حماسه جاويد جوشن

 

ناخدا یکم عباس ملك


فرمانده ناوچه هميشه‌جاويد جوشن

 

Literally taken apart by numerous heavy hits scored by USN aircraft, IRINS Sahand is left afire along its whole length. (US DoD)



پس از اتمام عمليات حفاظت از نفتكش‌ها، عازم پايگاه خود در منطقه يكم دريايي بندرعباس بوديم. حدود ساعت هفت صبح از طريق پايگاه به ما خبر دادند كه در نزديكي‌هاي جزيره كيش، ناوهاي آمريكايي به سكوهاي نفتي نصر و سلمان كه در جنوب غربي جزيره سيري قرار دارند، حمله كرده‌اند.
مدت زيادي نگذشت كه پنج يا شش فروند هواپيما و بالگرد در اطراف ناوچه ظاهر شدند؛ البته هواپيماها در سطح بالا پرواز مي‌كردند. در آن زمان حدود 20 مايل از جزيره سيري دور شده بوديم و تقريباً 30 تا 35 مايل با سكوهاي «نصر» و «سلمان» فاصله داشتيم. در همين موقع يكي از بالگردها سعي كرد به ما نزديك شود. ما در اين شرايط سامانه‌اي به نام «گارد» داشتيم كه از طريق آن مي‌توانستيم با خلبان بالگرد تماس بگيريم، از همين طريق به او يادآور شديم كه طبق قوانين بين‌المللي و با توجه به شرايط جنگي منطقه و ناشناس بودن بالگرد، نمي‌تواند بيش از 5 مايل به ما نزديك شود.
خلبان هم در پاسخ گفت: «من ناشناس نيستم، من بالگرد نيروي دريايي آمريكا هستم و به شما اخطار مي‌دهم كه ناوچه را متوقف و تمام افراد را به روي قايق‌هاي نجات منتقل كنيد!»
بعد از شنيدن پيام، بلافاصله آژير جنگ را به صدا درآوردم. در همين زمان متوجه شدم كه كسي برروي مدار مخابراتي، مرا با زبان انگليسي خطاب كرده و مي‌گويد: «من فرمانده ناوگان نيروي دريايي آمريكا هستم و به شما اخطار مي‌كنم كه متوقف شويد و كشتي را از نيروها تخليه كنيد!»
من هم در پاسخ وي با لحني جدّي گفتم: «اينجا خليج فارس است؛ من از شما دستور نمي‌گيرم و طبق مأموريتي كه دارم، بايد براي نجات افرادي كه بر روي سكو قرار گرفته‌اند، به سوي سكوهاي نفتي بروم. شما حق هيچ‌گونه دخالت در امور كشور ما را نداريد و بايد منطقه را ترك كنيد!»
در همين اوضاع و احوال، با ساير كاركنان مشورت كردم و با اينكه همه مي‌دانستند تنها هستيم و امكان ارتباط با رده فرماندهي هم نداشتيم و از هر طرف مورد محاصره آمريكايي‌ها قرارگرفته‌ايم، با كمال شجاعت گفتند: حاضرند تا پاي جان در مقابل آمريكايي‌ها ايستادگي و از كشتي حفاظت كنند.

در همين زمان يك نفر با بي‌سيم و به زبان فارسي گفت: «به شما دستور داده مي‌شود، شما اجرا كنيد. اگر شما تسليم شويد، آن دسته از افرادي كه مايل باشند، مي‌توانند با ما به آمريكا بيايند و ما در آنجا هر گونه امكاناتي كه خواسته باشند، به آنان خواهيم داد و آن دسته از افراد هم كه مايل به اين كار نيستند، مي‌توانند به ايران باز گردند!» به طور صريح به آنان گفتم: «ما به مأموريت خود ادامه خواهيم داد.» در اين شرايط، آمريكايي‌ها از متوقّف كردن ناوچه جوشن نااميد شدند و اوّلين موشك، بلافاصله بعد از آخرين مكالمه ـ حدود ساعت 30/12ـ به طرف ما شليك شد و ما با سامانه‌هاي ضدموشكي كه داشتيم، موفق شديم موشك دشمن را حدود 200 يارد از ناوچه منحرف كنيم. با نزديك شدن اوّلين بالگرد به ناوچه، دستور آتش دادم كه به لطف خداوند مورد اصابت قرار گرفت و سقوط كرد. با مشاهده اين صحنه، ساير بالگردها از ناوچه فاصله گرفتند و هواپيماهايي كه در اطراف‌مان بودند، فاصله خود را با ما بيشتر كردند.
اندكي بعد آنها دوّمين موشك خود را به سوي ما پرتاب كردند. با مشاهده موشك، دستور شليك به سوي موشك را دادم، ولي به خاطر سرعت بالايي كه موشك آنان داشت، عملا دفاع بي‌نتيجه ماند و موشك دشمن به بدنه ناوچه اصابت كرد. از بين چهار لانچر پرتاب موشك گذشت و در موتورخانه منفجر شد. در آن انفجار 25 تركش به بدن من اصابت كرد.
بي‌درنگ به پل فرماندهي رفتم تا اوضاع ناوچه را بررسي كنم. مي‌خواستم با اتاق مخابرات تماس بگيرم كه ديدم تماس قطع است. اتاق عمليات را امتحان كردم، تمام خطوط ارتباطي قطع شده بود. با بررسي اوضاع فهميدم كه موتورخانه هم از كار افتاده است.
سوّمين موشك كه از نوع استاندارد بود، به سوي ما شليك شد. رزمندگان ناوچه جوشن با اجراي آتش سعي در انهدام آن داشتند، ولي موفق نشدند و موشك به پل فرماندهي اصابت كرد و من و چند نفر از نيروها به داخل آب پرتاب شديم.
بلافاصله موشك‌هاي چهارم و پنجم هم به ناوچه اصابت كرد و دود و آتش آن را فرا گرفت. به رزمندگاني كه روي ناوچه باقي‌مانده بودند، گفتم تا خود را داخل آب بيندازند. تعدادي از نيروها كه هنوز رمقي در تن داشتند به همرزمان خود كمك مي‌كردند تا به داخل آب بپرند، امّا آنهايي كه شهيد شده بودند با ناوچه جوشن در آغوش آب‌هاي خليج هميشه فارس آرام گرفتند تا همچون ستاره‌اي درخشان چون ناوچه جوشن براي هميشه بر تارك تاريخ اين مرز و بوم بدرخشند.
بعد از 6 يا 7 ساعت شناور بودن بر روي آب، سرانجام نزديك غروب آفتاب، يكي از بالگردهاي نيروي دريايي محل‌مان را پيدا كرد و به همراه يك فروند هاوركرافت براي نجاتمان اقدام كرد.
آن لحظات برايم غيرقابل تكرار بود و از آن زمان تاكنون با خود عهد بسته‌ام تا نگذارم ياد و خاطره شهداي ناوچه جوشن و حماسه جاودان رزمندگان متعهد و غيور اين ناوچه از اذهان ملت زدوده و يا به فراموشي سپرده شود.


http://airtoair.blogfa.com/

عکس برداری از محل استقرار سپاه سوم عراق

 
عکس برداری از محل استقرار سپاه سوم عراق

خاطره از: سرهنگ خلبان "ناصر رضوانی"
 
 
 
 
 




یکی از عوامل اصلی طراحی رزمی، کسب اطلاعات و آگاهی دقیق از وضعیت آرایش دشمن در منطقه عملیات، و همچنین جزئیات و چگونگی محل تاسیسات و سایر اهداف استراتژیک و حیاتی در عمق خاک دشمن است. این وظیفه در طول هشت سال دفاع مقدس به عهده گردان های شناسایی تاکتیکی هوایی بود که با بهره گیری از هواپیماها و خلبانان شجاع و جان بر کف خود، با به جا گذاشتن خاطراتی تلخ و شیرین در موارد بسیاری، کلید افتخارات رزمندگان اسلام گردیدند.
خلبانان این هواپیماها با انجام صدها ماموریت جنگی برون مرزی درحالی که تنها سلاح آنان ایمان و اعتقاد و توکل به خدا بود، بارها یکه و تنها به خاک دشمن نفوذ کرده، با گذشتن از سد پدافندی گسترده و درگیری با انواع تهدیدهای هوایی، مراکز فرماندهی و کنترل پایگاه ها و پادگان ها، سایت های ارتباطی و راداری و سایر اهداف مورد نظر را عکس برداری و شناسایی بصری می کردند.
در پی انجام این ماموریت ها بود که بر مبنای اطلاعات به دست آمده، هدف ها انتخاب و متعاقبا"به وسیله هواپیماهای شکاری بمب افکن مورد حمله واقع گشته و زمینه تهاجم گسترده رزمندگان جان بر کف مهیا می شد. از جمله این نمونه ها می توان به عملیات بزرگ و پیروزمند فتح المبین، بیت المقدس، کربلاها، والفجرها و. . . اشاره کرد.


از عملیات آگاه شدم

ساعت حدود 5 صبح بود که از خواب برخاستم. می دانستم که امروز در برنامه پروازی هستم، اما نمی دانستم که به کجا خواهم رفت. بیش از 3ماه از شروع جنگ گذشته بود و هنوز دشمن در خاک ما مشغول جنایات خویش بود. حوالی ساعت 8صبح بود که دستور پروازی را به دستم دادند.
در این روزها ماموریت های شناسایی دو نوع بودند: یا به منطقه عملیات و محل استقرار و تجمع نیروهای سطحی دشمن مربوط می شد و یا عکس برداری از نقاط حیاتی در عمق خاک دشمن. که هر کدام با در نظر گرفتن عوامل مختلف، ویژگی های مخصوص به خود را داشت. اغلب این ماموریت ها در ارتفاع متوسط یا کم انجام می گرفت، به خصوص نفوذ به خاک دشمن که در ارتفاع بسیار کم (حدودا در ارتفاع کم تر از 30متر) انجام می شد و تهدیدات پدافندی دشمن، در این ارتفاعات حالت های خاصی داشت که اقدامات تاکتیکی برای مقابله با آنها نیز بسیار متنوع بود.
البته گاهی این ماموریت ها در ارتفاع بالا انجام می شد که آن نیز نیاز به تاکتیک دیگری داشت و هر کدام طراحی مخصوص به خود را طلب می کرد.


محل ماموریت و موانع آن مشخص شده بود

با توجه به ماموریت ابلاغی مختصات جغرافیایی هدف را روی نقشه پیاده کردم. منطقه ای که باید در پوشش عکاسی ما قرار می گرفت در آن سوی "گیلانغرب" قرار داشت. ما باید از محل استقرار سپاه سوم عراق، از جمله مرکز فرماندهی، یگان هلی کوپتری و نیز وضعیت آرایش سپاه عکس می گرفتیم.
هواپیمای رهگیر عراقی، 4سکوی پرتاب موشک های سام-2و سام-6 و تعدادی آتشبار ضد هوایی، مجموعه تهدیدات موجود در منطقه را تشکیل می دادند. زمان پرواز ساعت 1بعد از ظهر انتخاب شده بود. ما جهت طراحی و هماهنگی فرصت کافی داشتیم و با توجه به بعد مسافت به سوختگیری هوایی نیز نیازمند بودیم.

اهداف را دسته بندی کردم

اهداف مورد نظر را به ترتیب اولویت مشخص کردیم. ارتفاع پرواز عکاسی 15000پا محاسبه و تعیین شد این ارتفاع از نظر بعضی از سیستم های پدافند هوایی بسیار خطر ناک بود. در این فکر بودیم که با توجه به اولویت ها، بعضی از اهداف را به عنوان "اهداف ثانویه" در نظر بگیریم ولی نمی توانستیم به سادگی به یک نتیجه مثبت برسیم. تصمیم گرفته شد هر طور شده همه هدف های درخواست شده را در پوشش عکاسی قرار دهیم. سه نوع دوربین برای انجام این ماموریت در نظر گرفته شد و قرار شد که هواپیما به سیستم های جنگ الکترونیکی مجهز شود. نیازمندی ها به گردان نگهداری ابلاغ شد.

پس از شرکت در جلسه توجیهی پرواز کردیم

جلسه توجیهی با خلبانان هواپیمای سوخت رسان و انجام هماهنگی های لازم در ساعت30/10صبح انجام گردید و قرار شد هواپیمای تانکر ساعت 30/11از مهرآباد پرواز کرده، روی آسمان ساوه در ارتفاع 20000پایی منتظر بماند. آخرین هماهنگی زمینی و بررسی مجدد طرح پروازی، با حضور افسر اطلاعات عملیات و هواپیمای اسکورت خودی همه و همه بررسی شد. ساعت بلند شدن هواپیما نزدیک بود. درحالی که دعایی زیر لب زمزمه می کردیم، با اسم پروازی " شهاب-3" از برج مراقبت اجازه پرواز گرفتیم.
پس از بلند شدن، ارتفاع 5000 پایی را تا حوالی شهر ساوه حفظ کردیم سپس مبادرت به اوج گیری کرده، هواپیمای تانکر را در آسمان آبی کشورمان مشاهده کردیم. طبق قرار قبلی به سمت کرمانشاه جهت گرفتیم. حوالی همدان با حداکثر سرعت به ارتفاع 18000پایی صعود کرده، درست در پشت هواپیمای تانکر و زیر دم آن قرار گرفتیم. با حفظ کامل سکوت رادیویی به پرواز ادامه دادیم. ما تقریبا شمال غرب کرمانشاه بودیم و هواپیمای تانکر به آهستگی خود را به ارتفاع 15000پایی سطح دریا رسانده بود و درحالی که با فرودگاه صحبت می کرد، اجازه گرفت به سمت شهر و فرودگاه کرمانشاه پرواز کند. با هماهنگی رادار منطقه و پس از آخرین سوختگیری به سمت هدف جهت گرفته، به ارتفاع 200پایی رسیدیم. قرار بود پس از گذشتن از مرز و قرار گرفتن در سمت پروازی مورد نظر، با حداکثر سرعت به ارتفاع 15000پایی صعود کنیم.


از مرز با سرعت و ارتفاع کم زیاد گذشتیم

هنگام عبور از مرز نقاط خالی از جمعیت را جهت عدم رویت توسط دیده بان ها انتخاب کردیم و ضمن پرواز در ارتفاع بسیار کم و حداکثر سرعت ممکن چشم به اطراف خود دوختیم. سپس از روی صخره ها و لابلای ارتفاعات پر برف غرب کشورمان عبور کردیم و به مناطق کم ارتفاع و نسبتا مسطح خاک عراق رسیدیم. طبق اطلاع قبلی اولین سایت موشکی سام-6در 12کیلومتری سد راه مان قرار داشت که کم و بیش موج رادار جستجوگر آن را روی صفحه هشدار دهنده راداری خود مشاهده می کردیم. سیستم های ضد الکترونیکی را به منظور ایجاد اختلال در سایت موشکی به کار انداختیم. طبق نقشه پیش می رفتیم و هر لحظه منتظر عکس العمل جدی بودیم و تمام حواس مان متوجه بیرون و همچنین سیستم هشدار دهنده راداری بود. سرانجام زمان اوج گیری فرا رسید.
همین که به ارتفاع 2000پایی از سطح زمین رسیدیم و از آن گذشتیم، تعداد سیستم های پدافندی و راداری که روی ما کار می کردند بیشتر شد و تقریبا صفحه نشان دهنده راداری، مملو از علامات مختلف و چراغ های مربوط به آنها گشت. ما تقریبا روی منطقه قرار داشتیم که از سمت راست علامت شلیک موشک سام-6را مشاهده کردیم ولی با چشم چیزی ندیدیم. با سرعت زیادی پرواز می کردیم و زمان به کندی می گذشت. اکنون دیگر به ارتفاع دلخواه رسیده بودیم و طبق طرح روی مسیر قرار داشتیم. منطقه مورد نظر زیر پای ما قرار داشت و دوربین ها به خوبی کار می کردند.

دوفروند هواپیمای عراقی مرا تهدید می کردند

کمی بعد اولین صدای آشنا روی کانال رادیویی به گوشم رسید. صدای هواپیمای تانکر بود که می گفت:
- شهاب3رادار شما را صدا می زند، روی کانال مربوطه به گوش باشید.
صدای رادیو را زیادتر کردم. رادار اخطار کرد:
- شهاب-3دو فروند هواپیمای عراقی به سمت شما در پروازند، فاصله آنها با شما 18مایل است.
مدت زیادی نگذشت که رادار فاصله آنها را 12 مایل به راست اعلام کرد و بلافاصله دستور داد که به سمت چپ گردش کنیم اما هنوز 10مایل دیگر تا انتهای منطقه داشتیم. طبق محاسبه ما، چون هواپیماهای رهگیر از سمت راست و از زاویه 90درجه به ما نزدیک می شدند، زمان کافی برای ادامه ماموریت وجود داشت، اما مجددا اپراتور رادار با صدای مضطربی اعلام کرد:
- شهاب-3هرچه زودتر به سمت چپ گردش کنید هواپیماهای عراقی در 8 مایلی شما قرار دارند.
هنوز به چشم چیزی نمی دیدم و هشدار دهنده راداری نیز وجود هواپیماهای رهگیر را نشان نمی داد. چند مایل بیشتر به انتهای منطقه هدف باقی نمانده بود که صدای سیستم هشداردهنده و همچنین نشان دهنده های این سیستم وجود هواپیماهای دشمن را در سمت راست اعلام کرد. بار دیگر اپراتور رادار درحالی که بغض گلویش را گرفته بود اعلام کرد:
- شهاب 3 با شما هستم دشمن در 4مایلی سمت راست شماست. هر چه سریع تر به سمت چپ گردش کنید.
در همین لحظه با چشم دو هواپیمای عراقی را به صورت دو نقطه در سمت راست مشاهده کردم. بلافاصله با انجام یک مانور شدید، به سمت چپ گردش کرده و شروع به کاهش ارتفاع کردم. در مدت کوتاهی ارتفاع آن قدر کم شد که به نزدیک زمین رسیدم. هواپیماهای عراقی دیگر از دید ما خارج شده بودند و ما صدای اپراتور رادار را نیز نمی شنیدیم.
طبق اعلام بعدی رادار هواپیماهای عراقی به سمت ما شلیک کرده بودند، ولی به لطف و خواست خدای متعال ما از گزند دشمنان در امان مانده بودیم و توانستیم به نحو احسن از منطقه عکس برداری کنیم. ما هنوز با انجام مانور در ارتفاع کم ادامه مسیر می دادیم تا از تعقیب احتمالی در امان باشیم و در همان حال به سمت کشورمان درحال پرواز بودیم. نشان دهنده های راداری دیگر چیزی را نشان نمی داد و ما تقریبا 30مایل از مرز دور شده بودیم.


سوخت کم شده بود و سریعا سوختگیری کردیم

ضمن تماس با رادار به سمت هواپیمای تانکر پرواز کردیم. بنزین هواپیما بسیار کم شده بود و حالت خطرناکی داشتیم، سرانجام به تانکر متصل شدیم و پس از بنزین گیری، به سمت مهرآباد پرواز کرده و سالم به زمین نشستیم.
ظهور و چاپ عکس ها و پیاده کردن اهداف مورد نظر روی آنها را بلافاصله آغاز کردیم. وقتی فیلم دوربین اصلی روی قرقره ها قرار گرفت دیدیم که به خواست خدا تمام منطقه عکس برداری شده و همه درخواست ها انجام گرفته. هنگامی که در تصویر آتشبار پدافند هوایی عراق و انفجار موشک های سام در زیر و اطراف هواپیما را مشاهده کردیم، مجددا شکر خدا وند منان را به جای آوردیم.
بعدها متوجه شدم که این عکس ها در طرح ریزی عملیات نیروهای رزمنده، بسیار موثر و مفید واقع شده و کلیدی در راه پیروزی رزمندگان زمینی ما بوده است. دانستن این موضوع باعث شد که بیشتر احساس خوشحالی و سربلندی کنم و خداوند متعال را نیز بیشتر برای الطاف و کمک هایش سپاس گویم.

http://airtoair.blogfa.com/

http://iranian-airforce.blogfa.com/

گرهارد باکهورن



گرهارد باکهورن


او در 19 مارس 1919 در کونیسبرگ به دنیا آمد. علاوه بر اینکه به دو زبان تسلط داشت بسیار سخت کوش هم بود و همین باعث موفقیتش در دوره های آموزشی رزم هوایی شد. یک سال پیش از شروع جنگ دوم به لوفت وافه (نیروی هوایی آلمان نازی) پیوست. در ابتدای جنگ به واحد شکاری منتقل شد. و تا پایان جنگ به رکورد اعجاب انگیز 301 پیروزی در رزم های هوایی دست یافت.

شروع او بسیار نا امید کننده بود. او جنگنده های مسراشمیت 109 را برای پرواز ترجیح می داد و به گفته خودش با این جنگنده هرکاری می توانست بکند. اولین نبردهای او در جبهه غرب و  مقابل هواپیماهای انگلیسی بود. اما موفقیت چندانی کسب نکرد. اولین پیروزی او در 120 مین ماموریت او بود.

در سال 1940 به هنگ 52 در جبهه شرق منتقل شد و تا پایان جنگ در آن هنگ بود. دراین واحد یک خلبان فوق العاده دیگر نیز بود: هانس یواخیم مارسیل.

سرانجام اولین پیروزی او در سال 1941 به دست آمد و توانست یک جنگنده روسی را در جبهه شرق منهدم کند. و این مقدمه ای بود برای فتوحات دیگر. در سال 1942 موفق به دریافت مدال صلیب شوالیه شد. که این امر به دلیل کسب 59 پیروزی در درگیری های هوایی بود. در سال 1943 این رقم به 120 پیروزی رسید و در سال 1944 هم به 250 پیروزی افزایش پیدا کرد.

او در یک روز رویایی موفق شد به تنهایی 7 فروند جنگنده شوروی را در آسمان منهدم کند.

در طی انجام ماموریت هایش 9 بار هدف قرار گرفت و دو بار هم زخمی شد. در ماه می 1944 در پی مراجعت به پایگاه  یک شکاری روس قرار گرفت و مجبور به ترک هواپیمایش شد. خودش در این باره می گوید:

قبلا در مورد وجود شکاری های شوروی به ما اخطار داده شد اما من در آن روز بسیار خسته بودم و پشت سرم را ندیدم. و این باعث شد که برای جنگنده روس یک پیروزی شدم. بهای این اشتباه هم 4 ماه اقامت در بیمارستان بود.

او در لوفت وافه بسیار محبوب و مورد احترام بود. و فرماندهانش او را بهترین یا یکی از بهترین های آلمان می دانستند. اریخ هارتمان یکی دیگر از اعجوبه های آلمان در مورد او می گوید:
گرهارد واقعا از موفقیت دیگران لذت می برد که این خاصیت را مردان کمی دارند. وقتی از لحاظ تعداد پیروزی بر او پیشی گرفتم با تمام عشقش به من تبریک گفت. او یک مرد بود و فرماندهی که می توانست همه مردانش را با خود به جهنم ببرد. افتخار هرکسی بود که برای چنین فرماندهی خود را به کشتن بدهد. دانشتن این گونه فرماندهان آرزوی هر خلبانیست. او یک دوست یک رفیق و یک پدر مهربان بود و بهترین کسی که ملاقات کردم. او از آن دسته کسانیست که زیر دستانش پس از گذشت 30 یا 40 سال از او به نیکی یاد می کنند. به راستی که یک مرد فراموش نشدنی بود.

پس از بهبود از آسیب دیدگی در سال 1944 او دوباره به عنوان فرمانده به جبهه غرب منتقل شد. سرانجام او وارد اسکادران 44 شد که مجموعه ای از نخبگان آلمانی را در خود جا داده بود.
در دومین ماموریتش در این اسکادران، پس از یک درگیری مرگبار و نابرابر با یک فروند موستانگ آمریکایی مورد اصابت قرار گرفت ولی مهارت بالای او باعث شد از مرگ حتمی نجات پیدا کند. در لحظه فرود به شدت با زمین برخورد کرد و ضربه سختی به گردنش وارد شد. این مسئله باعث شد او تا پایان جنگ در بیمارستان بستری شود.
پس از جنگ او از معدود خلبانان جبهه شرق بود که به اسارت روس ها در نیامد. این امر به دلیل دستیابی آمریکایی ها به او بود. چندین ماه در اسارت نیروهای انگلیسی و امریکایی بود و سرانجام هم آزاد شد.

در سال 1956 هم به نیروی هوایی جدید آلمان پیوست و در سال 1976 هم بازنشسته شد. در سال 1983 هم این خلبان شجاع و با اخلاق آلمانی به دلیل یک تصادف در اتوبان کلن به شدت مصدوم و سپس جان سپرد.

خاطره ای از یک نبرد:

امروز 5 اکتبر 1943 بود و روزی خسته کننده، صبح امروز ماموریت خود را برای اسکورت چند هواپیما آغاز کردم. در حین پرواز حدس زدم که امروز روز آرامی خواهد بود. اما پس از نیم ساعت فهمیدم اشتباه کرده ام. صدای مسلسل یکی از جنگنده های خودی مرا متوجه حمله روس ها کرد. یکی از هواپیماهای دشمن را دیدم و به سمتش حمله کردم. در لحظه ای که قصد شلیک داشتم یکی از هواپیماهای خودی از مقابلم رد شد... لعنتی ... شانس آورد. اما من شانس نیاوردم رگبار سنگین شکاری روس قسمت بالای کابین مرا در هم شکست.  
بلافاصله با تمام قدرت هواپیما را به پهلوی راست انداخته و حلقه ای افقی ایجاد کردم. خلبان روس دیر فهمید که در تیررس من قرار گرفته است. پس از پایان شلیک مسلسل هایم، جنگنده روسی در آسمان منفجر شده بود...

در نهایت او 301 هواپیمای دشمن را در آسمان منهدم کرد و از لحاظ تعداد پیروزی دومین خلبان جهان است ( پس از اریخ هارتمان با 352 پیروزی).

اما چیزی که او را به راستی از سایرین متمایز می کرد اخلاق انسانی او بود...   

 
http://airtoair.blogfa.com/
 

حمله تلافی جویانه

          
                       خاطره ای از سرتیپ خلبان محمد طیبی
 
بعضی ها گریه می کردند. احساس عجیبی داشتیم. قدرت خارق العاده ای در وجودمان شعله ور شده بود . فرمانده پایگاه که حالت بچه ها را حس کرده بود، اعلام کرد دستور دادم کلیه هواپیماها را مجهز به بمب و فشنگ کنند به محض فرمان از ستاد حمله می کنیم ناراحت نباشید . ضربات سنگینی بر نیروی هوایی عراق خواهیم زد. اکنون دسته های پروازی مشخص شده و لیدر دسته می توانند طرح حمله به هدف را ارزیابی و پس از توجیه آماده باشند ، به محض صادر شدن دستور پرواز همگی به عراق حمله می کنیم .
دسته پروازی من به نام علی -4 فروند بود و قرار شد دو دقیقه پس از دسته اول پرواز کنیم
 

حمله تلافی جویانه

ساعت 3 بعد ازظهر 31/6/59 وارد پست فرماندهی شدم. تعداد زیادی از برادران همرزمم جمع بودند. تا ساعت 30/3 دقیقه کلیه خلبانان در پست فرماندهی حضور بهم رساندند . همگی خشمگین از حمله خلبانان عراقی بودند که یک ساعت قبل انجام شده بود . بچه ها همه آمادگی خود را برای حمله تلافی جویانه به خاک عراق اعلام کردند و یک صدا فریاد می زدیم :
ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاکت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده باشی و جاودان

بعضی ها گریه می کردند. احساس عجیبی داشتیم. قدرت خارق العاده ای در وجودمان شعله ور شده بود . فرمانده پایگاه که حالت بچه ها را حس کرده بود، اعلام کرد دستور دادم کلیه هواپیماها را مجهز به بمب و فشنگ کنند به محض فرمان از ستاد حمله می کنیم ناراحت نباشید . ضربات سنگینی بر نیروی هوایی عراق خواهیم زد. اکنون دسته های پروازی مشخص شده و لیدر دسته می توانند طرح حمله به هدف را ارزیابی و پس از توجیه آماده باشند ، به محض صادر شدن دستور پرواز همگی به عراق حمله می کنیم .
دسته پروازی من به نام علی -4 فروند بود و قرار شد دو دقیقه پس از دسته اول پرواز کنیم

آماده حمله بودیم

آن زمان من ستوان یکم بودم و در دسته پروازی علی در موقیعت شماره 2 پرواز می کردم. هدف پایگاه هوایی موصل بود. لیدر دسته شادروان سرتیپ دانش پور (سرگرد آن زمان) بود . شماره 2 من ، شماره 3 عرفانی و شماره 4 شیرازی دسته پروازی علی را تشکیل می داد.
سرگرد دانش پور که استاد خلبان با تجربه و بسیار قوی ای بود، نقشه ها را که ترسیم کرده بود به ما داد و شروع به توجیه پرواز نمود. حدود یک ساعت چهل و پنج دقیقه کلیه مطالب لازم را برای یک حمله جانانه توجیه کرد و پس از اتمام به اطاق چتر و کلاه رفتیم و با داشتن وسایل و تجهیزات پروازی، به سمت آشیانه ها حرکت نمودیم.
دوستان فنی، ظرف مدت 5/2 ساعت کلیه هواپیماها را با تلاش فراوان مجهز به بمب نموده و همگی آماده پرواز بودند .
کلیه دسته های پروازی در کنار هواپیماها منتظر دستور بودند که پرواز نمایند. همه هیجان زده منتظر بودیم. هر چه زمان می گذشت، شدت خشم بچه ها بیشتر می شد . برادران فنی گردان نگهداری با چه شوق و هیجانی در محل پارک هواپیماها دوندگی می کردند . به نظر می رسید آنها هم شوق عجیبی به منظور حمله تلافی جویانه در وجودشان ایجاد شده بود .
هدف ما پایگاه هوایی موصل در شمال عراق 250 کیلومتری غرب مهاباد و 45 کیلومتری جنوب خاک ترکیه قرار داشت و یکی از پایگاه های مهم عراق بود که هواپیماهای میگ 23 سوخو22 سوخو20 در آن جا مستقر بودند . پدافند مستقر در اطراف پایگاه از نوع موشک های سام 2و3و4و6 و تعداد زیادی توپ ضد هوایی که به طور دقیق در اطراف پایگاه گسترش یافته بودند. لحظه ها می گذشت و ما همچنان بی تاب برای حمله بودیم و متاسفانه ساعت 6 بعدازظهر دستور رسید خلبانان به پست فرماندهی برگردند . تجهیزات پروازی را به اطاق مخصوص برگرداندیم و به پست فرماندهی رفتیم . فرمانده پایگاه اعلام کرد ستاد نهاجا دستور داده پروازها فردا صبح زود انجام گیرد. دسته های پروازی فردا صبح انشاالله به فاصله 3 دقیقه از ساعت 45/4 دقیقه قبل از طلوع آفتاب به پرواز خواهند آمد . اکنون می توانید بروید و صبح فردا همدیگر را زیارت می کنیم از همه شما تشکر می کنم .
دوستان هیچ کدام از تصمیم ستاد راضی نبودند ولی کاری نمی شد کرد و بایستی تا فردا صبر می کردیم .

