پیش از ورود من از آن آگاه شده بودند، در هم فرو رفته بود. مدتی التهاب داشتم. تا فهمیدم ...


امیر زنجانی پر کشیده بود

ستوان امیر زنجانی به شهادت رسیده بود. از طرفی غم از دست دادن امیر رنجم می داد و از طرفی لحظات درگیری و اعمالی كه انجام شده بود و زندگی دوباره ای كه یافته بودم مرا مغرور می كرد و از طرفی خبر فقدان شهید ابوالحسنی دردناك بود. هنوز چهره محجوب امیر از نظرم محو نشده است. با آن صدای نازك و مهربانش می گوید:
- جناب سروان، تارگت خوبی است...
گاهی فكر كرده ام در این تتمه عمری كه مانده است، مجال این را خواهم یافت كه خلبانی را ببینم با آن حجم یك جا جمع شده از ادب و استعداد و شور و عشق به وطن و گاهی فكر می كنم یعنی ممكن است با كسی آشنا شوم كه جای روحیه شاد و لب خندان و لطیفه های" ابوالحسنی " را بتواند پر كند؟
بعدها معلوم شد كه هواپیمای ستوان زنجانی با یك هواپیمای عراقی كه از پشت به او حمله كرده بود، تصادم و هر دو در دم جان داده اند.

http://airtoair.blogfa.com/

http://iranian-airforce.blogfa.com/


 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/10ساعت 13:39  توسط جابر حداد  |