اولین خداحافظی شاید آخرین خداحافظی بود

به منزل آمدم. همسرم فکر کرده بود که از ماموریت جنگی برگشتم. به ایشان گفتم نه فردا صبح قرار است پروازها انجام شود. آن شب تا صبح مثل این که حدود یک ماه طول کشید. با همه اشتیاقی که داشتم زودتر صبح شود ولی زمان خیلی کند می گذشت . پایگاه آن شب در خاموشی کامل بود. ساعت را برای 4 صبح تنظیم کردم و به هنگام خواب چندین مرتبه مسیر پرواز و تاکتیک ها را مرور کردم تا بالا خره به خواب رفتم و ناگهان با صدای ساعت بیدار شدم. هماهنگ شده بود ماشین جلوی ساختمان باشد. سریع آماده شدم. همسرم هم اصلا نخوابیده بود. قرآن را برداشت و مرا از زیر قرآن به سمت درب خروجی هدایت و دعا می خواند. قبل از خداحافظی به من گفت:
- دلم می خواد آن چنان جواب دندان شکنی به دشمن بدهید که دیگه جرات نکند به خاک عزیزمان حمله کند .
- همین کار را خواهیم کرد خیالت راحت باشد خداحافظ.
پاسخ داد :
- خدا پشت و پناهت از جدم برایت آرزوی موفقیت دارم.
دویدم، چون بچه ها پایین در ماشین منتظر بودند . سوار ماشین شدم و به سمت پست فرماندهی رفتیم. مرحوم دانش پور منتظر بود. مجددا مروری روی نقشه عملیات کردیم و پس از بجا آوردن فریضه نماز، بلند شدیم و به سمت آشیانه ها حرکت کردیم. طرح عملیات طوری برنامه ریزی شد که قبل از طلوع آفتاب چهار فروند هواپیما در باند پروازی بلند می شدیم.

اولین عملیات برون مرزی آن هم بدون سیستم ناوبری

لیدر پرواز با مطمئن شدن از سلامت بچه ها فرمان پرواز را صادر نمود. با فشردن دسته گاز جنگنده در حالت پس سوز گذاشت ، شعله های انتهای هواپیما روشنایی جالبی را در آن فضا ایجاد نمود و لحظه بعد هواپیمایی لیدر در آسمان بود. من هم پشت سر وی در آسمان به او نزدیک شدم و خلاصه چهار هواپیما تحت عنوان دسته پروازی "علی" در تاریکی به سمت خاک عراق به پرواز درآمدیم. ثانیه هایی از پرواز نگذشته بود که متوجه شدم سیستم ناوبری هواپیمایم کار نمی کند. در این شرایط باید پرواز را کنسل می کردم و به پایگاه باز می گشتم چون در صورت گم کردن دسته پروازی امکان نداشت بتوانم به ایران بازگردم. ولی خشمی که در دلم از بعثیون داشتم، اجازه نداد پرواز را کنسل کنم . وارد خاک عراق که شدیم. هوا یواش یواش داشت روشن می شد و ما کم کم به هدف نزدیک می شدیم . در نقطه مورد نظر هواپیمای لیدر اوج گیری نمود. پس از او من اوج گیری کردم و در ارتفاع 16000 پائی سمت هواپیما را روی هدف هدایت و حالت شیرجه گرفتم . پایگاه موصل کاملا زیر پایم بود و در این لحظه انفجار بمب های هواپیمای لیدر را دیدم. آشیانه هواپیما را در سمت راستم می دیدم. بهترین هدف. بمب ها را روی آن رها کردم و طبق دستور در ارتفاع پایین با تاکتیک های لازم به سمت خاک ایران ادامه پرواز ادامه دادم . هر چه نگاه کردم هواپیمای لیدر را ندیدم و چون هواپیما سیستم ناوبری سالم نداشت و من در همان ابتدا نبایستی این هواپیما را به پرواز درمی آوردم ولی خشم و عشق به پرواز حمله به دشمن این شرایط را فراهم کرد که به فکر اشکال هواپیما نباشم .
به هرحال با توجه به این که اولین ماموریت جنگی من بودف تصمیم گرفتم با سرعت بیشتر و در ارتفاع پایین تر بدون سیستم ناوبری به سمت خاک عزیز کشورمان برگردم . تنها و یکه در ارتفاع پایین با سرعت زیاد به پرواز ادامه دادم و پس از ده دقیقه احساس کردم بایستی در خاک ایران باشم . تصمیم گرفتم اوج گیری کنم تا دریاچه ارومیه را پیدا و بتوانم خودم را به تبریز برسانم . وقتی به ارتفاع 15000 پائی رسیدم متوجه شدم دریاچه ارومیه حدود 40یا 50 کیلومتر سمت راست من است. آن جا متوجه شدم که تمام مسیر برگشت را در خاک ترکیه پرواز کردم و آنها هم متوجه من نشدند. با رادیو لیدر را صدا زدم ایشان پشت سر من بود. با خیالی آسوده تر به سمت پایگاه ادامه مسیر دادم و لحظاتی بعد در پایگاه عمل نشستن را انجام دادم. باگذشت حدود 2 دقیقه پس از فرود من، دسته پروازی علی یکی پس از دیگری عمل نشستن را انجام دادند. پس از نشستن و پارک هواپیما، توسط دوستان فنی غرق در بوسه شدیم و همچنین کلیه دسته پروازی علی یکدیگر را بغل کرده و به هم تبریک گفتیم .
حمله بمباران قشنگی بود که صورت گرفت و حدود یک ساعت بعد کلیه دوستان از حمله به پایگاه موصل به پایگاه برگشتند . پایگاه موصل در این روز (اول مهر ماه سال 59) توسط 40 فروند هواپیما بمباران شده بود و از این تاریخ به مدت 45 روز از رده عملیاتی خارج شد . آن روز ما سه نفر از بهترین یاران مان را از دست دادیم . سروان افشین آذر ، ستوان اسکندری و ستوان مجتبی به خانه بازنگشتند که مشخص نشد اسیر شدند یا شهید .

12 ظهر همان روز دومین عملیات برون مرزی ، تعقیب دشمن

ساعت12بعداز ظهر سه دسته پروازی جهت بمباران پایگاه کرکوک تعیین شدند. اولین دسته پروازی تحت نام ابوذر ما بودیم . مرحوم دانش پور دسته پروازی را جمع و پس از توجیه کامل ساعت 45/13 روی باند پروازی قرار گرفتیم و به پرواز درآمدیم .
پایگاه کرکوک 200 کیلومتری شمال بغداد و 150 کیلومتری جنوب شرقی پایگاه موصل قرار داشت. در این ماموریت قرار بود 4 فروند باند پروازی را بمباران کنیم و سپس فشنگ ها را روی آشیانه هواپیما و بعد از آن بقیه فشنگ ها را در پالایشگاه کرکوک که شمال پایگاه بود مصرف کنیم . طبق توجیه لیدر ماموریت انجام شد و پس از این که فشنگ ها را در پالایشگاه به کار گرفتم. هنگام گردش به طرف خاک ایران عزیز متوجه شدم دو فروند میگ عراقی با چرخش به سمت عقب هواپیما مرا تعقیب می کنند که سریع ارتفاع را کم و از ماکزیمم سرعت هواپیما استفاده و به سمت خاک ایران پا به فرار گذاشتم، اگر چه هواپیما مجهز به موشک هوا به هوا بود ولی بنزین جهت درگیری با هواپیماهای میگ موجود نبود و ضمنا ماموریت بمباران من به نحو احسن انجام شده بود و بایستی با آن آتشی که بپا کردیم سالم به وطن برمی گشتیم . با سرعت خیلی زیاد و ارتفاع کم کوه های غرب کشور را پشت سر گذاشتم و به دلیل کمبود بنزین سمت پایگاه تبریز ادامه مسیر دادم . زمانی که در پایگاه تبریز نشستم یکی از موتورها به دلیل کمبود بنزین خاموش شد . در این ماموریت هم به لطف خداوند سلامت به پایگاه برگشتم و خوشحال بودم از عملیات بمبارانی که در عمق خاک عراق انجام داده بودم. آن غم اندوهی که روز گذشته با حمله خلبانان عراقی در وجودم رخنه کرده بود با این دو ماموریت جانانه فراموش شد و از آن روز آماده شدیم برای ماموریت پی در پی که 8 سال طول کشید و خداوند این توفیق را به ما داد که مردانه با دیگر عزیزان خلبان خشم و کینه ملت عزیزمان را در غالب بمب های آهنین بر سر نیروهای بعثی فرود آوردیم .
آن روز ( اول مهر 59) در تاریخ جنگ های دنیا سابقه نداشت. با 40 فروند هواپیما و حمله به اهداف نظامی دشمن را نداشتیم ما اقتدار نیروی هوایی و میهن اسلامی را به جهانیان نشان دادیم . روز یکم مهر ماه 1359 برگی زرین بود برای نیروی ارتش جمهوری اسلامی که در تاریخ ثبت گردید.

 

پرواز پر حادثه

پرواز پر حادثه
خاطره از سرگرد خلبان "داریوش خاک نگار "



از همان آغاز جنگ شاهد بودیم که کشورهای بزرگ استکباری و ابرقدرت های شرق و غرب، هر کدام با حداکثر توان درصدد تقویت رژیم عراق در جنگ تحمیلی هستند.
اعزام هزاران کارشناس از کشورهای مختلف به عراق، گسیل داشتن طراحان نظامی برای بهبود شیوه های نبرد به این کشور، اعزام کارشناسان فنی برای سرپا نگهداشتن جنگ افزارها و تجهیزات در عراق، ارسال سیل عظیمی از انواع جنگ افزارهای مدرن و مخرب و تغییر سیستم جنگ در این کشور، از جمله اقدام هایی است که ابر قدرت ها به مورد اجرا گذاشتند.
در طول جنگ تحمیلی شاهد بودیم که با رشادت دلیر مردان نیروی هوایی تعداد بسیار زیادی از هواپیماهای دشمن به زیر کشیده شدند و استکبار جهانی عملا مجبور به تعویض بخش عمده نیروی هوایی عراق گردید.
ابر قدرت ها سعی داشتند با بهره گیری از کلیه امکانات، در نبردهای هوایی به کمک نیروی هوایی عراق بشتابند. دادن اطلاعات با استفاده از هواپیماهای آواکس، در اختیار گذاشتن فرودگاه ها در بخش جنوبی خلیج فارس به این کشور، از جمله اقدام های عملیاتی استکبار بود.
این هواپیما براحتی در فضای کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس و دور از تیررس هواپیماهای ما پرواز می کردند و با بهره گیری از فرودگاه های این کشورها، به منتهی الیه شرق خلیج فارس حرکت کرده و گهگاه به هدف هایی در این منطقه حمله می بردند.

عراق با طرح اسکتبار جهانی دست به جنگ نفت کش ها زده بود

طرح استکبار جهانی بر این بود که طول جبهه جنگ را افزایش داده و عملیات را در سرتاسر سواحل خلیج فارس تا تنگه هرمز گسترش دهد و به این ترتیب از فشار وارده بر کشور عراق بکاهد. اقدام های عملیاتی علیه منابع و منافع جمهوری اسلامی ایران در داخل خلیج فارس به این امر محمدود نبود و آمریکا در پشتیبانی از عملیات ارتش عراق، در سرتاسر خلیج فارس استقرار یافته بود و با انواع تجهیزات و هواپیما و ناوهای هواپیمابر و ناوشکن های پیشرفته در این منطقه حضور داشت و حتی علیه منافع جمهوری اسلامی ایران اقدام تاکتیکی انجام داد. اجرای عملیات تلافی جویانه به وسیله نیروی هوایی علیه دشمن، از جمله مواردی بود که با شدت تمام دنبال شد و به دشمن اجازه نمی داد تا در خلیج فارس به سیادت مورد نظری که به کمک استکبار درپی آن بود، دست یابد.
از منافع جمهوری اسلامی در سرتاسر این منطقه دفاع می شد. کاروان های دریایی در تمام طول مدت جنگ به دقت حفاظت می شد و محموله های نفت به خارج از تنگه هرمز انتقال می یافت و در مقابل آن انواع مصنوعات و آن چه مورد نیاز کشور بود، به بنادر ایران و در نزدیک ترین نقاط به جبهه انتقال می یافت.


مشغول گشت زنی بر روی خلیج فارس بودم

به یاد دارم در یکی از روزهای اویل بهار سال 1367 ماموریت حفاظت و پوشش هوایی تعدادی از هواپیماهای نیروی هوایی را برای اجرای یک ماموریت در داخل خلیج فارس به عهده داشتم. هواپیماهای قدرتمند ما ماموریت داشتند با استفاده از انواع مهمات، موشک ها و بمب های مختلف، هدفی را مورد تهاجم قرار دهند و من ماموریت داشتم که عملیات آنان را پشتیبانی هوایی نمایم و با حضور در منطقه، در مقابل هرگونه عکس العمل دشمن و حتی نیروهای استکباری واکنش نشان دهم. به همین منظور همراه خلبان کابین عقب با یک فروند هواپیمای اف 14 مجهز به انواع موشک های هوابه هوا و مسلسل به پرواز در آمدم و در منطقه ایستایی مورد نظر مستقر شدم. هواپیماهای ما یکی پس از دیگری به پرواز در می آمدند و به سمت هدف پیش می رفتند.


تصمیم به ترک منطقه را گرفتم

منطقه از انبوهی جنگ افزار و شناورهای پیشرفته استکباری پر شده بود. در مسیر حرکت به سمت هدف، هواپیماهای ما بارها توسط ناوهای بیگانه هشدار داده می شدند، اما بدون توجه به هشدارهای آنان، برق آسا در ارتفاع کم به سمت هدف های مورد نظر خود در حرکت بودند.
منطقه را با استفاده از رادار هوایی هواپیما تحت پوشش داشتیم. هیچ گونه فعالیت هوایی مشاهده نمی شد و همه چیز بر وفق مراد پیش می رفت. هواپیماهای ما یکی پس از دیگری ماموریت خود را انجام داده و منطقه را ترک می کردند. در طول مدت حضور آنان در منطقه نهایت تلاش را داشتیم تا پوششی هر چه مطمئن تر برای آنان فراهم کنیم به گونه ای که از هر گونه آسیب هوایی در امان باشند.
با برگشت هر یک از هواپیماها به سمت پایگاه خودی، بار سنگین مسئولیت حفاظت آنها از دوش مان برداشته می شد. خوشحال بودیم که توانسته ایم این ماموریت سنگین را در منطقه ای پر از انواع شناورهای پیشرفته خصم به انجام برسانیم. با دقت زیاد منطقه را با رادار هواپیما تحت پوشش داشتیم و هر دو نفر سعی می کردیم چیزی از دیدمان پنهان نماند.


موشک هواپیمای دشمن درحال برخورد با من بود

مدت کوتاهی از برگشت آخرین هواپیما به سمت پایگاه خودی گذشته بود و دیگر احساس می کردیم که نیازی به حضور ما در منطقه نیست. تصمیم به ترک منطقه و حرکت به سمت پایگاه خودی گرفتیم. در ارتفاع 3000 پایی از سطح دریا در پرواز بودم. درحال ترک منطقه بودم که سر و صدای سیستم اعلام خطر راداری بلند شد. نظری به سیستم انداختم. ما در معرض شلیک موشک راداری قرار داشتیم. چند لحظه بعد، دریافتم که باید موشکی از سمت چپ و پشت علیه ما شلیک شده باشد. برای خنثی کردن قفل راداری دشمن با تمام توان مبادرت به گردش شدیدی کردم. هواپیما به خوبی جواب داد. گردش به سرعت درحال انجام بود که ناگهان اصابت ترکش های موشکی را بر روی بدنه هواپیما احساس کردم. گردش شدید انجام شده مانع از برخورد موشک به هواپیما شده بود، اما ترکش های آن بخش هایی از هواپیما را در برگرفته بود. با گذشت لحظاتی چند، سیستم هیدورلیک هواپیما از کار افتاد. موتور سمت چپ نیز دچار اشکال شده بود بلافاصله دور موتور چپ را به حداقل رساندم و از حداکثر قدرت موتور سمت راست برای ادامه پرواز بهره گرفتم.


موشک دوم دشمن با عبور از من به داخل آب رفت

با شرایطی که داشتیم مصلحت دیدم که به طرف فرودگاه کمکی که در نزدیکی ما بود به پرواز در آیم و با توجه به شرایط اضطراری که داشتیم، در آن جا فرود بیایم. به سرعت به سمت فرودگاه کمکی تغییر جهت دادم. درنگ جایز نبود و باید در حداقل زمان با توجه به وضعیت هواپیما در فرودگاه کمکی به زمین می نشستم. در مسیر حرکت به سمت فرودگاه، مجددا از پشت سر هواپیما، عمل قفل راداری دشمن تکرار شد. این موضوع را از طریق سیستم اعلام خطر راداری دریافتم. تصمیم گرفتم با کاهش ارتفاع و انجام مانورهای لازم، قفل راداری دشمن را بشکنم. لحظاتی بعد درحالی که در نزدیکی فرودگاه قرار داشتم، عبور موشک دیگری را مشاهده کردم که پس از عبور از سمت راست هواپیما، درون آب فرو رفت و منفجر شد و با حرکت به موقع و مانور هواپیما از اصابت آن مصون ماندیم.


نتوانستم در فرودگاه کمکی به زمین بنشینم

به سمت فرودگاه کمکی ادامه مسیر دادم، شرایط برای فرود هواپیما آماده بود. چرخ ها را پایین زدم و در مسیر فرود قرار گرفتم. هواپیما به آرامی روی باند فرودگاه بر زمین نشست. سعی کردم از چتر دم هواپیما استفاده کنم، اما مشاهده کردم که هیچ تغییری در سرعت هواپیما حاصل نشد و این موضوع نشان داد که هواپیما فاقد چتر دم می باشد و چتر آن بر اثر اصابت ترکش های موشک اول از بین رفته است.
دهانه خروجی موتور سمت چپ هواپیما بسته مانده بود و در نتیجه با وجود کاهش قدرت و عقب بودن موتورها از سرعت هواپیما کاسته نمی شد. سعی کردم از ترمز استفاده کنم اما در حدود 3000 پایی انتهای باند متوجه شدم که هنوز هواپیما سرعت زیادی دارد. فرودگاه کمکی فاقد سیستم باریر بود. در صورت ادامه مسیر از باند خارج می شدم و بروز سانحه حتمی به نظر می رسید، از طرفی بردن هواپیما از فرودگاه کمکی تا پایگاه اصلی، کار بسیار دشواری بود. راه طولانی و هواپیما وضعیت نامطمئنی داشت به سرعت تصمیم به پرواز گرفتم.


تصمیم گرفتم به پایگاه اصلی برگردم

موتور سمت راست را به حداکثر قدرت رساندم و در اندک مدتی هواپیما به سرعت پرواز رسید. از باند فرودگاه کمکی برخاستم و بر فراز آن گردشی کردم. راهی جز رفتن به پایگاه اصلی نبود. با وجود نامطمئن بودن وضعیت هواپیما، تصمیم به مراجعت به پایگاه اصلی گرفتم. با این تصمیم به سمت پایگاه به به پرواز در آمدم. هواپیما با قدرت فراوان در مقابل ترکش های دشمن ایستادگی کرده و به راحتی پرواز می کرد و مشکلی برای من بوجود نمی آورد. با وجود آماده نبودن یکی از موتورها و از دست رفتن بخشی از سیستم هیدرولیک، هواپیما همچنان به خوبی فرامین را اجرا می کرد.
در راه، همه پیش بینی ها را برای فرودی سالم انجام دادم. کلیه چک لیست ها را با خلبان کابین عقب مرور کردیم. بخش هایی از هواپیما مورد اصابت موشک قرار گرفته بود و ما قادر به دیدن آنها نبودیم، ولی هواپیما برای فرود سالم، مطمئن به نظر می رسید.


در پایگاه اصلی اعلام وضعیت اضطراری شده بود

سرانجام به منطقه پایگاه نزدیک شدیم. با برج مراقبت تماس گرفتم و تمایل به فرود در پایگاه را اعلام کردم. لحظاتی بعد هواپیمای قدرتمند ما به سلامت در باند پرواز فرود آمد و بدون اشکال توانستیم هواپیما را کنترل کرده و در انتهای باند متوقف کنیم.
با اعلام وضعیت اضطراری از طرف ما، کلیه بخش های پایگاه بسیج شده بودند. خودروهای نجات و آتش نشانی همراه ما در کنار باند در حرکت بودند و پس از ایستادن در منطقه توقف هواپیما اطراف آن را در بر گرفتند. هواپیما را خاموش کردم و به همراه کابین عقب از آن پیاده شدیم. با تعجب به اطراف نگاه کردیم. مسئولان، فرماندهان و دوستانم دور و بر هواپیما را گرفته بودند. به قسمت پشت هواپیما رفتیم. بخش های عمده ای از دم هواپیما بر اثر اصابت ترکش های بی شمار آسیب دیده و قسمت هایی از دم و محفظه چتر بکلی از بین رفته و چتر ترمز هواپیما در هوا رها شده بود. سکان های افقی هواپیما نیز آسیب های فراوانی دیده بودند. یال هواپیما نیز در هر دو سمت، ترکش های بسیاری خورده و بخش های مختلف را از هم دریده بود. سطوح کنترل نیز آسیب زیادی دیده بود و عملا قابل استفاده برای پرواز نبودند. محفظه روغن هیدرولیک هواپیما بر اثر ترکش سوراخ و کلیه روغن های داخل آن خارج شده بود و بحمدالله برخورد ترکش ها باعث بروز آتش سوزی در این قسمت از بدنه هواپیما نشده بود.


کار بازسازی هواپیما به سرعت آغاز شد

در جریان اولین گردش شدید برای دفع موشک دشمن، شرایط به گونه ای بود که متوجه وضعیت فشار وارده بر هواپیما نبودیم، ولی وقتی که عقربه نشان دهنده مقدار جی وارده به بدنه را نگاه کردیم عدد 12 جی مثبت را نشان می داد که نشانه حرکت بسیار شدید هواپیما برای دفع موشک بود.
بلافاصله پس از فرود هواپیما، پرسنل فنی و مسئولان پایگاه با علاقه و شور و حرارت خاصی و به عنوان بخشی از دفع تجاوز دشمن، کار بازسازی آن را آغاز کردند. شاهد بودم که همگی در طول شبانه روز مشغول کار هستند. آماده شدن هواپیمایی که بر اثر موشک ابر قدرت آسیب دیده بود را برای خود افتخاری می دانستند. با روحیه ای بسیار بالا به رفع اشکالات و خسارات هواپیما مشغول بودند. دیدن این همه شور و هیجان برای پرسنل عملیاتی و خلبانان نیز مایه امیدواری بود. همگی با خوشحالی شاهد این تلاش بی وقفه بودیم.
در تمام بخش های فنی نظیر مکانیم عمومی، تجهیزات و وسایل فرودگاهی، سیستم های هیدرولیک و تجهیزات آلات دقیق و الکترونیکی هواپیما، دستگاه های الکتریکی، تجهیزات و تسهیلات مربوط به سوخت و کنترل و هدایت خودکار هواپیما و موتورهای جت، فعالیت وسیع و دامنه داری در پایگاه درحال انجام بود. هواپیمایی که با آسیب دیدگی شدید مجبور به فرود اضطراری شده بود سرانجام با تلاش و مجاهدت دائمی پرسنل تعمیر و نگهداری و پشتیبانی پایگاه پس از 6000 ساعت کار از هز نظر آماده پرواز شد.



سرانجام هواپیما آماده پرواز شد

کلیه سطوح پروازی و بال هواپیما به طور کامل تعمیر و قطعات لازم تعویض شده بود. تجهیزات الکترونیکی و الکتریکی هواپیما که به نوعی در جریان این رویداد آسیب دیده بودند، تعویض و برای تعمیر به رده های بالایی دپویی ارسال شده بود.
هواپیما که با آن همه آسیب در مقابل ابر قدرت استکباری غرب ایستادگی کرده بود، سرانجام پس از دو ماه و نیم تلاش، مجددا آماده پرواز شد و پرواز آزمایشی خود را در تیر ماه سال 1367 با غرور و افتخار انجام داد و به این ترتیب مشت محکم دیگری بر دهان استکبار غرب کوبیده شد.
هواپیما از هر نظر آماده بود و از تاریخ پایان تعمیرات و انجام پرواز آزمایش مجددا و به نحو مطلوب به ناوگان هواپیماهای شکاری نیروی هوایی پیوست تا در دفاع از دستاوردها انقلاب و جمهوری اسلامی ایران همچنان عهده دار ماموریت و مسئولیت های دیگری باشد.


http://airtoair.blogfa.com/

  •  

    فتح خرمشهر نزدیک است، عقبه عراق باید نابود شود

     
    فتح خرمشهر نزدیک است، عقبه عراق باید نابود شود




    18 ماه از شروع جنگ تحمیلی می گذشت. در این زمان کشور بعثی عراق با حمایت دول غربی بسیار قدرتمند شده بود و خرمشهر عزیز در چنگال عراق بود. نیروهای نظامی عراق فقط از لحاظ تجهیزات قوی بودند، درحالی که نیروهای ایرانی به سلاح تقوی و ایمان مسلح بودند. غیور مردان ایرانی با غیرتی مثال زدنی خود را در برابر دشمنی می دیدند که هر روزه با کمک های نقدی و غیر نقدی دول غرب حمایت می شد. ولی این پایان قضیه نبود. بسیاری از کشورهای حوزه خلیج همیشه فارس نیز به حمایت همه جانبه از صدام پرداخته بودند.
    نیروی هوایی عراق نیز به دلیل تحویل گرفتن جدیدترین جنگنده ها از کشورهای فرانسه و شوروی سابق، جان تازه ای گرفته بود ولی بازهم با تمامی تجهیزات پیشرفته نمی توانستند دربرابر شجاع دلان تیزپرواز ارتش جمهوری اسلامی ایران ایستادگی کنند.
    داشتن جنگنده پیشرفته ملاک نبود، بلکه داشتن خلبانان جسور و با تجربه، نقش اصلی را بازی می کرد. که در این سوی ماجرا نیروی هوایی با داشتن خلبانان جسور و شیردل، در برابر هر تهدیدی ایستادگی می کرد.

    عملیات بزرگ بیت المقدس در پیش است

    بعد از شکسته شدن حصر آبادان به فرمان امام خمینی (ره)، و آزاد سازی این شهر، عراقی ها باید متوجه می شدند که ایرانی اجازه تجاوز به خاک کشورش را نمی دهد.
    ولی این بار نوبت فتح بزرگ تری بود. آزادسازی خرمشهر و رها ساختن آن از دست دشمن.
    کارهای ابتدایی عملیات بیت المقدس آغاز شده بود، ولی باید برای نیروها و تجهیزات کمکی عراق که در آن سوی مرز مستقر و آماده بودند که در صورت حمله به خرمشهر، به نیروهای شان بپیوندند، نیز باید چاره ای اندیشیده می شد.



    نیروی هوایی دست بکار می شود

    هیچ راه کاری نبود غیر از استفاده از هواپیماهای بمب افکن نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران. لذا دستور کوبیدن عقبه عراق به نیروی هوایی صادر شد.
    از حدود یک ماه مانده به نوروز سال 1361 با ابلاغ دستور نیروی هوایی در پروازهای متعدد اقدام به بمباران عقبه دشمن می نمود. هر روز این کار انجام می شد ولی به دلیل حجم بالای پدافند عراق، تا اواخر اسفند خلبانان نیروی هوایی موفق به بمباران قسمت اصلی نیروهای دشمن نشده بودند. لذا برای انهدام این قسمت باید از تعداد جنگنده بیشتری استفاده می شد. همچنین باید جنگنده ها به بمب های قوی تری مجهز می شدند. تا آن زمان برای سبک بودن جنگنده از بمب های 1000 پوندی استفاده می شد.



    طرح عملیاتی بزرگ علیه عقبه عراق

    طرح عملیاتی ضربتی با استفاده از بمب های قوی در قلب نیروهای عقبه دشمن، ریخته شد که بر مبنای آن در یک عملیات بی سابقه، 16 خلبانان برای 8 هواپیما بمب افکن اف 4 انتخاب شدند.
    ماموریت بدین شکل طراحی شد که 8 فروند فانتوم، هر کدام مسلح به بمب های قوی و سنگین 3000 پوندی، از پایگاه شکاری همدان در قالب دو دسته چهار فروندی به پرواز در می آیند و در ارتفاع 45000 پایی و نزدیک به هم، تا محل های اصلی تجمع عراقی ها در پشت جبهه پیش بروند و در یک اقدام غافلگیرانه، از ارتفاع بالا آن جا را بمباران کنند و سپس بازگردند. روز عملیات هم 29 اسفند سال 1360 تعیین شد و انتخاب این تاریخ به این جهت بود که با توجه به نزدیکی نوروز، نیروهای عراقی فکر این را نمی کردند که چنین عملیات بزرگی در آستانه سال نو پارسی، توسط نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران انجام شود.




    شرح عملیات

    صبح زود روز بیست و نهم اسفند سال 1360 در اتاق بریفینگ، تمامی خلبانان شرکت کننده در عملیات به دور هم جمع شدند و افسر اطلاعات و عملیات شروع به تشریح عملیات نمود. با توجه به سنگین بودن عملیات و تعداد بالای نقاطی که سایت های موشکی و پدافندی در آن مستقر بود، کار بریفینگ(توجیه) بیش از یک ساعت به طول انجامید و افسر اطلاعات و عملیات به تمامی سوالات خلبانان پاسخ داد.
    لیدر (فرمانده) این عملیات سرلشکر خلبان شهید "عباس دوران" بود. وی نیز با مهم توصیف کردن این عملیات گفت:
    - این عملیات باید تحت هر شرایطی انجام شود.
    و سپس از خلبانان می خواهد که بعد از تحویل گرفتن تجهیزات و لباس ضدفشار، به سمت هواپیماها حرکت کنند و آخرین چک های لازم را پای هواپیما انجام دهند.
    پرسنل فداکار فنی که در این روزها به دلیل پروازهای متعدد جنگی مجبور بودند شبانه روز آماده باشند، با زحمت فروان در طول شب گذشته توانسته بودند 8 فروند هواپیما را بعد از عیب گیری، مسلح و آماده پرواز کنند.
    جنگنده ها با تاکسی بر روی باند، اجازه پرواز می گیرند و سپس با فرمان شهید دوران به پرواز در می آیند و در کم تر از چند ثانیه در آسمان قرار می گیرند. به دلیل پرواز در ارتفاع بالا، احتمال هدف قرار گرفتن خلبانان توسط موشک های زمین به هوای سام بسیار بود. لذا کار کمک خلبانان در این پرواز بسیار حساس بود. آنها باید با استفاده از اخلالگرهای الکترونیکی هواپیمای خود، در رادار هدایت موشک های سام اختلال بوجود می آوردند. هواپیماها در فرمیشن چهار فروندی و با فاصله کم از یکدیگر دل آسمان را می شکافتند و پیش می رفتند. با نزدیک شدن به ارتفاعات الوند کوه، جنگنده ها کم کم افزایش ارتفاع دادند و ارتفاع خود را به حدود 45000 پایی رساندند.



    تهدیدها آغاز می شود

    در همین هنگام ناگهان رادار زمینی اطلاع می دهد که دو فروند جنگنده میگ 25 در فاصله 60 مایلی و از روبه رو به سمت شما می آیند.
    تهدید جنگنده اف 4 توسط میگ 25 تهدیدی جدی بود. جنگنده های پیشرفته میگ 25 که توسط شوروی در اختیار عراق گذاشته شد بود، توانایی پرواز در ارتفاع بالا، با سرعت بسیار زیاد را دارا بود. همچنین از رادارها و تجهیزات بهتری نسبت به اف 4 ها برخوردار بود.
    همگی خلبانان منتظر اعلام نظر شهید دوران بودند چون او فرمانده عملیات بود تصمیم نهایی را می گرفت. ولی شهید دوران آدم شجاع و نترسی بود و با بی اعتنایی به تهدید میگ ها اعلام کرد:
    - اشکالی نداره. ادامه می دهیم همه هواپیماها ارتفاع 45000 پا.
    خلبانان با فرمان شهید دوران همگی ارتفاع خود را تصحیح کرده و ارتفاع را به 45000 پا می رسانند. دیگر هواپیما ها نزدیک مرز شده بودند لذا همگی دستگاه های ECM (اخلالگر و یا دستگاه جنگ ضد الکرونیک) خود را روشن کرده تا بتوانند امواج رادارهای جستجوگر و موشک های دشمن را شناسایی کنند.



    آتش سنگین پدافند عراق در نزدیک مرز آغاز شد

    هواپیماها دیگر به مرز رسیده بودند که پدافند زمینی عراق شروع به شلیک انوع و اقسام موشک ها و گلوله های ضد هوایی به سمت آنها نمود که البته فقط تهدید از جانب موشک ها بود. در همین موقع چندین موشک سام به سمت فانتوم ها شلیک شد که با مهارت خلبان و کمک خلبان ها، همگی به خطا رفتند.
    موشک های سام بسیار عظیم بودند. تعدادی از خلبانان تا به حال آن را از نزدیک ندیده بودند. شاید به بزرگی یک هواپیمای جنگنده اف 5 !




    فانتوم ها با موفقیت مواضع دشمن را بمباران می کنند ولی...

    در همین زمان شهید دوران اعلام می کند:
    - همگی آماده فروریختن بمب ها باشید.
    پنجاه دقیقه از شروع پرواز می گذشت. به ترتیب ابتدا 4 فروند اول بمب های خود را رها کردند و سریعا به سمت ایران گردش کردند. سپس چهار فروند دوم نیز با فشار دادن کلید رها سازی بمب ها، هرکدام 6 بمب 500پوندی را بر سر صدامیان فرو ریختند و شروع به گردش کردند که ناگهان...
    صدای انفجار مهیبی شنیده می شود. یک تیر موشک سام با هواپیمای آخر دسته دوم برخورد کرد. موشک با برخورد به موتور سمت راست، آن را از بین برده بود. موتور سمت راست در آتش می سوخت. هواپیما دچار تکان های شدیدی شده بود. خلبان در یک لحظه متوجه می شود که بر اثر انفجار کاناپی خلبان عقب (طلقی که بالای سر خلبانان است) تکه تکه شده و از جا کنده شده است. تمامی چراغ های هشداردهنده هواپیما روشن شده بود و هواپیما تا لحظاتی قابل کنترل نبود. ولی بلافاصله خلبان هدایت هواپیما را که بسیاری از سیستم های خود را از دست داده بود به عهده می گیرد.
    در اولین اقدام خلبان موتور سمت راست را که در آتش می سوخت خاموش می کند و شیر بنزین آن را می بندد تا آتش به نقاط دیگر هواپیما سرایت نکند. بعد از چند لحظه خوشبختانه چراغ اخطار آتش گرفتن موتور سمت راست در کابین خلبان خاموش می شود.


    کمک خلبان دستش را به علامت پیروزی بالا برد

    در این هنگام خلبان از آیینه به کابین عقب نگاه می کند و با تعجب می بیند که کمک در هواپیما نیست. احساس غریبی می کند و پیش خود فکر می کند که چه شده است؟ آیا او زنده است یا شهید شده است ؟
    در همین اصناف به یاد حرفی که کمک خلبان قبل از پرواز به او زده بود می افتد:
    - من تحت هیچ شرایطی هواپیما را ترک نمی کنم چون دوست ندارم بدست عراقی ها اسیر شوم و تا آخرین لحظه در داخل هواپیما باقی می مانم.
    خلبانان باید مطمئن می شد که دوست خلبانش در کابین هست یا نه؟ اما چطور باید این کار را انجام می داد؟
    به علت ارتفاع زیاد و شکسته شدن کاناپی خلبان عقب، فشار هوا در داخل کابین از دست رفته بود. به طوری که به علت نداشتن فشار، خلبان قادر به سخن گفتن نبود. ولی با زحمت زیاد خلبان شروع به صدا زدن کمکش می کند. بعد از چند لحظه با شگفتی تمام دست همکارش را که به علامت پیروزی بالا گرفته بود، مشاهده می کند.
    به دلیل سرمای بیش از حد و باد شدید، کمک خلبان سرش را زیر کابین برده بود تا از گزند سرما در امان بماند. خلبان خوشحال از این قضیه به او می گوید که نگران نباشد سعی می کند هواپیما را به پایگاه برساند.
    خلبان که خوشحال از زنده بودن دوستش است، با سرعت سعی می کند ارتفاع را کم کند.




    هواپیمای دیگر عمق خسارت وارده را تشریح می کند

    همزمان با لیدر دسته نیز تماس می گیرد و اعلام می کند که مورد اصابت قرار گرفته است. فرمانده هم به یکی از هواپیما ها دستور می دهد تا در کنار هواپیمای آسیب دیده تا پایگاه پرواز کند.
    هواپیمای فانتوم دیگر چند لحظه بعد در کنار فانتوم آسیب دیده قرار می گیرد و وضعیت هواپیما را برای خلبان تشریح می کند و به او خاطرنشان می کند حجم آسیب دیدگی بالاست. قسمتی از دم هواپیما، قسمت های از هر دو بال و قسمت دماغ هواپیما کنده شده و به کلی از بین رفته است، قسمت زیر هواپیما هم تمام سوراخ سوراخ می باشد بهتر است در یک فرودگاه کمکی نزدیک مرز به زمین بنشیند و همچنین خاطرنشان می کند که فرود سختی را خواهد داشت. خلبان با شنیدن توضیحات تصمیم می گیرد به علت آسیب دیده گی کلی که هواپیما دارد، آن را به هر طریق ممکن به پایگاه اصلی برساند زیرا در آن جا امکانات فرود اضطراری بیشتر و بهتر از فرودگاه های کمکی است، پس این مطلب را به اطلاع هواپیمای دیگر که اکنون در کنار او پرواز می کرد می رساند. خلبان هواپیمای دیگر وقتی از تصمیم خلبان اف 4 دیگر مطلع می شود به او می گوید:
    - تصمیم گیرنده خودت هستی ... هر طور صلاح می دانی عمل کن.
    سپس با پایگاه تماس می گیرد و به آنها اطلاع می دهد که خود را برای فرود اضطراری آماده کنند.




    مشکلات یکی از پس از دیگری

    هواپیما به حدود 100 کیلومتری پایگاه رسیده بود. کنترل هواپیما به سختی انجام می شد و سوخت نیز درحال اتمام بود.
    در پایگاه غوغایی به پا بود. پرسنل آتش نشانی و اورژانس پایگاه همگی در کنار باند حضور داشتند. پرسنل فنی نیز مشغول نصب کابل باریر بودند. (کابل ضخیمی که سرتا سر باند را از عرض می گیرد. هواپیما در این شرایط قلابی در انتهای دم دارد که آن را به پایین می دهد و با درگیر شدن این قلاب با کابل هواپیما متوقف می شود).
    هواپیما با نزدیک شدن به باند فرودگاه به تدریج از سرعت و ارتفاع خود می کاهد. اهرم چرخ ها توسط خلبان پایین داده می شود. ولی چرخ ها باز نمی شوند. اضطراب دوباره حکم فرما می شود. خلبان هرکاری می تواند انجام می دهد ولی موفق نمی شود. بلافاصله به کمکش که در کف کابین بود می گوید توسط اهرم اضطراری سعی کند چرخ ها را پایین بدهد ولی او هم موفق نمی شود. سرانجام با کلنجار زیاد و یاری جستن از ائمه اطهار چرخ ها بازمی شوند.
    هنگام فرود نزدیک است ولی دوباره مشکل ...
    ناگهان هواپیما به علت استفاده از یک موتور آن هم با سرعت کم کنترل خود را از دست می دهد و در آستانه سقوط قرار می گیرد. خلبان که چاره ای ندارد با سرعت دستگیره گاز هواپیما را فشار می دهد و با افزایش سرعت هواپیما دوباره کنترل خود را بدست می آورد ولی این پایان کار نبود، به علت بکارگیری از تمام قدرت موتور برای بدست آوردن تعادل، سرعت هواپیما بیشتر از حد مجاز نشستن شده بود و این درحالی بود که باند هم اکنون در مقابل خلبان قرار داشت. با چنین سرعتی نشستن بر روی باند آن هم با وضعیتی که هواپیما داشت بسیار خطرناک بود ولی چاره ای نبود. خلبان باید هواپیما را به زمین می نشاند. با نزدیک شدن به باند چرخ ها باند فرود را لمس کرد همه چیز تا این لحظه خوب پیش می رفت ولی...
    ناگهان برج کنترل پایگاه فریاد زد:
    - کابل باریر پاره شد و لاستیک راست هواپیما نیز ترکید.




    بالاخره هواپیما از حرکت ایستاد

    سرعت زیاد و غیر قابل کنترل هواپیما کابل باریر را پاره کرده بود. هواپیما درمیان بهت همگان با سرعت به سمت انتهای باند می رفت.
    خلبان با توکل به خداوند آخرین کاری را که می توانست انجام دهد آغاز کرد و با قدرت هرچه تمام تر پاهایش را بر روی پدال ترمز فشار داد. هواپیما با شگفتی تمام انگار کسی آن را متوقف کرده باشد، در انتهای باند متوقف شده بود. ولی خطر هنوز خلبانان را تهدید می کرد. شعله های آتش موتور سمت راست هواپیما که به دلیل فشار شدید باد فرصت بیشتر شدن پیدا نکرده بود به ناگه شعله ور شد، ولی بلافاصله این آتش توسط پرسنل مستقر مهار شد.
    خلبانان بعد از پیاده شدن از هواپیما تازه به عمق فاجعه پی بردند و متوجه شدند که با چه معجزه ای بر زمین نشسته اند. خلبانان اذعان می داشتند که شاید اگر درحال پرواز هواپیما را از این زاویه دیده بودند اقدام به خروج اضطراری می کردند.



    چه نیرویی خلبانان را نجات داده بود

    براستی چه نیروی فوق بشری، این هواپیما را تا زمین هدایت کرده بود؟ چه کسی به یاری خلبانان شتافته بود؟ آیا این مصداق بارز امداد غیبی نبود؟ هواپیمایی که کابل ضخیم باریر را پاره کرده بود و یک چرخ هم نداشت توسط چه نیروی در انتهای باند متوقف شد؟
    هواپیمای فانتوم فوق به دلیل خسارات وارده شدید، به قسمت بازسازی منتقل شد و پس از گذشت سی ماه کار شبانه روزی پرسنل فنی پایگاه، آماده پرواز شد و به خدمت مجدد نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در آمد.
     
     
    ادامه نوشته

    نبرد با میراژهای عراقی (لحظه انتخاب)

    خاطره ای از سرتیپ خلبان "فضل الله جاویدنیا"
     

    بیشتر از یک سال از شروع جنگ تحمیلی می گذشت، در طول این مدت همیشه برتری هوایی از آن نیروی هوایی ایران بود و ضربات جبران ناپذیری به نیروی هوایی عراق وارد شده بود؛ به نحوی که امکان هر گونه ابتکار عملی از آنان سلب گردیده بود. در خلال این مدت، کشور عراق از سوی اکثر دول غربی و شرقی تجهیز می شد. موشک های پیشرفته برای هواپیماهای میگ 23 عراقی به منظور هدف قرار دادن کشتی های نفتکش که نفت صادراتی ایران را از جزیره خارک بارگیری می کردند، و کشتی های تجاری که کالاهای اساسی مورد نیاز کشور را به بندر ماهشهر می آوردند، در اختیار کشور عراق قرار گرفت که با واکنش و حضور شبانه روزی هواپیماهای گشتی اف 14 در خلیج فارس مواجه و بیش از 95 درصد ماموریت های آنان خنثی گردید.


    تجهیز نیروی هوایی عراق به هواپیماهای پیشرفته میراژ

    در همین راستا دولتمردان عراق دست به دامان کشور فرانسه شدند و دیری نپایید که تعداد قابل توجهی هواپیمای میراژ تحویل کشور عراق گردید. با ورود این هواپیماها، نیروی هوایی عراق جان تازه ای گرفت زیرا هواپیماهای میراژ به آخرین تکنولوژی جنگ الکترونیک و موشک های راداری و حرارتی مجهز بودند.
    در روزهای اولیه آذرماه سال 1360 خلبانان عراقی موفق گردیدند با استفاده از هواپیماهای میراژ اشکالاتی را برای سه فروند از هواپیماهای اف 14 که در جنوب غرب کشور مشغول گشت هوایی بودند، بوجود آورند که خوشبختانه خلبانان از این ماجرا جان سالم بدر بردند.


    تشکیل جلسه در اطاق جنگ پایگاه هشتم شکاری

    بلافاصله از سوی سرلشکر شهید (سرهنگ آن زمان) عباس بابایی جلسه ای با حضور کلیه خلبانان اف 14 تشکیل شد و موضوع تهدید هواپیماهای میراژ مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفت. اگر می خواستیم از منطقه ایستایی عقب تر پرواز کنیم، عراقی ها به خواسته های نامشروع خودشان رسیده بودند و این جرات به آنان داده می شد که بی پروا از هر نقطه ای وارد حریم هوایی کشور ما شوند و مقاصد شوم خود را به اجرا در آورند. اگر می خواستیم از منطقه ایستایی روزهای قبل جلوتر برویم، با تهدیدات موشک های زمین به هوای سام دشمن که در مناطق اشغالی غرب کشور مستقر بودند مواجه می شدیم. هر کس در اندیشه چاره ای بود. جلسه تا حدود ساعت 12 شب به طول انجامید و همگی بر این عقیده بودیم که نباید به دشمن میدان بیشتری داده شود، باید چاره ای اندیشیده می شد که بتوان هواپیماهای میراژ را مورد اصابت قرار داد.
    برابر برنامه تنظیمی، اولین پرواز نیم ساعت قبل از طلوع آفتاب بود که من و شهید خورشیدی (ستوانیکم آن زمان) باید این پرواز را انجام می دادیم. در آن جلسه من به شهید بابایی پیشنهاد نمودم که اگر بتوانید هماهنگی لازم را جهت کنسل نمودن کلیه پروازهای ورودی و خروجی فرودگاه اهواز و همچنین کلیه پروازهای برون مرزی که جهت انهدام هدف های مورد نظر در جنوب کشور عراق توسط شکاری بمب افکن های نیروی هوایی در ساعات اولیه صبح صورت می گیرد، انجام دهند. ما می توانیم در سکوت مطلق رادیویی خلبانان عراقی را غافلگیر کینم. ایشان و سایر خلبانان کاملا متوجه منظور من از این پیشنهاد شده بودند زیرا در آن زمان اکثر پروازهای پشتیبانی هوایی توسط هواپیماهای ترابری نیروی هوایی از آن جا انجام می شد و همچنین کلیه هواپیماهای شکاری بمب افکن ما که بعد از انجام ماموریت بمباران از خاک عراق وارد کشور می شدند، ابتدا برای هواپیماهای اف 14 یک هدف محسوب می شدند. همچنین هماهنگی های لازم جهت شناسایی هواپیماهای ترابری مستلزم مکالمات زیاد رادیویی و اتلاف وقت می گردید که این خود فرصتی مناسب را برای هواپیماهای میراژ فراهم می ساخت.


    موافقت معاونت عملیات نیروی هوایی

    همان شب پیشنهاد این جانب با مرحوم سرتیپ خلبان بهرام هوشیار معاونت عملیات وقت نهاجا در میان گذاشته شد و ایشان دستور لغو کلیه پروازهای شکاری بمب افکن را از پایگاه های جنوب و غرب کشور و پروازهای ترابری به فرودگاه اهواز را در ساعات اولیه صبح صادر و هماهنگی های لازم را با رادارهای خودی به منظور حفظ سکوت مطلق رادیویی بعمل آورد.



    راس ساعت مقرر به پرواز در آمدیم

    ساعت 5 صبح روز چهارم آذرماه سال 1360 مجددا طرح پروازی را با شهید خورشیدی مرور و راس ساعت 30/6 از باند پروازی پایگاه هشتم شکاری به پرواز در آمدیم. با اوج گیری به ارتفاع حدود 20 هزار پا رسیدم و به سمت اهواز ادامه مسیر دادیم.
    منطقه ایستایی ما شمال اهواز تا نزدیکی حمیدیه بود. البته عراقی ها در حوالی حمیدیه یک سکوی موشکی سام مستقر کرده بودند که خود تهدیدی انکار ناپذیر برای ما بود. طلوع خورشید در آن دقایق اولیه صبح برای ما یک مزیت بود زیرا ما را قادر می ساخت که سمت غرب را بهتر با چشم ببینیم و برای عراقی ها یک نکته منفی بود زیرا خورشید مستقیم در چشم آنها بود و قادر به دیدن ما با چشم نبودند.


    دوفروند هواپیماهای میراژ وارد منطقه شدند

    دقایقی از طلوع خورشید نگذشته بود که دو فروند هواپیمای میراژ از پایگاهی در نزدیکی شهر بصره به پرواز در آمدند و با ارتفاع 22 هزار پایی وارد منطقه ایستایی خود در حوالی اروند رود شدند. آنها توسط رادارهای زمینی خود از موقعیت ما با اطلاع بودند. همانگونه که کلیه تحرکات آنان برای ما پوشیده نبود.
    ما می دانستیم که هواپیماهای دشمن برای این که بتوانند ما را مورد هدف قرار دهند، باید فاصله ای کم تر از 20 مایل با ما داشته باشند. ما شاید می توانستیم در بیشتر از این مسافت هم اقدام به شلیک موشک نماییم ولی هر چقدر می توانستیم فاصله را کم تر از بیست مایل کنیم، شانس بیشتری برای هدف قرار دادن آنها داشتیم.


    هرکس سعی می نمود دیگری را مورد هدف قرار دهد

    چندین بار به سمت یکدیگر پرواز نمودیم و کاملا همدیگر را در رادارهای مان داشتیم. ولی میراژها از حدود فاصله 20 مایلی ما به سمت داخل کشورشان گردش می کردند و ما به دلیل وجود سکوی موشکی سام نمی توانستیم جلوتر برویم و باید کاری می کردیم که آنها بیشتر داخل کشور ما شوند. هربار که به سمت یکدیگر پرواز می کردیم آنها جرات بیشتری پیدا می کردند و جلوتر می آمدند. در یکی از این نزدیک و دورشدن ها بود که تصمیم نهایی را گرفتم و در فاصله حدود 25 مایلی از آنها سکوت رادیویی را شکستم و به رادار زمینی اعلام نمودم برمی گردم. البته می دانستیم که کلیه مکالمات ما از طریق استراق سمع در همان لحظه ترجمه و به خلبانان میراژ اعلام می شد و آنها هم که در رادارهای شان متوجه تغییر سمت و گردش من شده بودند، به حرکت خود به سمت شرق ادامه دادند.


    انجام مانورهای پی در پی

    در یک لحظه من هواپیما را invert (وارونه) نمودم و با مانوری بسیار شدید به سمت زمین رفتم (مانور spilit-s) و در ادامه گردش با مانوری دیگر شبیه به دایره (loop) مجددا ارتفاع گرفته و سر هواپیما را سمت غرب قرار دادم. شهید خورشیدی که کمک خلبانی بسیار ماهری بود، بلافاصله رادار را روی آنان قفل نمود و ما در موقعیتی مناسب جهت شلیک موشک قرار گرفتیم. یک تیر موشک دوربرد فونیکس به سمت آنها شلیک نمودم. هواپیماهای میراژ بوسیله سیستم جنگ الکترونیک خود متوجه قفل شدن رادار ما و شلیک موشک هوابه هوا سمت خود شده بودند ولی چون من در ارتفاع پایین تری بودم، نمی توانستند مرا پیدا کنند. بنابراین بی هدف دو تیر موشک حرارتی بدون این که روی ما قفل راداری انجام داده باشند شلیک نمودند و چون سیستم های جنگ الکترونیک هواپیمای ما قفل شدن رادار و یا شلیک موشکی را نشان نداده بودند من اطمینان داشتم موشک های شلیک شده دشمن که با چشم شاهد شلیک آنها بودم، به من برخورد نخواهند کرد. چون موشک ما هنوز فعال نشده بود نیاز به اطلاعات راداری از هواپیمای ما داشت. پس به سمت هواپیماهای میراژ پرواز را ادامه دادم تا این که شاهد برخورد موشک شلیک شده خودم به یکی از هواپیماهای میراژ و انفجار آن در آسمان شمال اهواز و برخورد قطعات موشک و هواپیمای منفجر شده به هواپیمای میراژ دوم بودم که آن هم درحال سوختن به سمت عراق گردش نمود و همان طور که گفتم به دلیل وجود تهدیدات زمینی موشک سام قادر به تعقیب آن نبودیم.
    خلبان هواپیمای منفجرشده موفق شد با استفاده از چتر نجات درشمال اهواز فرود آید و دقایقی بعد توسط هلی کوپترهای خودی به مقر استقرار تیم هماهنگ کننده نیروی هوایی در فرودگاه اهواز که همگی شاهد نبرد هوایی ما با چشم خود بودند، انتقال یافت.


    ماجرای شکستن پای خلبان عراقی

    هفته قبل از این ماجرا، تلویزیون عراق فیلمی از هدف قرار گرفتن یک فروند هواپیمای اف 4 ایرانی نمایش داد که در آن خلبانان این فانتوم به طرز فجیعی در محل سقوط به شهادت رسانیده شدند. برادران بسیجی که آن فیلم را دیده بودند قبل از رسیدن هلی کوپتر پای خلبان میراژ را شکسته بودند که بعد از انتقال به تهران در بیمارستان نیروی هوایی (فجرکنونی) تحت درمان قرار گرفت.


    اطلاعات خوبی درباره میراژ بدست آوردیم.

    با بازجویی هایی که از این خلبان بعمل آمد کلیه نکات ریزی که ما می خواستیم در مورد هواپیماهای میراژ عراقی بدانیم، بدست آوردیم و تا پایان جنگ دیگر هیچ یک از هواپیماهای عراقی جسارت نزدیک شدن به مناطقی که هواپیماهای اف 14 بودند را نداشتند. بر اساس گفته خلبانانی که بعدا به اسارت ما در آمدند، به آنها دستور اکید در مورد عدم درگیری با هواپیماهای اف 14 داده شده بود.


    قدردانی شهید بابایی از من و شهید خورشیدی

    در تاریخ دوازدهم آذر ماه همان سال نیروی هوایی عراق 6 فروند هواپیمای میراژ را مامور شکار یک فروند اف 14 نمود که در آن درگیری مجددا من و شهید خورشیدی شرکت داشتیم و توانستیم یک فروند از آنها را ساقط کنیم و از مهلکه جان سالم بدر بریم که توسط فرمانده وقت پایگاه هشتم شکاری شهید بابایی برای ما نشان لیاقت درجه یک درخواست گردید.


    http://airtoair.blogfa.com/

    http://iranian-airforce.blogfa.com/


    آرشیو خاطرات خلبانان

     

    این بخش خاطرات خلبانان به زبان خودشان است.

     
     
     
     

     حمله به پالایشگاه کرکوک و قطع صدور نفت

    جدال در عمق ۱۸۰کیلو متری خاک دشمن

    هدف قرار گرفتن میگ 25 عراقی توسط اف 5 ایرانی 

    بازديد هاي همايوني از نيروي هوايي ..........

    به حالت واماندگی در چهارهزارپایی

    قلب بغداد ، بغداد نفوذ ناپذیر نیست

     فتح خرمشهر نزدیک است، عقبه عراق باید نابود شود

    پرواز پر مخاطره

    اولین "میگ 25" برروی خلیج فارس شکار شد

    تا مرز اسارت

    عکس برداری از محل استقرار سپاه سوم عراق

    فرار میگ 25 عراقی

    فرشی از بمب

    لحظات پر خطر

    پروازی ماندگار

    لحظات خوش بازگشت

    نبرد هوایی با چهار میگ

    ماموریت : بمباران مخازن سوخت سلیمانیه

    پرواز پر حادثه

    اسیر در خاک کشور

    بر بال ملائک

    نبردهوایی با میگ 21

    حمله به پایگاه موصل اولین پرواز جنگی من

    روزی که ژنرالهای عراقی خطر تامکت را احساس کردند

    باز هم خسروداد

    منابع اکثر این خاطرات نویسنده بخش عقابان آسمان سایت ساجد می باشد.برای رفتن به وبلاگ ایشان اینجا کلیک کنید. 

     

     

    شهید خلبان محمدامین میرمرادزهی (هوانيروز)

     

    شهید خلبان "محمدامین میرمرادزهی" در سال 1332 در خانواده‌ای متدین در روستای "سیب" از توابع شهرستان سراوان دیده به جهان گشود. چون به عنوان اولین فرزند خانواده محسوب می‌شد که خدا به ایشان عطا کرده بود، باعث شادی و مسرت و امیدواری همه گردید. ادب، مهربانی،‌ خوش‌برخوردی و خوش‌چهره بودنش در زمان کودکی، تحسین همه را برانگیخته بود.
    دوران ابتدایی را در روستای سیب و دوران راهنمایی و دبیرستان را در شهرستان سراوان گذراند. در طی این مدت هم‌کلاسی‌‌ها و دوستان خوبی پیدا نمود. بنا به روایت دوستان زمان دبیرستانش، شهید دارای اخلاق خوب و حسنه و فردی خوش‌برخورد و جذاب بود و تأثیر عمیقی بر رفتار و کردار ایشان داشت؛ تا جایی که همه دوستان و معلمان وی از اخلاق خوب و اندیشه و تفکر اسلامی وی متعجب بوده که او این اخلاق خوب و پسندیده را از کجا آورده . با اولین برخورد، همه مجذوب وی شده و دوستی بین ایشان پدید می‌آورد. خاطرات شیرین و جذاب بسیاری از وی از زبان دوستان و اطرافیانش وجود دارد.
    وی دارای بدنی تنومند و قدی بلند بود و علاقه زیادی به انجام کارهای سنگین داشت. عاشق خلبانی بود و پس از مطلع شدن از پذیرش و استخدام هوانیروز، به همراه یکی از هم استانی‌های خود به نام "حسین پهلوان"،‌ در دانشکده خلبانی نیروی زمینی ارتش به عنوان دانشجوی خلبانی هلیکوپتر کبری پذیرفته شد. دوران تحصیل را در تهران با موفقیت و به عنوان یکی از بهترین خلبانان و چتربازان به پایان رسانید. پس از آن در گروه رزمی و پشتیبانی هوانیروز اصفهان مشغول به خدمت شد. در آن‌جا از خلبانان موفق و توانمند و مسئولیت‌پذیر آن‌جا به حساب می‌آمد. در هنگام پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی به همراه دیگر همراهانش نقش ارزنده‌ای در پیشبرد اهداف انقلاب ایفا نمود. از ابتدای شروع درگیری کردستان، در مبارزه و سرکوبی شرارت‌‌ها نقش‌آفرینی بسزایی داشت و موفق شد با کمک همسنگرانش منطقه را از شر دشمنان معاند خارجی و فریب‌خوردگان داخلی پاکسازی کند.
    در سال 1360 که تعداد 33 تن از پرسنل نیروهای انتظامی در منطقه گشت (کوه سفید) شهرستان سراوان توسط اشرار به شهادت رسیده بودند و منطقه نیاز به پشتیبانی هوانیروز داشت. وی به همراه همرزمانش با 5 فروند هلیکوپتر به سراوان عازم شده و به سرکوبی اشرار و عوامل دشمن پرداخت و منطقه از شر و شرارت و اشرار مسلح پاکسازی گردید.
    با شروع جنگ تحمیلی توسط رژیم بعثی عراق علیه مرز و بوم اسلامی‌مان، با میل و اشتیاق و افتخار در جبهه حضور یافت و در نبرد حق علیه باطل تلاش‌ها و رشادت‌‌های فراوان از خود بروز داد. همرزمانش شهامت و دلیری و تلاش وافر و علاقه شدید او به دفاع از خاک عزیز کشورمان و رشادت‌‌ها و از خودگذشتگی‌هایش را نشانه شخصیت والای او می‌دانستند. اخلاق و رفتار خوبش زبانزد همگان بود. همیشه می گفت: تا خون در بدن داشته باشم، اجازه نمی‌دهم یک وجب از خاک میهن اسلامی به دست دشمن پلید بیفتد.
    در یکی از سفرها که برای دیدن والدین به محل زادگاهش آمده بود، مادرش به خاطر علاقه و مهربانی که به این فرزند خوب و شایسته داشت، او را توصیه نمود که به وظیفه‌اش در دفاع از میهن اسلامی ادامه داده و در این راه هیچ کوتاهی نکند؛ اما مواظب خودش باشد که مادر تحمل خبر ناگوار از دست دادن فرزند را ندارد.
    اما این شهید عزیز در پاسخ چنین بیان کرد که نه به هیچ قیمت و بهایی نمی‌توانم در حالی که کشور در خطر هجوم دشمن قرار دارد، لحظه‌ای از پای نخواهم‌نشست و درنگ نخواهم کرد. تا آخرین قطره خون از سرزمین و خاک و ناموس دفاع خواهم کرد. خون من از سربازی که روی زمین می‌جنگد، رنگین‌‌تر نیست. از مرگ هراسی ندارم و راضیم به رضای خدا و به شهادت افتخار می‌کنم، اگر خداوند نصیبم کند.
    دومین زمان در آزمون استاد خلبانی، موفق شد؛ ولی با توجه به نیازی که در جبهه و جنگ به نیروهای کارآمد احساس می‌شد، حضور در جبهه را از تدریس و استاد خلبانی ترجیح داد.
    دوستانش وی را فردی بسیار بی‌باک و نترس و جسور می‌شناختند. اکثر پروازهای او افتخاری و بدون نوبت و به صورت داوطلبانه بود. در پروازها گاهی برای سرکوبی نیروهای بعثی در خاک دشمن پیش می‌رفت.
    در روز 23 تیرماه 1361 به عنوان داوطلب و بدون این که نوبت پرواز او فرارسیده باشد، به اتفاق چهار فروند هلیکوپتر کبری به خاطر این که خاک کشور را از لوث وجود دشمن نجات دهد و پشتیبانی تعدادی از نیروهای ایرانی که در خطر پاتک دشمن قرار داشتند، به طرف بصره عراق به پرواز درآمد که هلی کوپترش در نزدیکی بصره به وسیله نیروهای ملعون بعثی مورد اصابت موشک قرار گرفت وهمراه کمک‌خلبان و هم‌پروازش، "ایرج عیوضی" به درجه رفیع شهادت نائل ‌گردید.

    وصیت‌نامه شهید میرمرادزهی
    بسم الله الرحمن الرحیم
    با درود فراوان به روح پاک شهدای گلگون کفن ایران با سلام بر رزمندگان اسلام و با سلام به رهبر کبیر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران.
    خدایا تورا شکر می‌گویم که این فرصت را به من دادی تا ایمانم را به تو بیازمایم و پا در راه پرشکوه شهادت بگذارم. تو را شکر می‌گویم که این امکان را به ما دادی که در مبارزه حق و باطل در جبهه حق، تا می‌توانیم از ایادی شیطان بکشیم و پیروز گردیم و اگر کشته شدیم، به پیروزی بزرگتری نایل شویم.
    همسر عزیزم، از این که مدتی را با من با همه گرفتاری‌ها گذراندی، متشکرم. اجرت با خدا. و از این که تو را صبور و بردبار می‌بینم، لذت می‌برم و خوشحالی من به همین است. یادت باشد که آسانی همیشه همراه سختی است.
    همسر عزیزم، اگر برایم ارزش قائل هستی، تا آن‌جا که امکان دارد، بچه‌هایم را به نحو احسن و در راه اسلام راستین تربیت کن و نگذار که بدبختی و بیچارگی بکشند و احساس کنند که پدر ندارند. هیچ وقت به حرف مردم گوش نده و هر کاری که می‌کنی،‌ مقداری درباره‌اش فکر کن و بعد در آن مورد تصمیم بگیر. ضمناً من چیزی ندارم ولی هر آن‌چه که هست متعلق به تو و بابک و بهاره عزیزم می‌باشد. و این چیزهایی بوده که با تلاش همدیگر جمع کرده‌ایم. ضمناً می‌دانی که من پولی برای تو نگذاشته‌ام. از یک کسی مثل آقای رضایی پول بگیر و بعداً به او پول بده و به یکی از دوستانم به نام محمود مسرت گفته ام که دنبال تسویه حساب با ارتش باشد و کارها را درست کند. پولی را که ارتش می‌دهد بگیرد و وقتی که رفتی تهران، برای زندگی با حاج‌آقا رضایی مشورت کن و کمک بگیر. بلافاصله بعد از مرگم، تلگراف بزن سراوان برای برادرم و تلفن کنید زاهدان برای پسرعمویم و اگر توانستی بعداً‌ هم یک سری به مادرم بزن تا بچه‌ها را ببینند.
    پدر و مادر عزیزم همیشه صداقت و فداکاری‌های شما را از یاد نخواهم برد.
    مادر جان! از مرگم نگران نباشید، چون اگر در جریان باشی توی ایران هزاران مادر هستند که پسرهای جوانشان را از دست داده‌اند و من از آن‌ها بهتر نیستم. برایت صبر و استقامت از خدا می‌خواهم.
    پدرجان، تو این جا نیستی و من که حالا دارم این چند کلمه را برایت می‌نویسم، دلم برایت خیلی تنگ شده است. ولی چه کار کنم. اگر بچه‌های مرا دوست داری، نگذار بچه‌‌هایم زجر بکشند و هر چند وقت که آمدی ایران، برو تهران و یک سری به بچه‌هایم بزن. و هر چندوقت یک بار، ببرشان سیب پیش مادرم تا بچه‌ها را ببینند.
    در ضمن پدرجان مهران را فراموش نکن. من که نتوانستم برایش کاری بکنم. نگذار بچه‌هایم بی‌پول باشند و احساس کنند توی این مملکت، پدر ندارند. مرا که پسر خوبی برایت نبودم و لیاقتش را نداشتم، حلال کن.
    برادران عزیزم، واحد جان و هدایت جان، مهران جان و هوشنگ جان و منصور جان مرا حلال کنید و مخصوصاً واحد جان و هدایت جان،‌ شما که بزرگ هستید، مرتب به بچه‌هایم سر بزنید و حالشان را جویا باشید و پدرم را راضی نگه‌دارید و نگذارید ناراحت باشد.
    یک قطعه از عکس‌هایم را بزرگ کنید و ببرید برای مادرم و همیشه در منزل قاب شده باشد.
    خواهران عزیزم، مرا حلال کنید و مواظب مادر باشید و اذیتش نکنید که زندگی ارزش ندارد.
    پدربزرگ و مادربزرگ مهربانم، خدمتتان سلام عرض می‌کنم. برایم دعا کنید.
    کلیه اقوام را سلام دارم و از ایشان طلب مغفرت دارم.
    اگر امکان دارد، محل دفن را بگذارید در اختیار فاطمه، چون حداقل بچه‌هایم را مرتب می‌آورد سر خاک تا من ببینم‌شان.
    به کلیه اقوام سلام مرا برسانید.
    خدا نگهدار همگی شماها.
    ضمناً از دوستانم تقاضامندم که بعد از مرگم مرتب به بچه‌هایم سر بزنید.
    همسر عزیزم به اعصابت مسلط باش و مرا فراموش کن و برای بچه‌هایت پدر و مادر باش. از عکس‌هایم اگر خواستی بزرگ کن و داشته باش.


    http://airtoair.blogfa.com/

    منبع سایت ساجد

    روی آسمان دشمن در محاصره


     


     
    جدال هوایی برای رهایی از محاصره
    خاطره از : سرگرد خلبان یدا... شریفی راد


    خلبانان برای پرواز معرفی شدند

    ساعت ده صبح روز سه شنبه بیست و پنجم آذر سال 59، فرمانده پایگاه مرا به دفترش فراخواند و ماموریتی را ابلاغ کرد که زمانش بستگی به وضع جوی داشت. همراهانم را، سروان "حبیب بقائی"، ستوان "شفیع حسین پور" و ستوان (سرلشکر شهید ) "مصطفی اردستانی" معرفی کرد و سفارشات موکد برای مخفی ماندن ماموریت تا آخرین لحظه را نمود. به اتاق طرح ها (بریفینگ) رفتم، هوا مناسب نبود. ابرهای سیاهی که آسمان آن روز را پوشانده بودند، نشان می داد که ماموریت آن روز نمی تواند انجام شود اما طبق دستور باید منتظر هوای مساعد می شدم.
    ساعت چهارده همان روز محل کار را ترک و به منزل رفتم. نقشه را باز کردم و شروع کردم طراحی. چندین مسیر را در نظر گرفتم و بارها خطوط رسم شده بر نقشه را پاک می کردم و مسیر بهتری را می کشیدم. به نظرم آمد دارم نقشه مرگم را می کشم. انگار به دلم برات شده بود که از آن ماموریت باز نخواهم گشت. در یک آن بچه هایم را یتیم دیدم. بارها دیدم فکر کردن به ماموریت جنگی به مراتب سخت تر از انجام خود ماموریت است. به هر ترتیب همه چیز را آماده کردم و تنها یک بریفینگ پروازی مانده بود.


    صبح روز جمعه بیست و هشتم آذر 59

    صبح زود تلفن زنگ زد. گوشی را که برداشتم سرهنگ خلبان "محمد دانشپور" بود. گفت:
    - بیا بالا، کار داریم.
    به سرعت لباس پوشیدم، اصلاح کردم، پوتین ها را واکس زدم و قبل از این که ربع ساعت وقت را بیشتر از دست داده باشم، آماده رفتن به اتاق جنگ شدم. به پست فرماندهی رسیدم و بی درنگ خلبانان همراهم را به اتاق طرح ها احضار کردم. ستوان حسین پور مریض شده بود. بنا بر این سروان "خسرو عباسیان" جانشین او شده بود. نقشه ها و طرح هایم را دادم که اعضای تیم از روی آن برای خودشان کپی بردارند و سپس بریفینگ پروازی را در یک ساعت به پایان رساندیم و 9:45 دقیقه صبح جمعه جهت پرواز آماده شدیم.


    ماموریت انهدام تاسیسات برق دبیس

    محل ماموریت تاسیسات برق دبیس در شمال کرکوک بود. همگی مغرور و مصمم و با لبخندهائی بر چهره، وسائل پروازی را برداشته و سوار مینی بوس شدیم و به طرف محل شیلتر هواپیماها رفتیم. هوا صاف و آفتابی بود. بدون یک لکه ابر! به همراهانم گفتم :
    - ای کاش امروز ما را به این ماموریت نمی فرستادند. دشمن در روز آفتابی منتظرتر است.
    دو نفرشان به لبخندی قناعت کردند و سومی حرفم را تائید کرد اما همه مان آرزومند که: ان شاالله به خیر خواهد گذشت.
    هر کس سوار مرکب خود شد. با برج تماس گرفتیم و به سوی باند پروازی حرکت کردیم که شماره2 سروان حبیب بقائی به علت نقص فنی از ماموریت بازماند. به این جهت گروه سه نفری سر ساعت 10:30 دقیقه از زمین کنده شد. برای من که لیدر گروه بودم و متجاوز از چهل پرواز به خاک دشمن نفوذ کرده بودم، همه چیز آشنا و حتی عادی بود. آرایش پروازی مان مثلثی بود.


    روی هدف رسیدیم

    همه چیز بر طبق بریفینگ پیش می رفت تا رسیدیم به 15 مایلی هدف و اوضاع مان فرق کرد. بک ابر سفید به مساحت ده، پانزده مایل در ارتفاع هزار پائی انداخته شده بود روی منطقه تاسیسات برق دبیس. هر چه پیشتر رفتیم، از یافتن هدف ناامیدتر شدیم. ارتفاع را تغییر دادیم و لحظاتی روی ابرها پرواز کردیم و در مسیرمان تغییراتی دادیم که ناچار بودم همه اینها را به یارانم بگویم. ابر سفید روی هدف سبب یک سلسله مکالمات و مشورت های رادیوئی شد، یعنی کاری که در منطقه دشمن باید در حداقل انجام داد و چه بسا همین مکالمات را دشمن شنود کرده باشد. به عنوان لیدر دسته دلم نمی خواست ناموفق از پرواز بازگردم. وقتی بر روی هدف رسیدیم بدون آن که هدف دیده شود، در ارتفاع مخصوص حمله قرار گرفتیم. سروان عباسیان گفت:
    - جناب سروان من چیزی نمی بینم.
    گفتم: "شما بمب هایتان را روی هدف بریزید من یک دور دیگر می زنم."
    خلبانان همراه بمب هایشان را روی هدف رها کردند و به سمت کشور بازگشتند. من روی هدف دوری زدم، شکافی برای ورود به زیر ابر یافتم و قسمتی از تاسیسات هدف را مشاهده کردم و بمب هایم را روی هدفی که دیدم فروریختم. سمت حمله شمال به جنوب بود. ناچار بودم تغییر مسیر بدهم. میانه تغییر مسیر بدخلقی ضدهوائی های دشمن شروع شد. دورم را کامل کردم و به سمت ایران تغییر جهت دادم.


    در راه بازگشت دو فروند میگ عراقی را دیدم

    آسمان تیرباران بود و من دود غلیظی که قسمتی از کارخانه را پوشانده بود به چشم دیدم. اولین کاری که کردم تماس با همراهانم بود. آنان گزارش دادند. 7 مایل جلوتر از من بودند. تا حد امکان سرعتم را افزودم. می خواستم در بازگشت نیز آرایش زیبای سه نفری مان را داشته باشیم. ضمنا از هر طرف مواظب هواپیمای دشمن بودم. 4 دقیقه گذشته بود که 2 فروند هواپیما در جلوی خودم دیدم. فاصله مان از 5 مایل بیشتر بود و آن دو ارتفاع شان کمی بالاتر از ارتفاع من بود. به سرعتم افزودم چون می خواستم هر چه زودتر به یاران نزدیک شوم. اما نتیجه عکس بود و فاصله ام از آنان بیشتر شد. با تعجب دوباره موقعیت همراهانم را از رادیو پرسیدم. گزارش آنان منطبق بود با آن چه دیده بودم. در همین ضمن اردستانی اضافه کرد:
    - 2 فروند میگ از بالای سر من رد شد.
    ابتدا صدای مصطفی را تشخیص ندادم و فکر کردم خلبان دیگری است که آن گزارش را می دهد. به همین تصور گفتم:
    - جوک نگو!


    میگ ها به من حمله کردند

    احتمال می دهم یک شوخی هم من کرده باشم، یادم نیست. 27 مایل با مرز فاصله داشتم اما یارانم مرتب دورتر از من می شدند تا جائی که دیگر ندیدم شان. ناچار به حدس و گمان دنبال شان در پرواز بودم و ضمن این که بی اراده ارتفاعم را افزوده بودم اطراف را هم می پائیدم. یک بار هم به همراهانم گفتم که پشت سر آنان هستم و بزودی به آنان ملحق می شوم. هنوز حرفم تمام نشده بود که از طرفین و کمی بالاتر به سمت من شلیک شد.
    قبل از این که موفق به عکس العملی شوم، از دو طرف محاصره بودم. به چپ و راستم نگاه کردم و 2 فروند میگ عراقی را دیدم، در رادیو گفتم:
    - بچه ها دو تا میگ دنبال من هستند. اگر می توانید برگردید.
    یکی از بچه ها گفت:
    - قربان، موقعیت تان کجاست؟
    - درست پشت سر شما.
    در لحظه تقاضای کمک، می پنداشتم دو هواپیمای دور شونده ای که دیده بودم مصطفی و خسرو هستند و خواهند توانست به زودی به کمکم بیایند. به این جهت به علایم بین المللی هواپیمای دشمن که قصد داشتند مرا زنده و سالم همراه خود فرود آورند، توجه کردم و به سمت تقریبی پایگاه هوائی کرکوک واقع در شمال عراق تغییر جهت دادم. حدود 2 دقیقه بین اسکورت دو دشمن به سمت دلخواه آنان رفتم. وقتی خبری از یارانم نشد حتی از آنان و بی جهت دلخور هم شدم. در آن لحظه اصلا در فکر کمبود بنزین برای یک درگیری هوائی نبودم و این تنها مشکل همراهانم نیز بود. بعد از آن لحظات بود که دیدم چه کار معقولی کرده اند یارانم که وقتی امکان نجات مرا نداشتند، خود به سلامت بازگشته اند و به این جهت از واقع بینی شان حتی ممنونم.


    تصمیم به درگیری هوایی گرفتم

    سکوت مطلق همه جا را گرفته بود. چند بار خیال کردم گوش هایم کر شده و دیگر قدرت حرف زدن هم ندارم. در همین افکار ناگهان 2 فروند دیگر از هواپیماهای دشمن که احتمال دادم همان هائی بودند که من به جای یاران خود گرفته بودم شان، سر رسیدند و در آنی از بالای سرم عبور کرده و ناپدید شدند. امید نجات را در محاصره دو فروند دشمن نداشتم و حالا شدند چهار فروند! نه می توانستم تسلیم و اسارت را بپذیرم و تن به حقارت بدهم، و نه در آن شرایط امکان فراری را می توانستم تصور کنم. تنها راه چاره، مرگ و شهادت بود. راه سوم را برگزیدم، می دانستم مرگ در هواپیما کوتاه ترین مرگ است. هیچگاه از مرگ نترسیده ام چه رسد به مرگ آنی در هواپیما.
    حدود 2 دقیقه به سمت کرکوک پرواز کردم. دیگر جرات نگاه به چپ و راست را نداشتم. در یک لحظه و آن، تصمیم مرگ گرفتم و اقدام کردم. یعنی در لحظه ای که یکی از هواپیماها در سمت راست و دیگری در کمی بالاتر و عقب در پرواز بودند دسته قدرت موتور هواپیمایم را به عقب کشیدم و سرعت شکن را پائین دادم. این عمل سبب شد هواپیمائی که در سمت راستم پرواز می کرد، از من جلو زد. در همین لحظه احساس کردم هواپیمای پشت سر، به من نزدیک تر می شود و احتمالا در فاصله موشک دشمن قرار گرفته ام، لذا دست به عملی زدم که از فاصله موشک خارج شوم و دست کم از برخورد با هواپیما جلوگیری کنم. به این جهت هر دو موتور را خاموش کردم.


    هر دو میگ را هدف قرار دادم

    در همین راستا به تعقیب هواپیمای جلوئی خود پرداختم. هواپیمای حریف از حداکثر قدرت موتورش استفاده کرد و حرارتی که از موتورش خارج می شد هواپیمای مرا چندین بار به چپ و راست گرداند به طوری که فرصت نشانه گیری را از من گرفت و من مجبور شدم مجددا هواپیما را روشن کنم اما قبل از آن که من اقدامی دیگر کنم، هواپیمای جلوئی عراقی مورد اصابت موشکی قرار گرفت که پشت سری به سمت من فرستاده بود و چون موتورهای من خاموش بود موشکش سهم حریف جلوئی شد و به جای من، در جا در هوا منفجر شد.
    قادر نیستم احساسم را آن طور که در آن لحظه داشتم بیان کنم ولی همین قدر هست که می توانم بگویم هیچگاه به آن اندازه مملو و سرشار از خدا و احساس خدا نبودم. احساس داشتم که هواپیما را دیگری هدایت می کند نه من. هواپیمائی که موشکش را رها و یارش را سرنگون کرده بود، قبل از این که "یک ور" شدنم را اصلاح کنم، از من جلو افتاد و هدف تیرهائی قرار گرفت که برای هواپیمای ساقط شده آماده کرده بودم و درحالی که عاجزانه چپ و راست می شد، مورد اصابت گلوله های من واقع شد و سقوط کرد.


    دو هواپیمای دیگر دشمن به حمله کردند یکی را زدم و دیگری ...

    درحالی که دستگاه ناوبری هواپیمایم از کار افتاده بود، پایین تر از حد معمول به سمت کشورم می گریختم و برای آن که از روی پادگان های نیروی زمینی عراق عبور نکنم، مسیر را به طرف چپ تغییر دادم. چند لحظه بیشتر از منطقه درگیری دور نشده بودم که ناگهان دو هواپیمای دیگر دشمن به من هجوم آوردند و درگیری تازه ای را به من تحفه دادند. با چند حرکت تاکتیکی یکی از آنان را جلو انداختم و بلافاصله برایش موشک انداختم. متاسفانه موشک درست عمل نکرد. موشک سمت چپ که باید رها می شد عمل نکرد. موشک سمت راست پس از طی مسیر کوتاهی به چپ منحرف و منفجر شد.
    ناچار فاصله ام را با هواپیمای جلوئی نزدیک تر کردم و در یک موقعیت بسیار عالی با مسلسل هدفش ساختم. هنوز حاصل کارم را ندیده بودم که مورد اصابت موشک هواپیمای عقبی قرار گرفتم و هواپیمایم در هوا منفجر شد. ضربه موشک چنان بود که هواپیما را مقداری به جلو پرتاب کرد و در یک آن فرامین از کار افتاد و بلافاصله دست هایم متوجه دسته صندلی پران شد. چگونه آن را کشیدم و چگونه به بیرون پرتاب شدم، نه به خاطر دارم و نه قادر هستم بیان کنم.
    ناظران صحنه نبرد، بعدها برایم گفتند:
    هنگام هدف شدنم، هواپیمایم در ارتفاع 2 تا 10 متری زمین در پرواز بود. وقتی صندلی از هواپیما جدا شده، آنان پنداشته بودند یک قطعه از هواپیمای منفجر شده من است. همگی شان متفق القول بودند که چتر نجاتم فرصت باز شدن کامل نیافته بود و من با سر به زمین خوردم و بیهوش افتاده بودم. زخم ها و شکستگی های دست و صورتم گفته آنان را تائید می کند. برایم گفتند هواپیمائی که در جلویم پرواز کرده، 600 الی 800 متری محل سقوط من به تپه ای اصابت کرده و خلبانش نیز کشته شده. من سقوط آن را ندیده بودم، تنها چیزی که به خاطر دارم، برق جرقه هائی است که از برخورد گلوله های مسلسلم با هواپیمایش در یاد دارم.
    پس از چند ماه که توسط کردها نگهداری می شدم توسط آنها به نیروهای خودی تحویل داده شدم.


    وارد سردشت شدم

    ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد. پیاده شدیم، مرد میانسالی به نماز قامت ایستاده بود. پوتین های گل آلود را در آورده نشستیم. نمازگزار السلام علیکش را گفت و به سمت ما آمد و در آغوش مان گرفت. چند دقیقه بعد تعدادی ارتشی وارد شدند و ورودم را خوشامد گفتند. یکی از آنها درجه سرگردی داشت و فرمانده پادگان بود. پس از آنان، فرماندار و شخصیت های اداری شهر آمدند. آخر از همه و ساعت یک و نیم، نماینده امام آمد و ناهار با ما بود. بعد از ناهار، تلفنی با همسرم حرف زدم و سپس با فرمانده پایگاهم، ‌که نبود. معاون فرمانده قول داد هلی کوپتری را برای حمل من به آن جا اعزام کنند. که البته تا آخر روز چشمم به آسمان و در انتظار هلی کوپتر خشک شده بود.
    شب را در همان اتاق با تعدادی از پاسداران و نماینده امام صبح کردیم. آن روز هم به دلیل بدی هوا نمی توانستیم در انتظار هلی کوپتر باشیم. روز دوم پاسداران رزمنده و جوانان سردشت به دیدارم آمدند. همگی یک پارچه شور و شوق و با چشمانی سرشار از اشک شوق، مرا می بوسیدند. روز سوم یکسره با پاسداران بسر بردم. نجات مرا معجزه دیگری می دانستند و تعداد زیادی عکس یادگاری گرفتند. عصر آن روز 2 فروند جت که در ارتفاع پائین از روی سر ما گذشتند، همه را وحشت زده کرد. ضد هوائی ها به کار افتادند. از دو نفر که در محوطه بودند ماجرا را پرسیدم، گفتند:
    - 2 فروند میگ بود که یکی شان مورد اصابت قرار گرفت و پشت کوه سقوط کرد.
    - مطمئن هستید که میگ بود؟
    - 100 درصد
    به کنجکاوی یکی شان شکل هواپیمائی که دیده بود را روی خاک رسم کرد. گفتم:
    - اگر این بود، اف 5های خودمان است.
    تردید کردند. ناچار تلفنی با معاون عملیاتی پایگاه تماس گرفتم و احوال را جویا شدم. معلوم شد 2 فروند اف 5 فرستاده اند دنبال من و خلبانان به نشانه شادی از فاصله کم پریده اند و سلام کرده اند. گفتم:
    میگویند یکی شان را اشتباها زده اند.
    گفت : نخیر. درست نیست. هماکنون با رادار در تماس هستند. نگران نباشید.


    سوار هلی کوپتر شدم

    نیم ساعتی گذشته بود که دو فروند هلی کوپتر کبری و دو فروند 214، روی پادگان ظاهر شدند و نشستند. گروهی از مامورین درحال تعویض، به سمت هلی کوپترها هجوم بردند و در عرض چند دقیقه آنها پر از مسافر شدند. ناچار به اتاق بازگشتیم و منتظر هلی کوپتر بعدی شدیم. چند دقیقه نگذشته بود که صدای هلی کوپتر بار دیگر شنیده شد. ما آماده و حاضر بودیم. ما (شریفی راد به همراه یکی از پیشمرگان) هم همچون بقیه مسافران به سمت هلی کوترها رفتیم. به فشار مسافران ما هم داخل هلی کوپتر شدیم. مسافران نشسته بودند و ساک هایشان را مرتب می کردند که کمک خلبان از ورود مسافران جلوگیری کرد و آنهائی را که داخل بودند خارج نمود. چون با مقاومت و بی اعتنائی ما روبه رو شد، با ضربه محکمی به بازوی راستم و با عصبانیت گفت:
    - برو بیرون. ما مسافر نمی بریم. ما ماموریت داریم یک خلبان مجروح را به تبریز ببریم.
    ناراحت از آن ضربه، گفتم:
    - من همان خلبانم، برادر!
    که شخص مزبور مرا در آغوش گرفت و با یک فشار دست دیگر، پدر دستم را درآورد. با بوسه و عذر خواهی به من خوشامد گفت و خلبان را صدا کرد و به من معرفی نمود. 1 ساعت بعد در پادگان نظامی ارومیه به زمین نشست.

    در ارومیه چه گذشت

    از هلی کوپتر 214 پیاده شدیم. فرمانده ژاندارمری غرب به استقبالم آمده بود. پس از خوشامد گوئی، من و همراهم را سوار ماشین کرد و به طرف شهر برد. وارد ساختمان سفیدی شدیم. اولین کاری که کردم تلفن به همسرم بود. چند لحظه به جای حرف زدن،‌ گریستم. خبر دادم که ان شاالله فردا با آنان خواهم بود. تلفن منزل که قطع شد به فرمانده ام زنگ زدم و خبر ورودم به ارومیه را به وی گفتم. از شنیدن صدایم سخت به هیجان آمده بود. با صدائی هیجان زده می گفت:
    - شریفی،‌ خیلی خوشحالم، از برادر بیشتر دوستت دارم. همیشه صادق بودی و خداوند کمکت کرد و نجات یافتی. ان شاالله فردا صبح در ارومیه ملاقاتت خوهم کرد.
    چند لحظه ای ‌گوشی به دست، صدای گریه شوق آمیزش را می شنیدم. آنگاه گفت:
    - خداحافظ تا فردا.
    فرمانده ژاندارمری در ساعت 8 به من زنگ زد و گفت:
    - آقای شریفی منتظر باش، چند دقیقه دیگر من میام آن جا که به فرودگاه برویم.
    در ساعت 8:25 دقیقه فرمانده ژاندارمری طبق قولی که داده بود وارد شد و سپس به سمت فرودگاه ارومیه براه افتادیم. پس از یک ربع الی بیست دقیقه، به فرودگاه ارومیه رسیدیم. وقتی به درون سالن فرودگاه وارد شدیم، دو ردیف از افسران نیروی زمینی به طور خبردار در سمت راست ایستاده بودند و تعدادی غیر نظامی در سمت چپ به انتظار بسر می بردند. همسر و پسر بزرگم را باحلقه هائی از گل میخک جلوتر از همه مشاهده کردم. پسرم با دیدن من به سرعت به طرفم آمد و حلقه گل را به گردنم آویخت و من را در آغوش گرفت. همسرم قبل از این که موفق بشود گل را به من بدهد، به زمین افتاد و از حال رفت! همه به گریه افتادند. من هم گریستم. پسرم گفت:
    - بابا چرا سبیل گذاشتی؟! لباس پروازت کو؟ چرا این جوری شدی؟
    سپس فرمانده ام درحالی که نظاره گر تمام این صحنه ها بود، پیش آمد و مرا در آغوش گرفت و ورودم را تبریک گفت. بعدا جناب سرهنگی که فرماندهی افسران مستقر در آن جا را عهده دار بود، با اهداء یک جلد کلام الله مجید و یک دسته گل زیبا ورودم را به میهن تبریک گفت. از مستقبلین تشکر کردم و به وسیله هلی کوپتر به سمت پایگاه هوائی تبریز به پرواز درآمدیم. 20 دقیقه بیشتر طول نکشید که به پایگاه هوائی تبریز رسیدیم. جمعیت زیادی در اطراف رمپ ایستاده بودند و قبل از باز ایستادن ملخ و پیش از آن که از هلی کوپتر پیاده شوم، خود را در بالای سر مستقبلین یافتم. اصلا دردهایم را حس نمی کردم. پس از این مراسم فیلمبرداران همچنان مشغول فیلمبرداری بودند.

    بعد از چند روز استراحت به پایگاه برگشتم و پروازهایم را از سر گرفتم.


    جدال هوایی برای رهایی از محاصره
    خاطره از : سرگرد خلبان یدا... شریفی راد


     



    خلبانان برای پرواز معرفی شدند

    ساعت ده صبح روز سه شنبه بیست و پنجم آذر سال 59، فرمانده پایگاه مرا به دفترش فراخواند و ماموریتی را ابلاغ کرد که زمانش بستگی به وضع جوی داشت. همراهانم را، سروان "حبیب بقائی"، ستوان "شفیع حسین پور" و ستوان (سرلشکر شهید ) "مصطفی اردستانی" معرفی کرد و سفارشات موکد برای مخفی ماندن ماموریت تا آخرین لحظه را نمود. به اتاق طرح ها (بریفینگ) رفتم، هوا مناسب نبود. ابرهای سیاهی که آسمان آن روز را پوشانده بودند، نشان می داد که ماموریت آن روز نمی تواند انجام شود اما طبق دستور باید منتظر هوای مساعد می شدم.
    ساعت چهارده همان روز محل کار را ترک و به منزل رفتم. نقشه را باز کردم و شروع کردم طراحی. چندین مسیر را در نظر گرفتم و بارها خطوط رسم شده بر نقشه را پاک می کردم و مسیر بهتری را می کشیدم. به نظرم آمد دارم نقشه مرگم را می کشم. انگار به دلم برات شده بود که از آن ماموریت باز نخواهم گشت. در یک آن بچه هایم را یتیم دیدم. بارها دیدم فکر کردن به ماموریت جنگی به مراتب سخت تر از انجام خود ماموریت است. به هر ترتیب همه چیز را آماده کردم و تنها یک بریفینگ پروازی مانده بود.


    صبح روز جمعه بیست و هشتم آذر 59

    صبح زود تلفن زنگ زد. گوشی را که برداشتم سرهنگ خلبان "محمد دانشپور" بود. گفت:
    - بیا بالا، کار داریم.
    به سرعت لباس پوشیدم، اصلاح کردم، پوتین ها را واکس زدم و قبل از این که ربع ساعت وقت را بیشتر از دست داده باشم، آماده رفتن به اتاق جنگ شدم. به پست فرماندهی رسیدم و بی درنگ خلبانان همراهم را به اتاق طرح ها احضار کردم. ستوان حسین پور مریض شده بود. بنا بر این سروان "خسرو عباسیان" جانشین او شده بود. نقشه ها و طرح هایم را دادم که اعضای تیم از روی آن برای خودشان کپی بردارند و سپس بریفینگ پروازی را در یک ساعت به پایان رساندیم و 9:45 دقیقه صبح جمعه جهت پرواز آماده شدیم.


    ماموریت انهدام تاسیسات برق دبیس

    محل ماموریت تاسیسات برق دبیس در شمال کرکوک بود. همگی مغرور و مصمم و با لبخندهائی بر چهره، وسائل پروازی را برداشته و سوار مینی بوس شدیم و به طرف محل شیلتر هواپیماها رفتیم. هوا صاف و آفتابی بود. بدون یک لکه ابر! به همراهانم گفتم :
    - ای کاش امروز ما را به این ماموریت نمی فرستادند. دشمن در روز آفتابی منتظرتر است.
    دو نفرشان به لبخندی قناعت کردند و سومی حرفم را تائید کرد اما همه مان آرزومند که: ان شاالله به خیر خواهد گذشت.
    هر کس سوار مرکب خود شد. با برج تماس گرفتیم و به سوی باند پروازی حرکت کردیم که شماره2 سروان حبیب بقائی به علت نقص فنی از ماموریت بازماند. به این جهت گروه سه نفری سر ساعت 10:30 دقیقه از زمین کنده شد. برای من که لیدر گروه بودم و متجاوز از چهل پرواز به خاک دشمن نفوذ کرده بودم، همه چیز آشنا و حتی عادی بود. آرایش پروازی مان مثلثی بود.




    روی هدف رسیدیم

    همه چیز بر طبق بریفینگ پیش می رفت تا رسیدیم به 15 مایلی هدف و اوضاع مان فرق کرد. بک ابر سفید به مساحت ده، پانزده مایل در ارتفاع هزار پائی انداخته شده بود روی منطقه تاسیسات برق دبیس. هر چه پیشتر رفتیم، از یافتن هدف ناامیدتر شدیم. ارتفاع را تغییر دادیم و لحظاتی روی ابرها پرواز کردیم و در مسیرمان تغییراتی دادیم که ناچار بودم همه اینها را به یارانم بگویم. ابر سفید روی هدف سبب یک سلسله مکالمات و مشورت های رادیوئی شد، یعنی کاری که در منطقه دشمن باید در حداقل انجام داد و چه بسا همین مکالمات را دشمن شنود کرده باشد. به عنوان لیدر دسته دلم نمی خواست ناموفق از پرواز بازگردم. وقتی بر روی هدف رسیدیم بدون آن که هدف دیده شود، در ارتفاع مخصوص حمله قرار گرفتیم. سروان عباسیان گفت:
    - جناب سروان من چیزی نمی بینم.
    گفتم: "شما بمب هایتان را روی هدف بریزید من یک دور دیگر می زنم."
    خلبانان همراه بمب هایشان را روی هدف رها کردند و به سمت کشور بازگشتند. من روی هدف دوری زدم، شکافی برای ورود به زیر ابر یافتم و قسمتی از تاسیسات هدف را مشاهده کردم و بمب هایم را روی هدفی که دیدم فروریختم. سمت حمله شمال به جنوب بود. ناچار بودم تغییر مسیر بدهم. میانه تغییر مسیر بدخلقی ضدهوائی های دشمن شروع شد. دورم را کامل کردم و به سمت ایران تغییر جهت دادم.


    در راه بازگشت دو فروند میگ عراقی را دیدم

    آسمان تیرباران بود و من دود غلیظی که قسمتی از کارخانه را پوشانده بود به چشم دیدم. اولین کاری که کردم تماس با همراهانم بود. آنان گزارش دادند. 7 مایل جلوتر از من بودند. تا حد امکان سرعتم را افزودم. می خواستم در بازگشت نیز آرایش زیبای سه نفری مان را داشته باشیم. ضمنا از هر طرف مواظب هواپیمای دشمن بودم. 4 دقیقه گذشته بود که 2 فروند هواپیما در جلوی خودم دیدم. فاصله مان از 5 مایل بیشتر بود و آن دو ارتفاع شان کمی بالاتر از ارتفاع من بود. به سرعتم افزودم چون می خواستم هر چه زودتر به یاران نزدیک شوم. اما نتیجه عکس بود و فاصله ام از آنان بیشتر شد. با تعجب دوباره موقعیت همراهانم را از رادیو پرسیدم. گزارش آنان منطبق بود با آن چه دیده بودم. در همین ضمن اردستانی اضافه کرد:
    - 2 فروند میگ از بالای سر من رد شد.
    ابتدا صدای مصطفی را تشخیص ندادم و فکر کردم خلبان دیگری است که آن گزارش را می دهد. به همین تصور گفتم:
    - جوک نگو!


    میگ ها به من حمله کردند

    احتمال می دهم یک شوخی هم من کرده باشم، یادم نیست. 27 مایل با مرز فاصله داشتم اما یارانم مرتب دورتر از من می شدند تا جائی که دیگر ندیدم شان. ناچار به حدس و گمان دنبال شان در پرواز بودم و ضمن این که بی اراده ارتفاعم را افزوده بودم اطراف را هم می پائیدم. یک بار هم به همراهانم گفتم که پشت سر آنان هستم و بزودی به آنان ملحق می شوم. هنوز حرفم تمام نشده بود که از طرفین و کمی بالاتر به سمت من شلیک شد.
    قبل از این که موفق به عکس العملی شوم، از دو طرف محاصره بودم. به چپ و راستم نگاه کردم و 2 فروند میگ عراقی را دیدم، در رادیو گفتم:
    - بچه ها دو تا میگ دنبال من هستند. اگر می توانید برگردید.
    یکی از بچه ها گفت:
    - قربان، موقعیت تان کجاست؟
    - درست پشت سر شما.
    در لحظه تقاضای کمک، می پنداشتم دو هواپیمای دور شونده ای که دیده بودم مصطفی و خسرو هستند و خواهند توانست به زودی به کمکم بیایند. به این جهت به علایم بین المللی هواپیمای دشمن که قصد داشتند مرا زنده و سالم همراه خود فرود آورند، توجه کردم و به سمت تقریبی پایگاه هوائی کرکوک واقع در شمال عراق تغییر جهت دادم. حدود 2 دقیقه بین اسکورت دو دشمن به سمت دلخواه آنان رفتم. وقتی خبری از یارانم نشد حتی از آنان و بی جهت دلخور هم شدم. در آن لحظه اصلا در فکر کمبود بنزین برای یک درگیری هوائی نبودم و این تنها مشکل همراهانم نیز بود. بعد از آن لحظات بود که دیدم چه کار معقولی کرده اند یارانم که وقتی امکان نجات مرا نداشتند، خود به سلامت بازگشته اند و به این جهت از واقع بینی شان حتی ممنونم.


    تصمیم به درگیری هوایی گرفتم

    سکوت مطلق همه جا را گرفته بود. چند بار خیال کردم گوش هایم کر شده و دیگر قدرت حرف زدن هم ندارم. در همین افکار ناگهان 2 فروند دیگر از هواپیماهای دشمن که احتمال دادم همان هائی بودند که من به جای یاران خود گرفته بودم شان، سر رسیدند و در آنی از بالای سرم عبور کرده و ناپدید شدند. امید نجات را در محاصره دو فروند دشمن نداشتم و حالا شدند چهار فروند! نه می توانستم تسلیم و اسارت را بپذیرم و تن به حقارت بدهم، و نه در آن شرایط امکان فراری را می توانستم تصور کنم. تنها راه چاره، مرگ و شهادت بود. راه سوم را برگزیدم، می دانستم مرگ در هواپیما کوتاه ترین مرگ است. هیچگاه از مرگ نترسیده ام چه رسد به مرگ آنی در هواپیما.
    حدود 2 دقیقه به سمت کرکوک پرواز کردم. دیگر جرات نگاه به چپ و راست را نداشتم. در یک لحظه و آن، تصمیم مرگ گرفتم و اقدام کردم. یعنی در لحظه ای که یکی از هواپیماها در سمت راست و دیگری در کمی بالاتر و عقب در پرواز بودند دسته قدرت موتور هواپیمایم را به عقب کشیدم و سرعت شکن را پائین دادم. این عمل سبب شد هواپیمائی که در سمت راستم پرواز می کرد، از من جلو زد. در همین لحظه احساس کردم هواپیمای پشت سر، به من نزدیک تر می شود و احتمالا در فاصله موشک دشمن قرار گرفته ام، لذا دست به عملی زدم که از فاصله موشک خارج شوم و دست کم از برخورد با هواپیما جلوگیری کنم. به این جهت هر دو موتور را خاموش کردم.


    هر دو میگ را هدف قرار دادم

    در همین راستا به تعقیب هواپیمای جلوئی خود پرداختم. هواپیمای حریف از حداکثر قدرت موتورش استفاده کرد و حرارتی که از موتورش خارج می شد هواپیمای مرا چندین بار به چپ و راست گرداند به طوری که فرصت نشانه گیری را از من گرفت و من مجبور شدم مجددا هواپیما را روشن کنم اما قبل از آن که من اقدامی دیگر کنم، هواپیمای جلوئی عراقی مورد اصابت موشکی قرار گرفت که پشت سری به سمت من فرستاده بود و چون موتورهای من خاموش بود موشکش سهم حریف جلوئی شد و به جای من، در جا در هوا منفجر شد.
    قادر نیستم احساسم را آن طور که در آن لحظه داشتم بیان کنم ولی همین قدر هست که می توانم بگویم هیچگاه به آن اندازه مملو و سرشار از خدا و احساس خدا نبودم. احساس داشتم که هواپیما را دیگری هدایت می کند نه من. هواپیمائی که موشکش را رها و یارش را سرنگون کرده بود، قبل از این که "یک ور" شدنم را اصلاح کنم، از من جلو افتاد و هدف تیرهائی قرار گرفت که برای هواپیمای ساقط شده آماده کرده بودم و درحالی که عاجزانه چپ و راست می شد، مورد اصابت گلوله های من واقع شد و سقوط کرد.


    دو هواپیمای دیگر دشمن به حمله کردند یکی را زدم و دیگری ...

    درحالی که دستگاه ناوبری هواپیمایم از کار افتاده بود، پایین تر از حد معمول به سمت کشورم می گریختم و برای آن که از روی پادگان های نیروی زمینی عراق عبور نکنم، مسیر را به طرف چپ تغییر دادم. چند لحظه بیشتر از منطقه درگیری دور نشده بودم که ناگهان دو هواپیمای دیگر دشمن به من هجوم آوردند و درگیری تازه ای را به من تحفه دادند. با چند حرکت تاکتیکی یکی از آنان را جلو انداختم و بلافاصله برایش موشک انداختم. متاسفانه موشک درست عمل نکرد. موشک سمت چپ که باید رها می شد عمل نکرد. موشک سمت راست پس از طی مسیر کوتاهی به چپ منحرف و منفجر شد.
    ناچار فاصله ام را با هواپیمای جلوئی نزدیک تر کردم و در یک موقعیت بسیار عالی با مسلسل هدفش ساختم. هنوز حاصل کارم را ندیده بودم که مورد اصابت موشک هواپیمای عقبی قرار گرفتم و هواپیمایم در هوا منفجر شد. ضربه موشک چنان بود که هواپیما را مقداری به جلو پرتاب کرد و در یک آن فرامین از کار افتاد و بلافاصله دست هایم متوجه دسته صندلی پران شد. چگونه آن را کشیدم و چگونه به بیرون پرتاب شدم، نه به خاطر دارم و نه قادر هستم بیان کنم.
    ناظران صحنه نبرد، بعدها برایم گفتند:
    هنگام هدف شدنم، هواپیمایم در ارتفاع 2 تا 10 متری زمین در پرواز بود. وقتی صندلی از هواپیما جدا شده، آنان پنداشته بودند یک قطعه از هواپیمای منفجر شده من است. همگی شان متفق القول بودند که چتر نجاتم فرصت باز شدن کامل نیافته بود و من با سر به زمین خوردم و بیهوش افتاده بودم. زخم ها و شکستگی های دست و صورتم گفته آنان را تائید می کند. برایم گفتند هواپیمائی که در جلویم پرواز کرده، 600 الی 800 متری محل سقوط من به تپه ای اصابت کرده و خلبانش نیز کشته شده. من سقوط آن را ندیده بودم، تنها چیزی که به خاطر دارم، برق جرقه هائی است که از برخورد گلوله های مسلسلم با هواپیمایش در یاد دارم.
    پس از چند ماه که توسط کردها نگهداری می شدم توسط آنها به نیروهای خودی تحویل داده شدم.



    وارد سردشت شدم

    ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد. پیاده شدیم، مرد میانسالی به نماز قامت ایستاده بود. پوتین های گل آلود را در آورده نشستیم. نمازگزار السلام علیکش را گفت و به سمت ما آمد و در آغوش مان گرفت. چند دقیقه بعد تعدادی ارتشی وارد شدند و ورودم را خوشامد گفتند. یکی از آنها درجه سرگردی داشت و فرمانده پادگان بود. پس از آنان، فرماندار و شخصیت های اداری شهر آمدند. آخر از همه و ساعت یک و نیم، نماینده امام آمد و ناهار با ما بود. بعد از ناهار، تلفنی با همسرم حرف زدم و سپس با فرمانده پایگاهم، ‌که نبود. معاون فرمانده قول داد هلی کوپتری را برای حمل من به آن جا اعزام کنند. که البته تا آخر روز چشمم به آسمان و در انتظار هلی کوپتر خشک شده بود.
    شب را در همان اتاق با تعدادی از پاسداران و نماینده امام صبح کردیم. آن روز هم به دلیل بدی هوا نمی توانستیم در انتظار هلی کوپتر باشیم. روز دوم پاسداران رزمنده و جوانان سردشت به دیدارم آمدند. همگی یک پارچه شور و شوق و با چشمانی سرشار از اشک شوق، مرا می بوسیدند. روز سوم یکسره با پاسداران بسر بردم. نجات مرا معجزه دیگری می دانستند و تعداد زیادی عکس یادگاری گرفتند. عصر آن روز 2 فروند جت که در ارتفاع پائین از روی سر ما گذشتند، همه را وحشت زده کرد. ضد هوائی ها به کار افتادند. از دو نفر که در محوطه بودند ماجرا را پرسیدم، گفتند:
    - 2 فروند میگ بود که یکی شان مورد اصابت قرار گرفت و پشت کوه سقوط کرد.
    - مطمئن هستید که میگ بود؟
    - 100 درصد
    به کنجکاوی یکی شان شکل هواپیمائی که دیده بود را روی خاک رسم کرد. گفتم:
    - اگر این بود، اف 5های خودمان است.
    تردید کردند. ناچار تلفنی با معاون عملیاتی پایگاه تماس گرفتم و احوال را جویا شدم. معلوم شد 2 فروند اف 5 فرستاده اند دنبال من و خلبانان به نشانه شادی از فاصله کم پریده اند و سلام کرده اند. گفتم:
    میگویند یکی شان را اشتباها زده اند.
    گفت : نخیر. درست نیست. هماکنون با رادار در تماس هستند. نگران نباشید.


    سوار هلی کوپتر شدم

    نیم ساعتی گذشته بود که دو فروند هلی کوپتر کبری و دو فروند 214، روی پادگان ظاهر شدند و نشستند. گروهی از مامورین درحال تعویض، به سمت هلی کوپترها هجوم بردند و در عرض چند دقیقه آنها پر از مسافر شدند. ناچار به اتاق بازگشتیم و منتظر هلی کوپتر بعدی شدیم. چند دقیقه نگذشته بود که صدای هلی کوپتر بار دیگر شنیده شد. ما آماده و حاضر بودیم. ما (شریفی راد به همراه یکی از پیشمرگان) هم همچون بقیه مسافران به سمت هلی کوترها رفتیم. به فشار مسافران ما هم داخل هلی کوپتر شدیم. مسافران نشسته بودند و ساک هایشان را مرتب می کردند که کمک خلبان از ورود مسافران جلوگیری کرد و آنهائی را که داخل بودند خارج نمود. چون با مقاومت و بی اعتنائی ما روبه رو شد، با ضربه محکمی به بازوی راستم و با عصبانیت گفت:
    - برو بیرون. ما مسافر نمی بریم. ما ماموریت داریم یک خلبان مجروح را به تبریز ببریم.
    ناراحت از آن ضربه، گفتم:
    - من همان خلبانم، برادر!
    که شخص مزبور مرا در آغوش گرفت و با یک فشار دست دیگر، پدر دستم را درآورد. با بوسه و عذر خواهی به من خوشامد گفت و خلبان را صدا کرد و به من معرفی نمود. 1 ساعت بعد در پادگان نظامی ارومیه به زمین نشست.



    در ارومیه چه گذشت

    از هلی کوپتر 214 پیاده شدیم. فرمانده ژاندارمری غرب به استقبالم آمده بود. پس از خوشامد گوئی، من و همراهم را سوار ماشین کرد و به طرف شهر برد. وارد ساختمان سفیدی شدیم. اولین کاری که کردم تلفن به همسرم بود. چند لحظه به جای حرف زدن،‌ گریستم. خبر دادم که ان شاالله فردا با آنان خواهم بود. تلفن منزل که قطع شد به فرمانده ام زنگ زدم و خبر ورودم به ارومیه را به وی گفتم. از شنیدن صدایم سخت به هیجان آمده بود. با صدائی هیجان زده می گفت:
    - شریفی،‌ خیلی خوشحالم، از برادر بیشتر دوستت دارم. همیشه صادق بودی و خداوند کمکت کرد و نجات یافتی. ان شاالله فردا صبح در ارومیه ملاقاتت خوهم کرد.
    چند لحظه ای ‌گوشی به دست، صدای گریه شوق آمیزش را می شنیدم. آنگاه گفت:
    - خداحافظ تا فردا.
    فرمانده ژاندارمری در ساعت 8 به من زنگ زد و گفت:
    - آقای شریفی منتظر باش، چند دقیقه دیگر من میام آن جا که به فرودگاه برویم.
    در ساعت 8:25 دقیقه فرمانده ژاندارمری طبق قولی که داده بود وارد شد و سپس به سمت فرودگاه ارومیه براه افتادیم. پس از یک ربع الی بیست دقیقه، به فرودگاه ارومیه رسیدیم. وقتی به درون سالن فرودگاه وارد شدیم، دو ردیف از افسران نیروی زمینی به طور خبردار در سمت راست ایستاده بودند و تعدادی غیر نظامی در سمت چپ به انتظار بسر می بردند. همسر و پسر بزرگم را باحلقه هائی از گل میخک جلوتر از همه مشاهده کردم. پسرم با دیدن من به سرعت به طرفم آمد و حلقه گل را به گردنم آویخت و من را در آغوش گرفت. همسرم قبل از این که موفق بشود گل را به من بدهد، به زمین افتاد و از حال رفت! همه به گریه افتادند. من هم گریستم. پسرم گفت:
    - بابا چرا سبیل گذاشتی؟! لباس پروازت کو؟ چرا این جوری شدی؟
    سپس فرمانده ام درحالی که نظاره گر تمام این صحنه ها بود، پیش آمد و مرا در آغوش گرفت و ورودم را تبریک گفت. بعدا جناب سرهنگی که فرماندهی افسران مستقر در آن جا را عهده دار بود، با اهداء یک جلد کلام الله مجید و یک دسته گل زیبا ورودم را به میهن تبریک گفت. از مستقبلین تشکر کردم و به وسیله هلی کوپتر به سمت پایگاه هوائی تبریز به پرواز درآمدیم. 20 دقیقه بیشتر طول نکشید که به پایگاه هوائی تبریز رسیدیم. جمعیت زیادی در اطراف رمپ ایستاده بودند و قبل از باز ایستادن ملخ و پیش از آن که از هلی کوپتر پیاده شوم، خود را در بالای سر مستقبلین یافتم. اصلا دردهایم را حس نمی کردم. پس از این مراسم فیلمبرداران همچنان مشغول فیلمبرداری بودند.

    بعد از چند روز استراحت به پایگاه برگشتم و پروازهایم را از سر گرفتم.


    http://iranian-airforce.blogfa.com

    http://iranian-airforce.blogfa.com

    حماسه ای به نام مروارید


    تقریبا مدت دو ماه از شروع جنگ تحمیلی می گذشت. دشمن به سرعت در داخل خاک جمهوری اسلامی ایران پیشروی کرده و مواضعی را در استان های غربی کشور و خوزستان متصرف شده و بر حفظ آنها پافشاری می کرد. در طول این دو ماه، نیروی هوایی نقش بسیار موثری در متوقف کردن دشمن در زمین و هوا انجام داده بود.
    آن روز صبح، فرمانده پایگاه، مرا به پست فرماندهی پایگاه احضار نمود. او هنوز مدت زیادی نبود که به عنوان فرمانده در این پایگاه مهم هوایی منصوب شده بود که جنگ را با ابعاد وسیع و گسترده آن تجربه می کرد. وقتی وارد شدم، چهره اش قدری درهم بود و من می دانستم که بسیار خسته است. در تمام طول این دو ماه، او درپست فرماندهی، حضور مداوم داشته و از نزدیک، عملیات هوایی را هدایت نموده بود. من ندیده بودم که لباس پروازش را از تن خارج کرده و یا حتی یک شب را در منزلش استراحت کرده باشد. مردی بسیار مقاوم و پرکار بود؛ به طوری که من شخصا در مقابل خستگی ناپذیری اش احساس ضعف می کردم.
    با توجه به وضعیت شغلی ام و آشنایی قبلی، نسبت به من اطمینان خاصی داشت و گاهی با در میان گذاشتن مطالب بسیار مهم در مورد نحوه اداره امور پایگاه و مکنونات قلبی خود در مورد خلبانان و ماموریت های جنگی، با من مشورت می نمود.
    آن روز درحالی که او از عدم هماهنگی بین پایگاه های هوایی و دریایی در عملیات و ماموریت های چند روز گذشته بسیار ناراحت بود، به من خطاب کرد که به اتفاق یکی دیگر از همکاران، در جلسه عملیاتی مشترک دریایی و هوایی آن روز شرکت نمایم و ضمن مطلع نمودن فرمانده یگان دریایی از نقطه نظرات ایشان، پایه و اساس طرح عملیاتی مشترکی را (بر اساس دستورالعمل های موجود) بنا نهاده و جوانب کار را مورد بررسی قرار دهیم. نکاتی را در مورد روحیات افسران طرح و عملیات دریایی یادآوری و راهنمایی های لازم را در زمینه حفظ نیروهای رزمی و جنگنده ها در تداوم عملیات، ابلاغ کرد.
    به اتفاق همکارم، به عملیات نیروی دریایی رهسپار شدیم. در جلسه آن روز، ابتدا فرمانده نیروی رزمی مستقر در منطقه ، حاضر شد و نظرات خویش را بیان نمود و بقیه کار و مباحثات را به ما و افسران طرح و عملیات خود واگذار نمودند. آنها یک بار بدون هماهنگی با یگان هوایی، سکوهای صدور نفت "البکر" و "الامیه" عراق را در بخش شمال غربی خلیج فارس، توسط توپخانه ناو جنگی "رستم" و ناو دیگری (که نامش در خاطرم نیست) مورد بمباران ساحلی قرار داده و به سرعت مراجعت نموده بودند. به نظر همه صاحب نظران، این کار جسورانه، یعنی به توپ بستن دو اسکله بزرگ در میان آب های خلیج فارس با ناوهای جنگی و بدون پشتیبانی هوایی، یک ریسک خطرناک و آن هم فقط برای یک بار قابل انجام بود.

    اسکله ها باید نابود شود

    نیروی دریایی این بار می خواست اسکله ها را تصرف کند و پرسنل نظامی مستقر بر آنها را که با استفاده از سیستم های رادار و استراق سمع، مزاحمت هایی برای رزمندگان هوایی و دریایی ایجاد نموده بودند، اسیر کند و حضور آنها را خنثی کرده، این پایگاه مهم دشمن را از سر راه عملیات هوایی و دریایی بردارد. بخش وسیعی از عملیات و مسیرهای پروازی پایگاه هوایی ما که قصد نفوذ به داخل خاک عراق را داشتند، در نزدیکی این دو اسکله بزرگ و عظیم انجام می شد و توسط پرسنل و سیستم های مستقر بر روی آنها کشف و گزارش می گردید. هواپیماهای ما پیش از این، چند بار این اسکله ها را مورد حملات و بمباران های هوایی قرار داده و سیستم های صدور نفت و بارگیری نفتکش ها را به طور کامل از کار انداخته بودند.
    دراین جلسه، کلیه راه کارهای مربوط به عملیات دریایی علیه سکوهای مزبور بررسی شد. هواپیماهای شکاری ماموریت یافتند تا زیر نظر ایستگاه های رادار، منطقه امنی را بر روی این سکوها ایجاد نمایند و مزاحمت های نیروی هوایی عراق را خنثی کنند، تا یگان های شناور بتوانند با سرعت و اطمینان خاطر لازم، سکوها را تصرف و پرسنل آن را تخلیه کنند. ناوچه های جنگی "اوزا"ی دشمن نیز که با توانایی شلیک موشک های سطح به سطح "استیکس"، خطری بسیار جدی علیه شناورهای خودی بودند، در صورت ایجاد تهدید می بایستی توسط موشک های هوا به سطح هواپیماهای شکاری خودی نابود و یا عملیات آنها در یک خط امن (که همان فاصله موثر برد موشک های سطح به سطح آنها بود) متوقف شود.

    طرح عملیات

    مراحل مختلف طرح نویسی، در روزهای بعد نیز با شرکت افسران دریایی و هوایی انجام گردید و طرح برای انجام عملیات، آماده و از طریق مبادی ذی ربط ابلاغ گردید. در بین افسران دریایی، ناخدایی بود که به شوخی او را "ابلیس" صدا می زدند. البته این لقب نامانوس که ظاهرا به واسطه هوش سرشار او و نظریات و طرح های جنگی بسیار خشن و ویران کننده ای که ارائه می نمود، از طرف همکارانش در سال های خیلی دور به او داده شده بود. او که هموراه از عینکی با شیشه های قطور استفاده می کرد، نسبت به این عملیات، بسیار خوشبین و بخصوص معتقد بود که فرماندهان نیروهای عراقی موجود در منطقه، بسیار یک سونگر هستند و با وحشتی که از سیستم سلسله مراتب خود دارند، چنان چه در دامی در شمال غربی خلیج فارس گرفتار آیند، تمام بضاعت جنگی خود را که از نظر دریایی بسیار محدود واز نظر هوایی قابل توجه نبود، بکار می گیرند و با توجه به نابرابری نیرو در منطقه، ما قادر خواهیم بود بخش اعظم نیروهای آنها را نابود کنیم.
    او پیش بینی می کرد که در آینده اگر ارتش عراق صاحب نیروی دریایی قدرتمندی باشد، به اتفاق هواپیماهای شکاری، عرصه را بر نیروهای نظامی و غیر نظامی جمهوری اسلامی ایران در خلیج فارس تنگ خواهند نمود. می توانم ادعا کنم که این بار، طرح عملیات جدید نیز از تفکرات او و فرمانده نیروی رزمی الهام گرفته بود.

    شرح عملیات

    صبح زود روز موعود، 4 فروند هواپیمای شکاری بمب افکن اف 4 مجهز به موشک های هوا به سطح "ماوریک" به پرواز در آمدند و سپس هواپیماهای شکاری رهگیر، یکی پس از دیگری به پرواز در می آمدند و من نگران بودم که مبادا پرسنل فنی و نگهداری هواپیما نتوانند تعداد هواپیماهای مورد نیاز در این عملیات را فراهم کنند. آماده کردن موشک های راداری و حرارتی و نصب آنها بر روی هواپیما، مستلزم انجام بازدیدها و آزمایشات فنی متعدد و وقت گیر در هر مرحله از کار بر روی آنها بود. از طرفی، پرسنل متخصص موشک، درگیر سوار کردن موشک های هوا به زمین بر روی سایر هواپیماها هم بودند و کارشان فوق العاده زیاد بود. رئیس بخش تعمیرات و نگهداری موشک را نسبت به حساسیت اوضاع عملیاتی توجیه نمودم و خود به پست فرماندهی رفتم تا از آخرین اوضاع منطقه مطلع شده، آخرین دستورهای فرمانده پایگاه را دریافت نمایم.
    فرمانده پایگاه با همان روحیه قبلی که گفته شد، اندکی عصبانی پشت میز نشسته بود و به مکالمات رادیویی هواپیماها گوش می داد. به محض دیدن من گفت: "حواست را جمع کن. نیروی دریایی در حال درگیری با ظرفیت بیشتر از مقدار توافق شده است و به نظر می رسد که دشمن از عملیات مطلع شده و فعلا آثار و علائم الکترونیکی ناوچه های "اوزا" در مدخل "خورعبدالله" و اطراف "فاو" ردیابی شده. ممکن است تا غروب درگیری ادامه یابد و نیاز به هواپیماهای مجهز به موشک های هوا به زمین زیاد باشد."
    در عین حالی که سعی می کردم دستورات را دریافت کنم، یک گروه تعمیراتی را به کمک متخصصان موشک و گروه مجهز دیگری را به یاری پرسنل نگهداری هواپیما، برای به پرواز در آوردن آنها اعزام کردم و دستورهای لازم را به سرپرستان مربوط ابلاغ کردم.
    فرمانده پایگاه دستور داده بود که علاوه بر هواپیماهای "اف-14" که نقش دفاعی منطقه را به عهده داشتند، هواپیماهای "اف-4" مجهز به موشک های هوا به سطح حتما به همراهی یک فروند "اف-4" دیگر که مجهز به موشک های هوا به هوا می باشد، پرواز نمایند تا در صورت درگیری نزدیک هوایی و هجوم شکاری رهگیرهای عراقی، ماموریت اصلی که منهدم نمودن شناورهای دشمن بود حتما انجام شود و کار درگیری و نبرد هوایی، به هواپیماهای دفاع هوایی واگذار گردد. این روش، با توجه به تعداد سورتی انجام شده تا آن وقت که حدود ساعت 9 صبح بود، بسیار سنگین و خارج از توانایی های معمول گردان نگهداری می نمود؛ با این همه چاره ای نبود.

    در همین لحظه، خلبانی روی رادیو، هیجان زده و به رمز فریاد زد
    - زیره بفرستید ... زیره بفرستید ...
    (کلمه زیره به معنی هواپیمای مجهز به موشک هوا به سطح بود)

    فرمانده پایگاه بلافاصله دستور اعزام آنها را صادر کرده، به من گفت:
    - خودت هم لباس ضد فشار را به تن کن و آماده باش؛ حتما پرواز به تو هم خواهد رسید.
    به سرعت خود را به پای هواپیماهای آماده رساندم و از آمادگی آنها اطمینان حاصل کردم. سپس به شعبه تجهیزات پروازی رفتم و چتر، کلاه و لباس ضد فشار را گرفتم و مجددا به پست فرماندهی آمدم. مطلع شدم که ناوچه "پیکان" در وضعیت بدی گرفتار شده و گویا در تیر رس موشک ناوچه های "اوزا" قرار دارد و درخواست کمک کرده است.
    تا آن موقع یک ناوچه اوزا، مورد اصابت موشک های ما قرار گرفته و همچنین یک فروند هواپیمای شکاری دشمن، به قعر آب های نیلگون خلیج فارس سقوط کرده بود. دشمن، مبهوت از نتایج درگیری، چند فروند ناوچه جنگی و یک نفربر عظیم الجثه را برای نجات پرسنل ناوچه منهدم شده که بر روی آب شناور بودند، اعزام نموده بود. در آن لحظه، به یاد حرفهای "ابلیس" افتادم. او واقعا بینشی عمیق و درک صحیحی از توسعه درگیری های دریایی داشت.
    ساعت حدود 11 صبح بود که نوبت پرواز به من رسید. توجیه مختصری با خلبانان همپروازم داشتیم و به همراهی دو تن از خلبانان شجاع نیروی هوایی، که باید آنها را تحت پوشش قرار می دادم تا به راحتی موشک های هوا به سطح خود را نثار شناورهای دشمن کنند، با عجله هواپیما را روشن کردیم و چک های لازم قبل از پرواز را انجام داده، با فاصله زمانی اندکی، باند پروازی را ترک کردیم و در ارتفاع بسیار پست (حدود 50 پا بالاتر از سطح آب) به سوی منطقه درگیری روان شدیم.
    فرمانده دسته پروازی، سرعت را حدود400 نات و ارتفاع را 20 پا بالای سطح آب نگه داشت من فرصت را مغتنم شمرده، سوئیچ های موشک و رادار و مسلسل هواپیما را تنظیم کردم. خلبان کابین عقب، که از خلبانان برجسته و شجاع و با دانش پروازی عالی بود، به من یاد آور شد که دوفروند هواپیما را روی صفحه رادار خود و در فاصله 80 مایلی می بیند. نگاهی به صفحه رادار و نگاهی به عوارض ساحلی که از دور نمایان بود، انداختم، با مقایسه وضعیت ها حدس زدم که هواپیماها خودی می باشند. اندکی از هواپیمای همپروازم فاصله گرفتم تا آزادی مانور و عملیات بیشتری داشته باشم. درهمین لحظات، به نزدیکی سکوهای نفتی مذکور رسیدیم که مانند دو اژدها بر روی آب های خلیج فارس دیده می شدند؛ اما دو اژدهای خاموش!
    فرمانده دسته شروع به افزایش ارتفاع کرد و با افسر رابط هوایی که یک خلبان مستقر بر روی ناوچه پیکان بود، تماس حاصل شد. او مختصرا شرح درگیری ها را داد و معلوم شد که تاکنون چند فروند هواپیمای دشمن توسط شکاری های رهگیر خودی سرنگون شده اند و دو ناوچه اوزا و همچنین یک نفربر هزار تنی، بر اثر شلیک موشک های هوا به سطح شکاری های خودی منهدم شده و درحال سوختن هستند. ناوچه پیکان، خود به منظور احتراز از اصابت موشک های استیکس، در پناه اسکله البکر و در موقعیت آماده باش کامل جنگی قرار داشت.
    معلوم بود که عملیات بسیار موفقیت آمیز بوده است و دشمن برای حفظ آبروی خود و این که به فرماندهان و سلسله مراتب فرماندهی خود ثابت کند که تا آخرین گلوله جنگیده است، به صورت حماقت آمیزی تمام بضاعت دریایی خود را به میدان روانه نموده است.
    صدای ناخدا "همتی"، فرمانده ناوچه همیشه جاوید پیکان، که با غرور و افتخار فراوان و آرامش و وقار خاصی صحبت می کرد، حاکی از اعتماد به نفس و شجاعتی بی نظیر بود. از او خواستم که چنان چه شناوری از دشمن را شناسایی و در رادار خود دارد، اعلام کند. پاسخ منفی بود.
    ما با سرعتی حدود 500 نات و در ارتفاع 4000 پایی از فراز سکوها گذشته، به جست وجوی شناورهای احتمالی دشمن پرداختیم. در فاصله شاید حدود 10 مایلی سکوها، یکی شناور درحال سوختن بود و با توجه به دودی که از آن برخاسته بود، معلوم می شد که درحال غرق شدن است و یا ماده سوختنی دیگر در آن وجود ندارد. برابر گزارش فرمانده ناوچه پیکان، باید نفرات شناورهای عراقی که اجبارا ناوهای خود را ترک کرده و بر روی آب فراوان بودند، ازآب گرفته می شدند.
    ادامه مسیر ما در ارتفاع پست، به دهانه "خور عبدالله" و نزدیکی بندر "فاو" رسید و از آن جا نیز تا مدخل ورودی "ام القصر" نیز پیش رفتیم. کاملا مشهود بود که دشمن در این منطقه تسلیم شده است؛ نه از هواپیماها (که پایگاه آنها فاصله چندانی تا منطقه نبرد نداشت) و نه از ناوچه های حیرت انگیز اوزا خبری بود. عرصه نبرد کاملا در اختیار دلاورمردان ما بود.
    در یک لحظه ناوچه پیکان، به دلیل دریافت علائم الکترونیکی یک ناوچه اوزا در حوالی سکوهای البکر و الامیه، در خواست پشتیبانی هوایی نمود. او از سکو جدا شده و درحال بازگشت به سوی پایگاه دریایی خود بود. دراین شرایط، امکان مراجعت و الحاق مجدد به سکو برایش میسر نبود و اکنون در برابر تهدید آن ناوچه اوزای لعنتی و موشک های سطح به سطح استیکس، بسیار آسیب پذیر شده و در خواست او بسیار جدی بود و اظهار می کرد که در تیررس موشک های ناوچه مذکور قرار گرفته و علائم قفل راداری را بر روی خود دریافت داشته است.
    فرصت بسیار کم بود. حداقل، زمانی معادل 5 دقیقه لازم بود تا ما خود را بر فراز سکوها بیابیم. با گردش به چپ و با حداکثر سرعت، به سوی سکوها حرکت کردیم. فرمانده دسته که مجهز به موشک های هوا به سطح "ماوریک" بود، اندکی ارتفاع گرفت تا در بهترین شرایط ممکن برای شلیک آن بدست آورد. علیرغم این که رادار هواپیمای ما برای ماموریت هوا به هوا تنظیم شده بود، به همکارم گفتم که آن را در وضعیت هوا به زمین قرار دهد تا شاید ما بتوانیم شناور دشمن را زودتر شناسایی کنیم.


    ناوچه پیکان به همراه پرسنل شجاعش جاودانه شد

    وضعیت خیلی بغرنج شده بود و فرمانده پیکان مرتبا درخواست کمک می کرد. ما هم با حداکثر سرعت به سمت او روان بودیم؛ اما هنوز نتوانسته بودیم ناوچه دشمن را کشف کنیم. در همین حین، افسر رابط هوایی مستقر در ناوچه، خبر انهدام یک موشک استیکس توسط توپخانه ضد هوایی ناوچه پیکان را اعلام نمود. واقعا خطری بسیار سهمگین از آنها گذشته بود و ما هنوز در جست وجوی ناوچه دشمن بودیم. اکنون دیگر برفراز سکوها رسیده بودیم و ارتفاع بسیار مناسبی برای انجام حمله هوایی به ناوچه دشمن داشتیم؛ اما دیگر دیر شده بود.
    ناوچه را در فاصله کمی، در بخش غربی سکوی البکر شناسایی کردیم. گویا آخرین تیر ترکش او، با شلیک آخرین فروند موشک سطح به سطح، کار ناوچه پیکان را ساخته بود. ناگهان قلبم فشرده شد. بر روی ناوچه پیکان دو نفر از دوستانم نیز حضور داشتند. یکی خلبان رابط هوایی بود و دیگری افسر دریایی جوان و خوش سیمایی به نام "سعید" که همواره در مراحل طرح نویسی این عملیات، فعالانه حضور داشت و به حرفه خود به گونه غریبی عشق می ورزید. از این که دیگر آنها را نمی دیدم، غرق در اندوه شدم. تعداد قابل توجهی از اسرای عراقی نیز که از روی سکوها یا از روی آب نجات داده شده بودند، در جمع پرسنل ناوچه پیکان حضور داشتند.
    صدای پر صلابت ناخدا "همتی" دیگر شنیده نمی شد. هواپیمای همپروازم، به سوی ناوچه دشمن یورش برد. ما هم به همراه او، در یک فاصله مطمئن، برای حفاظت از او پرواز می کردیم. به افسر کابین عقب گفتم که رادار را در وضعیت هوا به هوا قرار دهد و با چشم نیز شروع به جست وجو در آسمان کردیم تا شاید خبری از دشمن باشد؛ که نبود. لحظاتی بعد، موشک ماوریک، از زیر هواپیمای فرمانده، صفیر کشان جدا شد و به سمت هدف به پرواز درآمد. چیزی نگذشت که ناوچه دشمن که با حداکثر سرعت خود به سمت سکوها در حرکت بود منهدم گردید و اندکی بعد، اثری از او بر روی آب دیده نشد.


    سوخت به حداقل خود رسیده بود

    پس از چند گردش و حصول اطمینان از انهدام هدف، آهنگ بازگشت نمودیم. سوخت هواپیما به میزان غیر قابل باوری مصرف شده بود. در راه بازگشت، ایستگاه رادار، سراغ هواپیمایی از دسته پروازی دیگری که قبل از ما به ماموریت اعزام شده بود را گرفت. من دریافتم آنها که هنوز بازنگشته اند، احتمالا از دست ما رفته اند. شاید هم به همراه تعداد قابل توجهی از نظامیان عراقی، بر روی آب شناور باشند؟ شرح مختصری از وضعیت منطقه نبرد را برای افسر کنترلر شکاری مستقر در ایستگاه رادار توضیح دادم و درخواست تیم های جست وجو و نجات برای پرسنل ناوچه پیکان کردم.
    در همین افکار، به نشان دهنده سوخت نظری انداختم و به علت نقصان آن، وضعیت اضطراری اعلام نمودم. بعد از فرود و پارک هواپیما و نیز انجام اقدامات معموله پس از هر پرواز، خود را به پست فرماندهی رساندم. ضایعات دشمن، آن طور که گزارش شده بود، شامل هفت فروند هواپیمای شکاری وشش تا هفت فروند شناور (از جمله ناوچه های جنگی تندرو اوزا و نفربر هزار تنی و ناوچه های کوچک تر به نام "پی-6") بود.



    جاودانه ها

    آری حماسه ای دیگربه وقوع پیوسته بود؛ حماسه مروارید! حماسه پرسنل همیشه جاوید پیکان. حماسه سه خلبان شهید این عملیات (سرلشکر خلبان شهید "حسین خلعتبری"، سرلشکر خلبان شهید "عباس دوران"، سرلشکر خلبان شهید "سید علیرضا یاسینی").
    حماسه هفتم آذر یکهزار و سیصد وپنجاه و نه را، به همراه تعداد دیگری از خلبانان شجاع نیروی هوایی و پرسنل غیور نیروی دریایی آفریندند.
    در قسمتی از این عملیات، چند فروند از ناوچه های اوزای عراقی از ترس شکار شدن توسط خلبانان شجاع نیروی هوایی، در کنار کشتی های تجاری پنهان شده بودند که خلبانان ما متوجه آنها می شوند. با هماهنگی انجام شده توسط خلبانان، قرار شد یک سری از طرف خاک کویت و یک سری هم از دهانه فاو و خور، جلوی ناوچه های اوزا را بگیرند. درحالی که خلبانان مشغول بررسی موضوع بودند، خلبان کابین عقب یکی از فانتوم ها، خلبان را متوجه یک ناوچه اوزای عراق می کند که به آرامی از بغل یک کشتی تجاری جدا شده و به سمت دهانه خور حرکت می کرد. خلبان به طرفش شیرجه می رود که ناوچه اوزا متوجه حضور او شده و بلافاصله خود را به کشتی بازرگانی می رساند. در همین لحظه یکی دیگر از خلبانان فریاد می زند که ناوچه را در رادار دارم و آماده شلیک موشک به آن هستم که فرمانده دسته پروازی می گوید:
    - دقت کن طوری بزنی که آسیبی به کشتی تجاری وارد نشود. زیرا ممکن است بهانه دست سایر کشورها بیفتد و بگویند که ایران کشتی های تجاری را در خلیج فارس هدف قرار می دهد.


    خلبان اطمینان می دهد که ناوچه را طوری بزند که هیچ آسیبی به کشتی تجاری نرسد و سپس با یک فروند موشک ماوریک، چنان دماغه ناوچه را می زند که چندین متر آن را از کشتی تجاری جدا می کند و آن را به قعر آب های خلیج فارس می فرستد. این خلبان کسی نیست جز سرلشکر خلبان شهید "حسین خلعتبری مکرم" که بعد از این عملیات، لقب "قهرمان جنگ های دریایی" را به خود اختصاص داد.
    پس از انهدام ناوچه اوزای عراقی، هواپیماها مسیر را عوض کرده و برای زدن قطار باری که در ایستگاه راه آهن بندر "ام القصر" قرار داشت، به حرکت ادامه می دهند. دو فروند فانتوم، بی درنگ ارتفاع گرفته و به سمت قطار شیرجه رفتند و پس از چند لحظه آن را به تلی از آتش تبدیل کردند.
    در این عملیات تعداد سورتی های پروازی خلبانان شجاع نیروی هوایی بسیار بالا بود به طوری که به عنوان مثال، سرلشکر شهید سید علیرضا یاسینی به تنهایی در این روز 8 سورتی پرواز داشتند.

    برگ زرینی دیگر

    عظمت و برجستگی های کار نیروی هوایی در این عملیات افتخار آفرین، زمانی برایم عینیت یافت که "سعید"، همان افسر دریایی جوان و فعال، پس از 72 ساعت ماندن بر روی آب نجات داده شد؛ در حالی که شانس نجات خود را دلاورانه و سخاوتمندانه، چندین بار و هر بار به یک نظامی هموطن خود و یا عراقی شناور برروی آب سپرده بود. او وقایع را بسیار دقیق در نظر داشت که در مراسم توجیهات پس از این عملیات شرکت کرد و آنها را بیان داشت.
    بازجویی های انجام شده از اسرای عراقی نیز نمایانگر برگ زرین دیگری بر افتخارات نیروی هوایی در دفاع مقدس و در آن عملیات بود.
    دوست و دشمن، این عملیات را بی نظیر توصیف کردند. هم اسرای عراقی، و هم پرسنل نظامی خودی و حتی رسانه های گروهی بیگانه!

    در پایان درود می فرستیم به روح بزرگ مردانی که در این عملیات جان خود را مخلصانه و صادقانه در طبق اخصاص قرار دادند و با خون خود نامه شجاعتی دیگر را امضا کردند.


    http://airtoair.blogfa.com/

    نیروی هوایی ایران

    حمله به پالایشگاه کرکوک و قطع صدور نفت

     
    چهار سال مقاومت جانائه

    نزدیک به چهار سال از شروع جنگ تحمیلی می گذشت در این مدت نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران موفق شده بود ضربا مهلکی بر پیکره عراق وارد نماید عراقی ها که از روز اول می دانستند که برای پیروزی در این جنگ باید نیروی هوایی ایران را نابود کند که در اولین حرکت نیز به تقلید از رژیم صهیونستی در جنگ شش روزه که توانسته بود با یک حمله برق آسا نیروی هوایی مصر را زمینگیر کند اقدام به حمله گسترده به پایگاههای هوایی ایران نمود ولی در حالی که آنها هنوز در باد پیروزی خیالی خود بودند تنها دو ساعت پس از این حمله با پاسخ دندان شکن نیروی هوایی ایران مواجه شدند .
    تمام این پیروزیها در این مدت در حالی رقم می خورد که عراق هر روزه توسط دول غربی به جدیدترین تجهیزات ، سلاحها و هواپیماها مجهز می شد ولی این چیزی از اراده پولادین مردان آهنین بال نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران کم نمی کرد و آن به این دلیل بود که خلبانان ما علاوه بر مهارت درهدایت پرندگان خود ، از نیروی ایمان و عشق به وطن و مردم خود سود می جستند و اینها دلایلی بود که آنها را شکست ناپذیر می کرد .
    در حدود 48 ماه گذشته خلبانان شجاع نیروی هوایی بارها مواضع و مناطق نظامی عراق را آماج حملات خود قرار داده بودند ولی بعضی از نقاط کلیدی که برای عراق بسیار ارزشمند بود بعد از حملات ابتدایی نیروی هوایی ایران ، با تدابیر خاصی که عراق اندیشیده بود با مستقر کردن پیشرفته ترین تجهیزات پدافندی به شدت از آنها محافظت می کرد .


    صادرات نفت از کرکوک باید قطع می شد

    یکی از این مراکز مهم پالایشگاه کرکوک بود . این پالایشگاه بعنوان بزرگترین پالایشگاه عراق قلب تپنده صادرات نفت عراق بود . وجود بزرگترین تلمبه خانه در این پالایشگاه آنرا در بین مراکز دیگر منحصر به فرد می کرد و با توجه به اینکه صادرات نفتی عراق از اینجا انجام می شد ، نیروی هوایی ایران می توانست با از کار انداختن این پالایشگاه عملا شاهرگ حیاتی صادرات نفت عراق را قطع کند زیرا با از کار افتادن این مرکز صادرات نفت عراق از طریق ترکیه و بندرعقبه اردن قطع می شد و این یک ضربه مهلک و جبران ناپذیر برای عراق بود .
    صدام و صدامیان که بعد از حملات متعدد عقابان تیزپرواز نیروی هوایی در چهار سال گذشته متوجه شده بودند که هیچ مانعی از جمله مسافت ، خللی در انجام ماموریت توسط خلبانان ایرانی ایجاد نمی کند تصمیم گرفته بودند که با استفاده از رینگهای پدافندی و انجام گشتهای متعدد هوایی امکان هر گونه حمله هوایی را به حداقل برسانند .
    شهر کرکوک یکی از مکانهایی بود که برای عراق اهمیت ویژه ای داشت ، پایگاه هوایی کرکوک و پالایشگاه کرکوک این شهر تا حدی برای عراق مهم کرده بود که آنها مردم محلی این شهر را کوچ داده بود و نیروهای بعثی را همراه با خانوادهایشان در کرکوک اسکان داده بود و به همین دلیل مدرنترین تجهیزات خود را برای محافظت از کرکوک در اطراف و حومه شهر مستقر کرده بود تا کار حراست شبانه روزی را برعهده گیرند .
    نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در ماههای ابتدایی جنگ بارها کرکوک را مورد حمله قرار داده بود اما بعد از استقرار سامانه های جدید پدافندی چندین ماموریت در این منطقه انجام داده بود که همگی آنها چندان موفقیتی در پی نداشت .
    در همین زمان از عراق خبر می رسید که این کشور روزانه دهها هزار بشکه نفت خام را از این پالایشگاه صادر می کند و اعلام می کرد با توجه به تجهیزات پیشرفته پدافندی این شهر غیرقابل نفوذ است . با درایفت این اخبار نیروی هوایی ایران تصمیم گرفت با یک حمله برق آسا این پالایشگاه را مورد هدف قرار دهد .

    طراحی عملیات

    در اولین اقدام تصمیم براین شد که این عملیات توسط یک فروند جنگنده فانتوم صورت پذیرد و به این دلیل بود که در این حالت امکان شناسایی توسط دیده بانهای مرزی و رادارهای دشمن کمتر بود .
    در دومین اقدام بدلیل اینکه لازم بود اهداف با دقت مورد هدف قرار گیرند مقرر شد علاوه بر بمب جنگنده از راکت نیز استفاده کند تا ضربه بیشتر و تاثیرگذارتر باشد .
    جنگنده باید بیست دقیقه قبل از طلوع خورشید از پایگاه سوم شکاری همدان به پرواز در می آید با حفظ ارتفاع در 15000 پایی و با سرعت 350 نات از آسمان کرمانشاه وارد آسمان ایلام شود سپس با نزدیک شدن به مرز خلبانان iif را خاموش کرده و بخاطر اینکه توسط رادارهای مرزی شناسایی نشوند ارتفاع را به حداقل برسانند و با سرعت 450 نات از مرز عبور کنند با نزدیک شدن به هدف خلبانان باید با یک گردش 180 درجه هدف را دور زنند و حمله را انجام دهند سپس با کم کردن ارتفاع تا جای ممکن با حداکثر سرعت به سمت ایران پرواز نمایند .
    اما مهمترین قسمت عبور از دیوار دفاعی کرکوک بود رینگهای پدافندی عراق در این منطقه مجهز به موشکهای بلند زن سام 2 و سام 6 و موشکهای کوتاه رولند بود در بین این رینگها عراق از دهها عراده توپهای 23 و 35 و 57 میلیمتری سود می جست و تصور اینکه تمامی آنها بخواهند با هم شکلیک کنند آنجا باید تبدیل به جهنمی غیر قابل تصور شود . بجز این پدافند قدرتمند با توجه به قرار گرفتن پایگاه هوایی کرکوک در نزدیکی پالایشگاه این محمدوده بصورت شبانه روزی توسط هواپیماهای رهگیر میگ 23 محافظت می شد . پس مهمترین اصل در این ماموریت اصل غافلگیری بود .
    با توجه به تمامی ایران موارد تصمیم گرفته شد برای مشخص نمودن دقیق مواضع دشمن منطقه شناسایی شود لذا مقرر شد که یک فروند هواپیمای فانتوم شناسایی به منطقه اعزام شود و موقیت پدافند برای انجام عملیات مشخص شود

    فانتوم شناسایی پرواز کرد

    چند روز بعد راس ساعت مقرر یک فروند هواپیمای فانتوم شناسایی از پایگاه سوم شکاری به پرواز در آمد و با گشت زنی در آسمان ایلام منتظر دستور رادار برای ورود به خاک عراق شد در این هنگام یک تانکر سوخت رسان و یک فروند هواپیمای رهگیر اف 14 نیز همراه ایشان بود تا از تانکر و هواپیمای شناسایی محافظت کند . بالاخره دستور ورود به خاک عراق صادر شد فانتوم بلافاصله با کم کردن ارتفاع تا حد ممکن از لابه لای دره های مرزی عبور کرد و با سرعت وارد خاک عراق شد در این هنگام خلبان سرعت را به 550 نات افزایش داد و به سمت هدف پرواز کرد بجز این ماموریت آنها ماموریت داشتند از پل مواسلاتی اربیل به موصل نیز عکسبرداری کنند فانتوم بعد از پایان عکسبرداری به سمت کشور تغییر مسیر داد ولی در همین زمان کمک به خلبان اطلاع داد که توسط دو فروند از گشتی های دشمن تعقیب می شوند . در فاصله ای دورتر دو فروند هواپیمای مدرن میراژ اف 1 مجهز به موشکهای سوپر ماترا در تعقیب فانتوم بودند .
    هواپیماهای دشمن هر لحظه نزدیکتر می شدند و خلبان چاره نداشت جز اینکه ریسک بزرگی انجام دهد چون هواپیما حامل عکسهای باارزشی بود و نباید این عکسها به دست عراقی های می افتاد . لذا خلبان ارتفاع را پایین آورد و سرعت را به 1350 کیلومتر در ساعت رساند این حداکثر سرعتی بود که در آن ارتفاع می شد آنرا تحمل کرد ارتفاع هواپیما به حدی پایین بود که اگر فردی برروی زمین بود آتش اگزوز هواپیما آنرا می سوزاند . در این هنگام و بدلیل سبک بودن هواپیما فرامین بسیار حساس هستند و با کوچکترین اشتباه و یا لغزشی هواپیما بلافاصله با زمین برخورد می کند .


    هواپیما سالم به زمین نشست و حقایقی روشن شد

    در این شرایط هواپیماهای دشمن دیگر نمی توانستند جنگنده ایرانی را پیدا کنند ولی کماکان به تعقیب خود ادامه می دادند . در همین زمان با اعلام رادار مرزی ایران یک فروند دیگر جنگنده رهگیر اف 14 به منطقه اعزام شده بود و بدلیل شرایط حساس هر دو تامکت وارد خاک عراق شدند لحاظاتی بعد وقتی خلبانان عراقی متوجه شدند رادار قدرتمند اف 14 در حال جستجوی آنهاست بلافاصله تغییر سمت دادند و از مهلکه گریتختند در این شرایط رادار به خلبانان اطلاع می دهد که خطر رفع شده و می تواند با آسودگی ولی با احتیاط وارد کشور شود که خلبان بلافاصله ارتفاع گرفته و سرعت را کم می کند بنزین به حدی کم شده بود که امکان رسیدن به تانکر بسیار اندک بود ولی خلبان با رساندن خود به ارتفاع 18000 پایی و آرودن سرعت به حداقل موفق می شود از مرز عبور کند و در آخرین لحظات عملیات سوختگیری هوایی را نیز انجام دهد و با موفقیت در پایگاه فرود آید
    بعد از ظهور عکسهای گرفته شده نکات بسیار مهم و حیاتی از عکسها بدست آمد که چه بسا اگر بدون عکسبرداری قرار بود این ماموریت باشیوه های قبلی انجام شود ماموریت صددرصد با شکست مواجه می شد . در ماموریتهای قبلی که نیروی هوایی نیروی هوایی ایران انجام داده بود عراق به این نکته پی برده بود که خلبانان ایرانی هدف رار دور می زنند و ازغرب به آن حمله می کنند لذا آنها علاوه بر شرق تعداد انبوهی از تجهیزات پدافندی بخصوص موشکهای مرگبار رولند را در غرب قرار داده بودند .

    طرح عملیات عوض شد

    با بدست آمدن این اطلاعات قرار شد خلبانان تا نزدیکی هدف به شکل قبل عمل کنند و در آنجا نیز با گردش به سمت غرب ادامه دهند ولی اینبار گردش را تا 90 درجه ادامه دهند و سپس بلافاصله از سمت جنوب به هدف حمله کنند و در دومین مرحله برروی حد فاصل غربی دور بزنند و دومین مرحله عملیات را انجام دهند و سعی نمایند مخزنهای شرقی پالایشگاه را هدف قرار دهند .
    با توجه به این شرایط ماموریت بسیار سخت شده بود از طرفی بدلیل حیاتی بودن این ماموریت باید انجام می شد . لذا در پایان به یک نکته مهم اشاره شد و آن این بود که با توجه به اطلاعاتی که در دست بود و با توجه به تجزیه و تحلیل پدافند کرکوک کوچکترین اشتباه جبران ناپذیر خواهد بود همچنین تاکید شد امکان برگشت از این ماموریت بسیار ضعیف می باشد لذا مقرر شد از بین خلبانان منتخب دو خلبان پرواز یصورت داوطلبانه انتخاب شوند و عملیات در سکوت مطلق رادیویی انجام شود
    شب قبل از عملیات خلبانان انتخاب شدند . روز عملیات خلبانان به اتاق بریفینگ رفتند و آخرین تجزیه و تحلیلها را انجام دادند ، عسکهای هوایی نیز که نشان دهنده محل استقرار موشکها و توپهای ضد هوایی بود نیز در اختیار آنها قرار گرفت .


    خلبانان آماده پرواز شدند

    پس از توجیهات خلبانان به اتاق تجهیزات رفته و با تحویل گرفتن چتر و کلاه به طرف آشیانه حرکت کردند
    ماموریت بسیار سخت و حیاتی بود و امکان برگشت نیز بسیار کم .
    تعدادی از خلبانان به آشیانه پروازی آمده بودند تا دوستان خود را بدرقه کنند و قوت قلبی برای آنان باشند
    دقایقی بعد هر دو خلبان در جای خود قرار گرفتند و با اشاره دست خلبان ابتدا موتور سمت راست و سپس موتور سمت چپ روشن شد .
    با درخواست خلبان مبنی بر خواندن آیت الکرسی ، هر دو خلبان مشغول خواندن شدند و سپس هوایپما را به آرامی به سمت باند هدایت کردند . در کنار باند تعدادی از فرماندهان و پرسنل فنی برای بدرقه آمده بودند .

    پرواز به سمت هدف

    هواپیما به ابتدای باند رسید و ثانیه هایی با دریافت علائم کد هواپیما غرش کنان در دل آسمان جای گرفت .
    خلبان ابتدا ارتفاع را به 13000 پا رساند و سپس با ورود به آسمان کرمانشاه ارتفاع را تا 15000 پا افزایش داد با نزدیک شدن به مرز خلبانان ارتفاع را کم کردند در آن صبح زود فقط نور چراغ خیابانهای شهری مرزی معلوم بود و مردم در خوابی خوش بسر می بردند چون می دانستند که رزمندگان غیور این مرز بوم تمام تلاش خود را برای محافظت از آنها بکار می بندند .
    ثانیه هایی بعد هواپیما با سرعت 450 نات و با ارتفاع حدود 100 پا از مرز گذشتند . هر دو خلبانان با ورود به خاک عراق ارادتی به آقا سید الشهداء کرده و به راه خود ادامه دادند . با ورود به خاک عراق خلبان بلافاصله سویچ بمبها و راکتها را روشن کرد و از کمک هم درخواست کرد که مراقب کوچکترین تحرک دشمن باشد .
    ثانیه هایی بعد ناگهان ضدهوایی های دشمن به کار افتاد و همگی جنگنده ایرانی را هدف قرار داده بودند ظاهرا در هنگام ورود به خاک عراق دیده بان مرزی آنها را دیده بود و موقیت را به اطلاع رسانده بود .
    گلوله های ریز و درشت به سمت هوایپما می آمد و در آن هوای صبحگاهی که نزدیک به طلوع کامل آفتاب بودآسمان را روشن کرده بود . گلوله در زیر و اطراف هواپیما منفجر می شدند ولی خلبانان مصمم به انجام ماموریت بودند .

    عراقی ها غافلگیر ، پالایشگاه در آتش

    بالاخره هواپیما به نزدیکی پالایشگاه رسید و خلبانان شعله های پالایشگاه را از چند مایلی می دیدند . اولین موشک به سمت هواپیما شلیک شد که خلبان با مهارت آنرا منحرف کرد . معلوم بود که عراق خود را بیشتر برای پذیرایی در غرب آماده کرده بود . خلبانان در نزدیکی هدف به سمت غرب گردش کردند . می توان حدس زد که عراقی های از این کار بسیار خشنود بودند و موشکهای کوتاه رولند خود را آماده کرده بودند که بعد از گردش هواپیمای ایرانی و هنگام ورود از سمت غرب آنرا هدف قرار دهند ولی تمام محاسبات آنها غلط از کار در آمد .
    هواپیما در حالی که به سمت غرب گردش می کرد ناگهان از گردش ایستاد و راه جنوب پایگاه را در پیش گرفت عراقی ها که منتظر این حرکت نبودند بی هدف به آسمان آتش گشودند . آتش موشکها و پدافند لحظه ای قطع نمی شد .
    با رسیدن به هدف خلبان عمل پاپ را انجام داد و با ارتفاع گرفتن به میزان 200 پا در حالت شیرجه قرار گفت و در اولین مرحله بمبها را برروی هدف فرو ریخت و راکتی نیز به سمت یکی از مخازن اصلی سوخت رها کرد . با رها شدن راکت صدای انفجار مهیبی در زیر هواپیما شنیده شد ولی تمامی عملگرها به خوبی کار می کرد و نشانی از برخورد موشک به هواپیما دیده نمی شد . پالایشگاه به جهنمی تبدیل شده بود و آن ناشی از برخورد راکت به مخزن سوخت بود .
    خلبان با گردشی سریع به سمت شرق بوسیله دومین راکت بزرگترین مخزن سوخت را در قسمت شرقی پالایشگاه هدف قرار داد . آتش در پالایشگاه دو چندان شده بود با انفجار این مخزن و برخورد ترکشهای آن و موج انفجار ناشی از آن سیستم پدافند شرقی که بصورت اتوماتیک عمل می کرد از کار افتاد .
    خلبان نیز با خیالی آسوده ارتفاع را کم کرد و با حداکثر سرعت از پالایشگاه دور شد .

    خطر در کمین فانتوم

    خطر هنور در کمین بود . رادار به خلیانان اطلاع داد که هرگز ارتفاع نگیرند زیرا دو فروند هوایمای میگ 23 عراقی در ارتفاع بالا منتظر هستند که با ارتفاع گرفتن جنگنده ایرانی آنرا هدف قرار دهند . اما این بسیار خطرناک بود زیرا پدافندهای عراقی به راحتی می توانستند آنها را هدف قرار دهند .
    در همین اوضاع اتفاقی که نباید رخ می داد افتاد چندین گلوله ضد هوایی با زیر هواپیما برخورد کرد ، چند گلوله هم با موتور سمت راست برخورد کرد و ثانیه هایی بعد کمک به خلبان اطلاع داد که موتور دچار واماندگی شده است .
    با این شرایط جنگنده مشکل می توانست به پایگاه برسد . خلبان دستگیره گاز موتور را در حالت صددرصد قرار داد تا بلکه بتواند از شر میگها خلاصی یابد . در این هنگام بدلیل ارتفاع کم و سرعت نسبتا پایین خلبان مجبور بود که کمی ارتفاع گیرد که بلافاصله با اخطار رادار مبنی بر ثابت نگه داشتن ارتفاع دوباره ارتفاع خود را کم کرد هنوز فاصله زیادی تا مرز مانده بود .
    در این هنگام رادار به پایگاه شکاری اصفهان اطلاع می دهد که احتیاج به حمایت هواپیماهای رهگیر دارند که بلافاصله دو فروند تامکت مسلح از اصفهان به پرواز در می آیند . در این طرف ماجرا مرتب گلوله های ریز و درشت به زیر بال هواپیما برخورد می کرد . اضطراب همه را در بر گرفته بود

    با آمدن اف 14 ها دشمن پا به فرار گذاشت

    شکاریهای اف 14 با رسیدن به مرز بلافاصله وارد خاک عراق شدند و شروع به رهگیری میگهای کردن ، که مشابه دفعه قبل هر دو جنگنده عراقی تغییر مسیر دادند . با حمایت اف 14 ها جنگنده موفق شد به داخل خاک کشور برسد و اولین تبریک را خلبانان اف 14 به آنها گفتند . اینک فرصت آن رسیده بود که خلبان مقدار ارتفاع بگیرد . نشانگر بنزین کمتر از حد لازم را نشان می داد خلبان با برج تماس می گیرد و موقعیت خود را اطلاع می دهد و از برج تقاضا می کند با توجه به کمی سوخت بر خلاف جهت باند بر زمین بنشیند و همچنین اطلاع می دهد که آنها خود را برای فرود اضطراری آماده کنند .
    بلافاصله در پایگاه اعلام وضعیت اضطراری می شود . باریر برروی باند پهن می شود و ماشینهای آتش نشانی و آمبولانس نیز در کنار باند مستقر می شوند . خلبان و کم در حال فرود پرسنل کروی پروازی را می بینند که دوان دوان به سمت باند می دویدند .

    فرود در شرایط سخت

    بدلیل از کار افتادن یک موترو خلبان مجبور بود با یک موتور فرود آید و برای حفظ تعادل مجبور بود سرعت را بیشتر از حد مجاز نماید بهرحال با هر زحمتی که بود چرخهای هواپیمای ابتدای باند را لمس کرد ، هواپیما غیر قابل کنترل بود و غرش کنان به انتهای باند نزدیک می شد ترمزها هم بدلیل سرعت بالا به خوبی جواب نمی داد ، نشان دهنده های مسافت تا انتهای باند هم به سرعت از جلوی چشمان خلبانان عبور می کرد و آنها هر لحظه به انتهای باند نزدیکتر می شدند در همین هنگام هواپیما به باریر گیر کرد و کش باریر شروع به کم کردن سرعت هواپیما نمود تا بالاخره جنگنده در انتهای باند از حرکت ایستاد .
    پرسنل فنی که بسیار هم خوشحال بودند به خلبانان کمک کردند تا ازهواپیما پیاده شوند . خلبانان بعد از پیاده شدن از مرکب آهنین بال خود در حالی که از موفقیت در این عملیات خوشحال بودند با دیدن هواپیمای خود و میزان خسارتهای وارده به یک موضوع پی بردند که این عملیات تنها با لطف خداوند و عنایت سید الشهداء (ع) با موفقیت به پایان رسیده است .
    با انجام این عملیات تا مدتها صدور نفت از پالایشگاه کرکوک متوقف شده بود و عراق یکی از منابع اصلی تامین تجهیزات خود را از دست داده بود .

    اریش هارتمن،  خلبان تکخال جنگ جهانی دوم   

     

     

    جنگ جهانی دوم اگر چه یک تراژدی انسانی بود، اما همین جنگ خونین راه را برای وجود آمدن پیشرفت های بسیار در علوم هواپیمایی هموار ساخت. در دوران جنگ، هر روز مردم شاهد عبور صدها هواپیما از آسمان شهر و کشورشان بودند و حتی گاه پیش می آمد که درگیری ها بر فراز شهر ها صورت می گرفت. اما راستی که این هواپیماها نبودند که با هم درگیر می شدند، بلکه در داخل این هواپیماها خلبانانی قرار گرفته بودند که همگی، امیدهای کشورشان بودند که به جنگ با یکدیگر رفته بودند. یکی از این خلبانان، اریش هارتمن خلبان نیروی هوایی آلمان یا لوفت وافه بود که با پیروزی های شگفت انگیز و زیادی که به دست آورد، به قهرمان قهرمانان هوایی در طول تاریخ هوانوردی مشهور شد. این خلبان که در زمان جنگ هنوز 25 سال هم نداشت، کابوس خلبانان روسی بود و هواپیماهای روسی فراوانی را در دوران خدمتش سرنگون ساخت. در زیر، با هم تاریخچه کوتاهی از زندگی این خلبان را می خوانیم:

    اریش هارتمن در اکتبر 1940 و در حالی که فقط هجده سال داشت، به نیروی هوایی آلمان ملحق شد و در مارس 1941 وارد مدرسه خلبانی شده و در اکتبر 1942، در زمانی که شاید جنگ جهانی دوم به اواسط خود نزدیک می شد، به عنوان خلبان جنگنده شکاری در سن بیست سالگی فارغ التحصیل شد. در آن زمان، نیروی هوایی آلمان و دیگر کشورهای درگیر، نیاز شدید به نیروی انسانی خصوصاً خلبان های ماهر و حرفه ای داشتند و همین علت باعث می شد که خلبانان بسیار جوان بلافاصله پس از اتمام دوره خلبانی به سرعت به خطوط مقدم جنگ فرستاده شوند، و هارتمن هم از این قاعده مستثنی نبود. او پس از به پایان رساندن تحصیل، به سرعت به فایتر وینگ 52 که مجهز به هواپیماهای مسراشمیت Me-109 بودند برای خدمت فرستاده شد. هارتمن تا آخرین روز جنگ در این اسکادران ماندگار شد و در بیش از 1400 سورتی پرواز عملیاتی موفق شد تعداد 352 فروند از هواپیماهای دشمن را سرنگون کند که خواب چنین تعداد پیروزی را هیچ خلبانی حتی در خواب هم نمی دید. بدین گونه هارتمن، موفق ترین خلبان در طول تاریخ شد که تا کنون در پروازهای عملیاتی شرکت کرده است.

     

    وقتی که هارتمن وارد اسکادران عملیاتی خود شد، رهبر اسکادران یعنی خلبان راسمن که تا آن زمان موفق شده بود سیزده فروند هواپیمای دشمن را ساقط کند به خلبانان مطلب مهمی را اعلام کرد: «روی زمین، همه ما بر اساس قوانین نظامی با هم رفتار می کنیم و با ما رفتار می شود، اما در آسمان تنها چیزی که مهم است تعداد هواپیماهایی است که سرنگون کرده اید. نه مقام، نه درجه و نه عناوین و القابی که اینجا می بینید در آسمان ارزشی ندارد. کسی که بیشترین هواپیماهای دشمن را ساقط کرده است، لیدر و رهبر گروه های پروازی می شود، بدون توجه به درجه ای که دارد، حتی اگر یک ستوان تازه کار باشد.» گفته راسمن کاملاً واضح و صریح بود و به خوبی در خلبانان اثر کرد. در مدتی کم پس از ساماندهی گروه، هارتمن به عنوان وینگ من یا هواپیمای همراه راسمن برگزیده شد.

     

     

    آغازی ناامید کننده برای هارتمن

    اولین ماموریتی که هارتمن انجام داد، به همه چیز شبیه بود غیر از یک نبرد هوایی. نخستین نبرد وی در 14 اکتبر 1942 اتفاق افتاد. در این پرواز او و لیدر راسمن به یک ماموریت گشت هوایی رفته بودند که ناگهان از سوی کنترل زمینی پیغامی مبنی بر حمله هواپیماهای روسی به تجهیزات زمینی آلمانی به هواپیماهای هارتمن و راسمن مخابره شد. دو خلبان فوراً مسیر خود را به سمت جنگنده های روسی تغییر دادند و کمی بعد در آسمان میزبانان خود را مشاهده کردند و بلافاصله درگیری شروع شد. هارتمن گاز موتور را به حداکثر ممکن رساند و از لیدر گروه جلو زد. با نزدیک شدن به یکی از هواپیماهای روسی از فاصله سیصد متری- در حالی که فاصله معمول برای شلیک حدود صد متر بود- آتش گشود. او تمامی گلوله های خود را در یک شلیک طولانی مصرف کرد در حالی که حتی یکی از گلوله ها هم به هواپیمای روسی برخورد نکرد. خلبانان روسی که فهمیده بودند که هارتمن دیگر گلوله ای برای شلیک ندارد، همگی به او حمله ور شدند. همین می توانست خاتمه دوران کوتاه خلبانی هارتمن باشد، اما او تصمیم گرفت که عمر خود را اینگونه پایان ندهد و به همین دلیل به زودی هواپیمای خود را در میان ابرها مخفی کرد. مدت کوتاهی که گذشت، راسمن دوباره هارتمن را از رادیو فرخواند و به او دستور داد که دوباره به فرمیشن ملحق شود. همین که هارتمن از میان ابر ها راهی به بیرون پیدا کرد، در مقابل خود هواپیمایی را دید که با سرعت سرسام آور در حال نزدیک شدن به او بود. هارتمن تصور کرد که آن هواپیما یک جنگنده روسی است، در نتیجه شروع به انجام مانورهای شدید کرد تا از دست او بگریزد. اما در حقیقت در هواپیمایی که به سمت او می آمد کسی جز فرمانده راسمن قرار نگرفته بود! سرانجام هارتمن پس از پیدا کردن مسیر خود به سمت پایگاه، شروع به بازگشت کرد. اما هواپیمای هارتمن در نزدیکی پایگاه دیگر سوختی برای ادامه پرواز نداشت و هارتمن مجبور شد در زمین های اطراف فرود اجباری انجام دهد. هارتمن با خوش شانسی در کنار نیروهای آلمانی فرود آمده بود و سرانجام به پایگاه بازگردانده شد. در نخستین ماموریت، هارتمن مرتکب اشتباهات فراوانی شد. آرایش پروازی را به هم ریخت، جلوتر از لیدر گروه پرواز کرد، تمام مهماتش را بدون موفقیتی مصرف کرد و آسیب های سنگینی به هواپیمایش وارد ساخت. مجازات او سه روز کارگری با مکانیک های پایگاه در زمستان های سرد غرب روسیه بود.

     

    نخستین پیروزی هوایی هارتمن

    سه هفته بعد در پنجم نوامبر 1942 او در یک آرایش پروازی به همراه سه جنگنده دیگر از پایگاه برخاست. بعد از پانزده دقیقه، خبر از نزدیک شدن 28 فروند هواپیمای روسی رسید که متشکل از 18 فروند IL-2 ستارموویک و 10 فروند جنگنده اسکورت بود. علی رغم برتری تعداد جنگنده های روسی، هواپیماهای آلمانی تصمیم گرفتند به ستارموویک ها حمله کنند. هارتمن IL-2 سمت چپ گروه پروازی را به عنوان هدف انتخاب کرد و از فاصله صد متری به روی ستارموویک روسی آتش گشود. گلوله های او اینبار به هواپیمای دشمن اصابت کردند، اما به ستارموویک که از لحاظ مقاومت بدنه و زره پوشی مشهور بود آسیبی نرساند. ناگهان هارتمن توصیه یکی از فرماندهان را به یاد آورد؛ به سرعت ارتفاع خود را کم کرد، تا جایی که هواپیمای IL-2 به طور کامل بالای سر او قرار گرفت. به طور نگهانی دماغه هواپیمایش را بالا داد و از زیر اگزوز سمت راست موتور ستارموویک را هدف قرار داد. همین که گلوله ها به اگزوز موتور برخورد کردند، دود سیاه رنگ غلیظی از هواپیمای روسی بلند شد. ستاموویک روسی مسیر خود را بلافاصله به سمت شرق و به سمت پایگاه خودی تغییر داد و هارتمن هم او را تعقیب کرد. ناگهان هواپیمای IL-2 درست در مقابل هواپیمای هارتمن منفجر شد و قطعات آن به موتور هواپیمای هارتمن برخورد کرد که باعث آتش گرفتن موتور جنگنده اش شد. هارتمن بار دیگر مجبور به فرود اضطراری شد، اما باز آنقدر خوش شانس بود که در منطقه تحت سلطه نیروهای آلمان نازی فرود آمده بود. این نخستین موفقیت از 352 پیروزی هوایی و نخستین هواپیمای IL-2 از کل 61 فروند ستارموویکی بود که هارتمن سرنگون ساخت.

     

       

    فهرستی شگفت انگیز از پیروزی های هوایی هارتمن

    1- در شش ماه اول سال 1943، 17 پیروزی هوایی

    2- در جولای 1943، 23 پیروزی هوایی، 7 پیروزی در یک روز-7 جولای 1943

    3- در آگوست 1943، 48 پیروزی هوایی، دوباره 7 پیروزی در یک روز-7 آگوست 1943

    4- در سپتامبر 1943، 25 پیروزی هوایی، رسیدن تعداد کل پیروزی ها به 100 پیروزی

    5- در اکتبر 1943، 32 پیروزی هوایی

    6- در دوم مارس 1944، 10 پیروزی هوایی تنها در یک روز

    7- سرنگون کردن حداقل 5 فروند هواپیمای P-51 موستانگ در 1944 و ...

     

     

    در همان زمان که نیروی زمینی آلمان به شدت تحت فشار نیروهای متفقین بود، هارتمن و خلبان های گروه او هر روز دسته ی جدیدی از هواپیماهای دشمن را شکار می کردند. این مسئله تا جایی ادامه یافت که حتی روس ها برای سر او جایزه هم تعیین کرده بودند. شهرت هارتمن به جایی رسید که نیروهای روسی او را هیولای سیاه نامیدند و بهترین خلبان هایشان را برای شکار هواپیماهای هارتمن و کشتن او فرستادند. شیوه نبرد هارتمن در بیش از هزار و چهارصد ماموریت پروازی در چهار مرحله خلاصه شده بود: شناسایی هدف، تصمیم گیری برای درگیری،  حمله و فرار از محدوده خطر. هارتمن از زمان نخستین ماموریتش عادت گرفته بود که تا هواپیمای دشمن تمام شیشه جلوی هواپیمایش را نپوشاند به او حمله ور نشود. او با روش نزدیک شدن بیش از حد به هواپیمای دشمن برخورد هر کدام از گلوله های خود را به جنگنده های دشمن تضمین می کرد. علی رغم فهرست طولانی پیروزی های وی، هارتمن در بسیاری از مواقع هم که موقعیت فراهم بود به هواپیماهای دشمن حمله نکرد، چرا که می گفت که جنگ ادامه می یابد اما زندگی او ممکن است در اثر یک ریسک به پایان برسد. بنابراین او هیچ گاه در هدف گیری های خود خطر نمی کرد. هارتمن دید وسیع و واکنش های سریعی نسبت به هواپیماهای دشمن داشت. در همین حال، همیشه ویژگی های تهاجمی و خونسردی خود را در نبرد ها حفظ می کرد. هارتمن در حدود چهارده بار فرود اضطراری انجام داد، اما در هیچ یک از این فرود ها نه آسیبی به وی رسید نه توسط نیروهای دشمن دستگیر شد. حتی در مورد او می گویند که یک بار به همراه دو مکانیک در کابین یک نفره هواپیمای Me-109 از پایگاهی که دقایقی بعد به دست نیروهای روس می افتاد تیک آف کرد.

     

    هارتمن به دریافت درجه های زیادی که لیاقت آن ها را نیز داشت نائل آمد و حتی درجه ی کاپیتانی که درجه بسیار مشکلی برای بدست آوردن بود را نیز دریافت کرد. او حتی نشان «صلیب شوالیه» را که بالاترین درجه نظامی آلمان بعد از هیلتر بود را نیز دریافت کرد، نشانی که از سال 1939 تنها بیست و هفت نفر از ارتش عظیم آلمان موفق به دریافت آن شده بودند. او به عنوان قهرمان جنگ جهانی هم نشان افتخاری دریافت کرد که فقط دوازده نفر از جمله هانس یولریچ رودل، خلبان بمب افکن استوکا دایور که بیش از پانصد تانک روسی را نابود کرده بود آن نشان را دریافت کردند. در اواخر جنگ جهانی دوم، هارتمن به شاهکار آلمانی ها، یعنی هواپیمای مسراشمیت Me-262، نخستین جنگنده جت جهان هم پرواز کرد، اما دوباره با Me-109 به خدمت ادامه داد. آخرین پایگاه هوایی او در چک اسلواکی و آخرین پیروزی وی ساقط کردن یک هواپیمای شکاری روسی بود. وقتی که جنگ پایان یافت، هارتمن در حالی که فقط 23 سال سن داشت به وسیله نیروهای روسی دستگیر شد و ده سال را در زندان های روسیه گذراند. در سال 1955، او به وطنش و به نزد همسرش بازگشت و به نیروی هوایی آلمان غربی پیوست. هارتمن همیشه می گفت که بیشتر از 1400 مأموریتی که انجام داده است، به این افتخار می کند که هیچ گاه حتی یک وینگ من یا هواپیمای همراه خود را از دست نداده است. این خلبان پر افتخار، در سال 1995 با کوله باری از تجربه و یاد سال ها نبرد و جنگ برای کشورش در 73 سالگی در گذشت.


     

    http://newcoy.persianblog.ir/post/249

    http://airtoair.blogfa.com/post-44.aspx

    به حالت واماندگی در چهارهزارپایی

     

    «با شروع حمله های هوایی عراق دلواپسی پیچید توی خانه، مثل خیلی از نظامیان دیگر، باورم نمی شد عراق جرأت این کار را داشته باشد. با خبرهایی که داشتم می دانستم نمی تواند حریف ما در جنگ هوایی بشود. خیلی زود می توانستیم نیروی هوایی اش را زمینگیر کنیم. من و باقی خلبان ها حمله هوایی عراق را توهین به خلبان های ایرانی می دانستیم. روزی که این خبر را شنیدم برای دیدن مادرم رفته بودم تهران. با خبر که شدم فوری برگشتم به پایگاه همدان و آمادگی ام را اعلام کردم. کار اولم آموزش مردمی بود. باید معنی آژیرها و کارهایی را که موقع حمله هوایی باید برای حفظ جان انجام بگیرد آموزش می دادم. بعد هم با پروازهایی که در خاک عراق داشتم فهمیدم دفاع موشکی محکمی دارند. مأموریت هایم زیاد شده بود و کمتر می توانستم خانواده ام را ببینم. توی این مدت پایگاه همدان هم چندبار با حمله های هوایی تهدید شده بود. یک شب بعد از پرواز، وقتی آمدم خانه فکر کردم بهتر است زن و بچه ام را بفرستم تهران. به این ترتیب هم خیال من راحت می شد، هم آنها از تنهایی و دوری در می آمدند.»

    در هر حال خلبان جنگ هرگز آن روز صبح را فراموش نمی کند. صدای زنگ را هنوز به خاطر دارد و عقربه های ساعت، که یک ربع به پنج بامداد را نشان می دادند. راننده گردان پرواز، جلو در منتظر اوست. مأموریت مهمی است. او «لیدر» دسته پرواز است و قرار است پایگاه هوایی کوت را در دل عراق بکوبند. کمک خلبان هوشنگ شروین هرگز فکر نمی کرد وقتی توی گوشی تلفن به خواهرش قول می دهد که وقتی از عملیات برگشت به او زنگ خواهد زد نتواند به قولش عمل کند. او هرگز فکر نمی کرد بعد از این تلفن تا 10 سال نتواند صدای خواهرش را بشنود.

    «مأموریت بمباران پایگاه «کوت»، همراه با سه فروند جنگنده دیگر، صبح قبل از طلوع آفتاب به من ابلاغ شد. به دلیل تغییر برنامه مأموریت، ساعت هشت و نیم صبح، من و شماره دو به مقصد پایگاه کوت عراق پرواز کردیم. طول مسیر را در ارتفاع چهار هزارپایی طی کردیم. حدود بیست کیلومتری هدف، مطابق برنامه از پیش تعیین شده، شماره دو با فاصله کمی عقب افتاد. به ارتفاع پنجاه پایی تغییر وضعیت دادیم. با سرعت سرسام آوری به سوی هدف پیش می رفتیم.



    من با دیدن اولین نشانه پایگاه، با حداکثر قدرت به ارتفاع دو هزار پایی اوج گرفتم. حالا دیگر بالای باند پایگاه کوت بودم و آشیانه ها و ساختمان های اداری اطراف باند و چند فروند هواپیما را می دیدم. با زاویه تند شیرجه زدم. تکان های شدید هواپیما به چپ و راست می توانست من و هواپیما را از دسترس پدافند دور نگه دارد. در ارتفاع تعیین شده بمب ها را رها کردم. با سبک شدن هواپیما، رها شدن بمب ها را یکی بعد از دیگری حس می کردم. تا رها شدن آخرین بمب باید در حالت شیرجه باقی می ماندم. پس مدام به زمین نزدیکتر می شدم. با قدرت تمام هواپیما را از شیرجه خارج کردم و چرخیدم به سمت راست. در چشم انداز مقابلم منطقه درندشتی را دیدم که پر بود از سلاح های پدافند. دوباره شیرجه رفتم و گرفتمشان زیر رگبار مسلسل. به عقب که نگاه کردم دیدم شماره دو مشغول شیرجه برای رها کردن بمب های هواپیمایش است و دو فروند میگ عراقی در پس زمینه دارند دور می زنند. آنها پوشش هوایی پایگاه کوت بودند.

    مأموریتم را انجام داده بودم. باید سریع به ایران بر می گشتم. از انجام مأموریتم احساس غرور می کردم که یک ضربه خشک و محکم دور هواپیما را گرفت و تعادلش را به هم ریخت. موتور سمت چپ آتش گرفته بود. با کابین عقب صحبت کردم. هواپیما از فرامین من اطاعت نمی کرد و با فشار زیاد اوج می گرفت، طوری که در کمتر از چهار هزار پا به حالت واماندگی و 180 درجه گردش نامتعادل و پشت و رو شده دور خودش می چرخید. مثل قلوه سنگ می رفتیم پایین. راه نجاتی برای هواپیما وجود نداشت.»




    فرود در خاک عراق

    «چترم که باز شد هواپیما میان زمین و آسمان با صدای مهیبی ترکید و تکه های آتش توی هوا پخش شد. آن طرف تر باز شدن چتر کمکم را دیدم. به دور و برم نگاه کردم. دنبال راه فرار می گشتم. آن پایین گله گوسفند برای خودش می چرید. از دور یک جیپ نظامی می آمد طرفم. عده ای هم دنبالش می دویدند. آنقدر به فکر بررسی اوضاع و احوال منطقه بودم که نفهمیدم کی رسیدم زمین. جور بدی فرود آمدم. کمرم تیر کشید و حالت تهوع به من دست داد. حالم جا نیامده بود که رسیدند بالای سرم. جیپ ارتشی سبز رنگی 15-10 متر دورتر نگه داشته بود. دو نفر بالای سرم ایستاده بودند. آنکه قدش بلندتر بود اشاره کرد بلند شوم. نمی توانستم تکان بخورم. آمد جلو و با نوک پوتین کوبید به پهلوم. درد کمر یادم رفت. زیر بلغم را گرفت و با غیظ بلندم کرد. بعد از یک دقیقه کمکم را هم آوردند، هولمان دادند تو جیپ. حال رضا را پرسیدم. لب باز نکرده ضربه محکم نگهبان سرم را آورد پایین. 8-7 کیلومتر رفتیم تا رسیدیم به شهر کوت. جیپ رفت ایستاد جایی که شبیه به کلانتری بود. پیاده مان کردند. بردندمان داخل ساختمانی کوتاه و پهن با بازدید بدنی هر چه داشتیم ازمان گرفتند. بعد به چند جا تلفن زدند و از ساختمان بردندمان بیرون. توی بنز آژیرداری هولمان دادند و راه افتادیم.

    نزدیک 3 ساعت در راه بودیم. کمردرد امانم را بریده بود. سعی می کردم چشم بندم را شل کنم. وارد یک پایگاه شدیم. راننده برای رد گم کردن از لای ساختمان ها می رفت و مارپیچ می راند. بالاخره جلو ساختمان تک طبقه ای از ماشین پیاده شدیم. من و کمکم را از هم جدا کردند. مرا به اتاقی بردند و چشم هایم را باز کردند. یک سرگرد نیروی هوایی پشت میز نشسته بود. مثل روز روشن بود که یک بازجویی طولانی را در پیش دارم، اما بعد از نیم ساعت سرگرد عراقی کف دو دستش را صاف گذاشت روی میز. به هر دری زده بود مثل یک نظامی پاسخش را داده بودم. نمی خندید ولی چشم هایش از آنچه بود به نظرم ریزتر می آمد. زنگ روی میزش را فشار داد. دستش را که از روی زنگ برداشت دهانش باز شد: ضرر کردی.

    صدای دو قدم کوتاه آمد و در روی پاشنه چرخید. نگهبان آمد تو. قبل از اینکه دست و چشمم را ببندد، سیگار عرق کرده توی مشتم را گذاشتم کنار فندک طلایی روی میزش. سرگرد داد کشید «ببرش بیرون!» من داشتم به لحظه ای فکر می کردم که پاکت سیگار را با خوشرویی جلویم دراز کرده بود و گفته بود شما می توانید امروز و فردا زنده بودنت را از رادیو اعلام کنی تا زن و بچه ات مطلع شوند. فقط باید کمی برای ما حرف بزنید.




    بعد از 10 سال اسارت

    «29 جفت چشم با حرص و ولع به فضای بیرون از زندان نگاه می کردند و اتوبوس می رفت. در بغداد مردم در رفت و آمد بودند. بعضی وقت ها پشت چراغ راهنمایی نگاه خوشحال و حسرت زده شان با نگاهمان گره می خورد. اتوبوس از شهر آمد بیرون و پیچید طرف بعقوبه. این را از تابلوهای کنار جاده فهمیدیم. هر کسی در خودش بود و با فکرهایش کلنجار می رفت.

    انگار همین دیروز بود که هواپیمایم را زدند. با چتر نجات پریدم و موقع فرود کمرم آسیب دید. دستگیرم کردند و بردند به پایگاه کوت و .. یاد همدان افتادم و شبی که با همسرم در خیابان خانه های سازمانی قدم می زدیم. آن شب زیبای مهتابی جلو چشمم آمد. یاد خواهرم افتادم و تلفنی که پیش از پروازم زد. یاد کشورم افتادم و اتفاق هایی که توی این 10 سال از سر گذرانده بود. جنگ، کوبیدن شهرها، انفجار، موشک باران ها، سیل، زلزله و .... از خودم پرسیدم: یعنی بعد از این همه سال، کسی هست که منتظرم باشد؟ من که تا حالا نامه ای از خانواده ام نداشته ام و نامه ای هم برایشان نفرستاده ام اصلاً آنها کجایند الان؟ چه کار می کنند؟ به سر خانواده ام چه آمده است؟ مادرم؟ یعنی توانسته طاقت بیاورد؟ او عمری یتیم داری کرده بود تا ما روزی عصای دستش باشیم. قلبم از درد کشیدن هایش لرزید.

    دخترم چطور است؟ آزاده الان باید 10 سالش باشد. یعنی نبود من در روحیه اش تأثیر گذاشته است؟ همسرم چه می کند؟ می داند من زنده ام؟ روزی که آمدم مأموریت، نه پول پس اندازی داشتم، نه خانه و زمین. حتماً سال های سختی را گذرانده است یا امام رضا! خودت واسطه من و خدایم باش!

    خودت شفاعتم کن و از این همه فکرهای پریشان خلاصم کن. خدایا، رحم به دل شکسته و تن اسارت کشیده ام کن!

    - هوشنگ، هوشنگ!

    با تکان های بغل دستی ام، که می گفت رسیده ایم بعقوبه، برگشتم به اتوبوس. خورشید دم غروب رنگ خون داشت و آسمان سرخ بود. رسیدیم به اردوگاهی و پیاده شدیم. از یکی از مسؤول های عراقی شنیدیم آخرین گروه اسراییم. فرستادندمان به سالنی بزرگ. آنجا چند نفر از خلبان ها و دوست هامان را دیدیم و احوالپرسی و روبوسی کردیم. فهمیدیم آقای مهندس یحیوی و مهندس بوشهری و حاج آقا ابوترابی هم میان ما هستند. نماز را به امامت حاج آقا برپا کردیم. بعد از نماز، حاج آقا ابوترابی سخنرانی کرد و از ارزش دفاع و مقاومت برایمان گفت، از خوشحالی تا صبح بیدار بودیم. با مهندس یحیوی به صحبت نشستم. از خاطره هاش برایم گفت، از سختی هایی که کشیده بود، 10 سال در سلول های بعثی و از شهادت مهندس تندگویان.

    فردای آن روز چند نفر از خانم های صلیب سرخ آمدند و با تک تکمان مصاحبه کردند. همه حجاب اسلامی داشتند و با این کار احترام به قوانین کشور ما گذاشته بودند. فرم هایی دادند، برای انتخاب کشوری که می خواهیم به آنجا برویم. معلوم بود. همه ایران را انتخاب کردیم. کارت هایی به ما دادند و با 9 اتوبوس راه افتادیم طرف مرز. برای نماز کنار رودخانه ای توقف کردیم و وضو گرفتیم و نماز خواندیم و هر چه به مرز نزدیک می شدیم، شوق و دلهره ام بیشتر می شد. بالاخره رسیدیم به مرز و اتوبوس ها ایستادند. ایران رو به رویمان بود. دیدن خاکش قلبمان را آرام می کرد. آمبولانسی با علامت هلال احمر از طرف ایران آمد و 100 متری ما ترمز کرد چند نفر پیاده شدند. در تاریک و روشن هوا دنبال پرچم ایرانی می گشتم. به آرم جمهوری اسلامی ایران روی ماشین نگاه کردم. پرچم ایران را دورتر تشخیص دادم، بوی آشنای خاک ایران را همراه باد شناختم. قلبم تندتر می زد. آنهایی که از آمبولانس پیاده شده بودند، همراه چند عراقی آمدند پیش ما و به ما خوش آمد گفتند.

    آنجا ماندنمان یک ساعت طول کشید. کارهای قانونی مبادله که تمام شد، سوار اتوبوس ها شدیم و حرکت کردیم طرف ایران. از مرز خسروی که گذشتیم چند تا اتوبوس از روبه رو آمدند. از زیر پرده اشک، پرچم زیبای ایران را روی اتوبوس ها دیدم. چراغ های اتوبوس ها روشن بود. از کنارمان که رد شدند اسیرهای عراقی را آنجا دیدیم. از این که بر می گشتند به کشورشان خوشحال بودند. بعد تابلوها و پلاکاردهای کنار جاده نظرم را جلب کرد: «آزادگان به خانه خوش آمدید.»


    http://airtoair.blogfa.com/


    بر اساس کتاب: مسافر، آسمان، زنجیر

    http://iranian-airforce.blogfa.com/cat-44.aspx

    حمله به تاسیسات اتمی عراق "اوسیراک"

    حمله به تاسیسات اتمی عراق "اوسیراک"
     
                       

    با شروع جنگ تحمیلی از سوی عراق، نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران نیز مانند سایر نیروهای نظامی پا به عرصه نبرد گذاشت و در ردیف اولین نیروهایی بود که به دفاع از کشور و مردم پرداخت. نیروی هوایی با حملات پیاپی به پایگاه های هوایی، کارخانجات مهمات سازی و تانک سازی، پلایشگاه ها و... نقش مهمی در طول دفاع مقدس ایفا نمود.
    در همان ابتدای جنگ نیروی هوایی هدف های متعددی را برای بمباران انتخاب می نمود و عمده آنها جزء شریان های اصلی کشور بعثی عراق بود و به شدت از آنها محافظت می کرد.
    یکی از مهم ترین این اهداف که عراق به شدت از آن جا محافظت می کرد و ادعا می کرد که سدی نفوذ ناپذیر می باشد، "تاسیسات اتمی اوسیراک" بود. که در یکی از مناطق دوردست کشور عراق بود بعثی ها حتی عنوان می کردند که این تاسیسات در آینده جنگ نقش عمده ای می تواند ایفا کند.





    فرانسویان مثل همیشه حامی عراق، این بار ساخت بمب اتم

    این تاسیسات برای کشورعراق و شخص صدام اهمیت ویژه ای داشت. در این زمان کشور فرانسه که به عنوان یکی از مهم ترین همپیمانان عراق شناخته می شد، کارشناسان خود را جهت راه اندازی سریع تر این نیروگاه به عراق فرستاده بود. صدام تاسیسات اتمی اوسیراک را با کمک کارشناسان فرانسوی بنا نهاده بود و قصد داشت در آنجا آزمایشات هسته ای را آغاز کند. او از احداث این تاسیسات فقط یک هدف را دنبال می کرد و آن هم ساختن بمب اتم بود. این مطلب بارها توسط صدام اعلام شده بود. او درسخنرانی های خود علنا اعلام می کرد که عراق اولین کشور عربی خواهد بود که بمب اتم را ساخته و به تکنولوژی آن دست می یابد.
    تمامی کشورهای همسایه به خوبی می دانستند که وجود یک کشور اتمی مانند عراق که دیکتاتوری خونخواری مثل صدام سردمدار آن است، خطر بزرگی برای تمامی کشورهای منطقه محسوب می شد. بر همه کشورها بخصوص ایران واضح بود که صدام با دستیابی به بمب اتم از هیچ گونه جنایتی فرو گذار نخواهد بود. اکثر کارشناسان خارجی هم بر این عقیده بودند که در صورت دستیابی صدام به بمب اتم، به طور قطع باید منتظر فاجعه جهانی دیگری بود.
    حمله نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران بدین شکل طراحی و آغاز شد که:



    بررسی عملیات و مشکلات و موانع

    با توجه به اهمیت ویژه این تاسیسات برای عراق، نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران تصمیم گرفت این تاسیسات را درهم بکوبد.
    کارهای مقدماتی طراحی عملیات انجام شد و نقشه های ابتدایی نیز پی ریزی شد. به دلیل اهمیت بالایی که این تاسیسات برای عراق داشت از آن جا به شدت محافظت می شد. در اطراف تاسیسات اوسیراک انواع و اقسام پدافندهای زمین به هوا وجود داشت که از آن جمله می توان به سایت موشکی سام 6 در 2 کیلومتری جنوب شرق تاسیسات، موشک های فرانسوی رولند 2 در فاصله های 500 متری و بین 30 تا 40 قبضه توپ ضدهوایی 23 و 57 میلی متری که همگی توسط رادار هدایت می شدند، نام برد.
    موشک های رولند 2 که در اختیار عراق قرار گرفته بود دقیقا همان موشک هایی بود که خود فرانسویان از آن استفاده می کردند و نمونه صادراتی در اختیار عراق قرار نگرفته بود و این به آن دلیل بود که این موشک ها برای حفاظت از اوسیراک دراختیار عراق نبود، بلکه هدف اصلی حفاظت از ساختمان و کارکنان فرانسوی شاغل در این تاسیسات بود.
    مشکل اصلی خلبانان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران هم همین موشک های رولند2 بود. دستگاه های اخلالگر الکترونیکی (ECM ) نصب شده بر روی فانتوم های ایرانی فقط توانایی اخلال در سیستم موشک های سام 2 و 3 و 6 را داشت و نیروی هوایی هیچ دستگاهی برای اخلال در کار موشک های خطرناک رولند 2 در اختیار نداشت.
    به همین منظور باید دو اصل در انجام این عملیات رعایت می شد:
    اول سبک بودن جنگنده ها
    دوم سریع بودن حملات





    عملیات ضربتی طراحی شد

    تمامی مراحل طراحی عملیات با سرعت انجام پذیرفت. به دلیل حساسیت عملیات و همچنین پیچیدگی آن، تعدادی از بهترین خلبان ها انتخاب شدند.
    با توجه به مسائلی که گفته شد، خلبانان باید در ارتفاع بسیار پایین با حداکثر سرعت ممکن و با استفاده از مهارت شخصی سعی می کردند از تیررس پدافند قوی این منطقه خود را حفظ کرده و با توکل به خداوند متعال این عملیات را انجام دهند. قرار بر این شد به دلیل مسافت زیاد هواپیماها سوخت گیری هوایی کنند. برای همین منظور مقرر شد یک فروند هواپیمای سوخت رسان بویینگ 707 با اسکورت دوفروند تامکت در نزدیکی مرز مستقر شوند تا فانتوم ها بتوانند از آن سوخت گیری کنند و تامکت ها نیز از تانکر به شدت محافظت کنند که مبادا جنگنده های دشمن به آن حمله کنند.
    سپس فانتوم ها به دو گروه تقسیم شوند گروه اول ارتفاع خود را افزایش داده از مرز عبور کنند تا رادارهای عراقی آنها را دیده و حواس شان از گروه دوم منحرف شود. در این هنگام گروه دوم باید ارتفاع خود را کم کرده با حداکثر سرعت به سمت اوسیراک حمله کند. افزایش ارتفاع برای گروه اول بسیار خطرناک بود به این دلیل که با افزایش ارتفاع احتمال هدف قرار گرفتن گروه اول توسط موشک های زمین به هوا تا 80% افزایش می یافت ولی خلبانان شجاع خطرات آن را پذیرفتند. گروه اول می بایست نیروگاه برق بغداد را بمباران می کرد.
    احتمال برگشت جنگنده ها از این عملیات بسیار پایین بود، لذا به کلیه خلبانان انتخاب شده موضوع اطلاع داد شد و ذکر شد که اگر نمی خواهند اعلام کنند تا کسی دیگر جایگزین آنها شود. ولی شجاع دلان تیزپرواز نیروی هوایی حاضر به تعویض جای خود نبودند.




    پرسنل فنی تا صبح بیدار بودند

    پایگاه شکاری همدان که یکی از مهم ترین پایگاه های هوایی ایران بود، مامور انجام این عملیات شده بود. شب قبل از عملیات، بنا به دستور صادره مسئولین فنی تا صبح بیدار بودند. آنها وظیفه داشتند در تاریکی شب و با رعایت اصول حفاظتی چهار فروند هواپیمای جنگنده بمب افکن اف 4 را آماده عملیات کنند.
    هر هواپیما به شش فروند بمب 500 پوندی MK82 و دو تیر موشک هوا به هوای راداری اسپارو مجهز شدند. همچنین محل های قرارگیری فشنگ های مسلسل قدرتمند 20 میلی متری M61 فانتوم با حداکثر فشنگ لود کردند. آخرین چک های لازم نیز صورت پذیرفت و عوامل تمام ایرادهای جنگنده ها را نیز برطرف کردند.



    شرح عملیات

    روز عملیات فرا رسید. در اولین ساعات صبح روز هشتم مهر ماه سال 1359 چهار فروند فانتوم مسلح متعلق به گردان 33 تاکتیکی پایگاه سوم شکاری همدان با قرار گرفتن در ابتدای باند پرواز آماده پرواز شدند. با اجازه برج مراقبت، در کم تر از چند ثانیه هر چهار فروند در دل آسمان جای گرفتند و به سمت مرز به حرکت در آمدند. در همین زمان یک فروند هواپیمای سوخت رسان 707 با اسکورت دو فروند تامکت مسلح به موشک های دوربرد فونیکس به پرواز در آمده بود و به سوی منطقه ملاقات با فانتوم ها پیش می رفتند. در نقطه ایستایی فانتوم ها با تانکر سوخت رسان برخورد کرده و کار سوخت گیری انجام می شود. بعد از اتمام عملیات سوخت گیری فانتوم ها به سمت مرز حرکت می کنند قبل از عبور از مرز طبق طرح قبلی به دو گروه دو فروندی تقسیم شدند گروه اول شروع به افزایش ارتفاع کرد، این افزایش ارتفاع به قدری زیاد بود که رادارهای عراق به راحتی می توانستند آنها را ردگیری کنند و به همین دلیل متوجه گروه دیگر که در ارتفاع بسیار پایینی پرواز می کردند نشدند.
    بعد از عبور گروه دوم از مرز، گروه اول بلافاصله ارتفاع خود را بسیار کم می کند و با سرعت به سمت نیروگاه برق بغداد در عراق روانه می شود در این هنگام گروه دوم در راه تاسیسات اوسیراک بود. گروه دوم راهی طولانی و سخت پیش رو داشت. با توجه به سرعت بالای فانتوم ها و همچنین پرواز در ارتفاع پایین، هرلحظه امکان داشت هواپیماها با کابل های برق و عوارض طبیعی برخورد کنند.



    لحظه حمله تیزپروازان ایران به اوسیراک

    گروه دوم نفس اوسیراک و گروه اول برق بغداد را قطع کرد
    سرانجام این مسیرطولانی طی شد و فانتوم ها به نزدیکی تاسیسات اوسیراک رسیدند.
    در حدود4 کیلومتری تاسیسات، فانتوم خود را برای زدن ضربه نهایی آماده کردند، لذا به سرعت ارتفاع خود را افزایش دادند و در یک موقعیت مناسب با شیرجه ای دقیق همه 12 بمب خود را بر روی هدف رها کردند.
    کل زمانی که فانتوم ها بر روی تاسیسات بودند به 6 ثانیه هم نمی رسید به همین جهت هیچ کدام از پدافند های مستقر در تاسیسات حتی فرصت این که به هواپیماها شلیک کنند را هم پیدا نکردند. در همین زمان و در نقطه ای دیگر گروه اول به هدف خود رسیده و با یک حمله برق آسا نیروگاه برق در نزدیکی بغداد را با موفقیت کامل منهدم می کند.
    عملیات این گروه به قدری با دقت انجام شده بود که شهر بغداد تا چند روز بعد از آن حمله برق نداشتند.




    ادعاهای خنده دار بعثی ها

    عراقی ها بعد از عملیات مدعی شدند که حمله فانتوم های ایرانی به آن جا موفق نبوده و خسارت وارد بسیار کم بوده است. ولی به عمق فاجعه ای که برایش رخ داده بود پی برد. در ادعای خنده دار دیگری ادعا می کند که این حمله کار اسرائیل بوده و آنها با تغییر رنگ فانتوم های خود به شکل فانتوم های ایرانی این کار را انجام داده بودند.
    یکی از خلبانان قدیمی فانتوم درباره این عملیات چنین می گوید:
    - اگر خسارت یک حمله هوایی بوسیله 12 بمب 500 پوندی بر روی هدفی کوچک مانند اوسیراک کم بوده است، حتما هواپیماهای ما در طول جنگ مانند مرغان ابابیل فقط سنگ بر سر عراقی ها می ریخته اند.
    ولی همه این سخنان فقط نشان دهنده یک چیز بود و آن هم خسارات سنگین وارد به اوسیراک.



    نیروی هوایی از منطقه عکس هوایی گرفت

    پس از چند روز از پایان این عملیات، نیروی هوایی تصمیم گرفت برای مطلع شدن از خسارات وارد از منطقه پایگاه عکس برداری هوایی کند.
    قرار شد یک فروند فانتوم شناسایی "آراف4" بر روی منطقه پرواز کرده و عکس های لازم را تهیه کند. تا میزان خسارت وارد به اوسیراک را بررسی نماید. لذا یک فروند فانتوم شناسایی "آراف4" با اسکورت دو فروند فانتوم مسلح به موشک های هوا به هوا، به سمت هدف به پرواز درآمد.
    بعد از ورود به خاک عراق، فانتوم های اسکورت برای جلب توجه رادارهای عراق سمت خود را تغییر می دهند تا هواپیمای فانتوم شناسایی بدون هیچ مزاحمتی به راه خود ادامه دهد. فانتوم شناسایی درحالی که هیچ گونه مهماتی را حمل نمی کرد، در ارتفاع پایین و با سرعت مافوق صوت به سمت اوسیراک در حرکت بود و در نهایت در ارتفاع خیلی پایین از جنوب تاسیسات اوسیراک وارد این منطقه شد و با سرعت از روی تاسیسات اوسیراک عبور کرد. در لحظه عبور دوربین های فانتوم شناسایی مشغول ثبت عکس های بعد از این عملیات بود. فانتوم شناسایی بلافاصله گردش کرده و با تمام سرعت به سمت ایران حرکت می کند. در نزدیکی مرز دو فروند فانتوم مسلح منتظر او بودند و فانتوم شناسایی با اسکورت آنها به سلامت در پایگاه هوایی همدان به زمین می نشیند.


    عکس ها ظاهر می شود

    بعد از ظهور عکس ها، واقعیت دوباره هویدا شد خسارت وارده بسیار سنگین بود.
    کارشناسان فرانسوی در عرض چند روز شاهد حضور دوباره هواپیماهای ایرانی در منطقه ای شده بودند که با توجه به گفته مقامات عراقی دژی نفوذ ناپذیر بود.
    بعد از این عملیاتف تعداد زیادی از این کارشناسان از ترس جان خود کار را نیمه کاره رها نموده و به کشورشان بر می گردند و بدین ترتیب برگ زرین دیگری در کارنامه نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران ثبت می شود

    http://iranian-airforce.blogfa.com/

    ادامه نوشته

    قلب بغداد ، بغداد نفوذ ناپذیر نیست

     

    قلب بغداد ، بغداد نفوذ ناپذیر نیست




     




    سال 1363، کشور عراق جنگنده های جدید خود را تحویل گرفته بود و همه روزه توسط بمب افکن های میگ 25 در ارتفاع بالا پرواز کرده و شهرهای ایران بخصوص تهران را بمباران می کردند. در این بمباران تعداد زیادی از مردم بی دفاع به شهادت می رسیدند. مردم غیور ایران بی صبرانه منتظر بودند تا جوابی قاطع به این حملات داده شود.
    در آن سو نیز کشور عراق با تحویل گرفتن پیشرفته ترین تجهیزات پدافندی، دم از آن می زد که شهر بغداد توسط رینگ های پدافندی قوی محافظت می شود و هر جنگنده ای قصد بمباران بغداد را داشته باشد، در چندین کیلومتری این شهر سرنگون می شود. لذا نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران با این که می دانست پدافند عراق بسیار قوی و خطرناک است، تصمیم گرفت این سد را شکسته و از آن عبور کند.


    اهمیت حضور بر فراز بغداد

    این عملیات از دو جنبه دارای اهمیت بود:
    اول این که با توجه به نزدیک بودن عملیات زمینی گسترده توسط رزمندگان اسلام، این عملیات هوایی می توانست نقش عمده ای در بالا بردن روحیه آنان داشته باشد؛ زیرا همانند همین تبلیغاتی که درباره پدافند قدرتمند عراق می شد، درباره نیروهای زمینی و لجستیک هم عراق تبلیغات گسترده ای به راه انداخته بود.
    دوم مردم ایران با انجام این عملیات علاوه براین که متوجه می شدند نیروهای نظامی شان همچنان بیدار و قدرتمند هستند، دیگر تحت تاثیر جنگ روانی بعثیون قرار نمی گرفتند.
    نیروی هوایی با توجه به نزدیکی به مرز و دارا بودن تجهیزات خوب برای پشتیبانی و احتمال فرود اضطراری هواپیما پایگاه شکاری همدان، این پایگاه را مامور انجام این عملیات نمود.


    طراحی عملیات

    طرح نقشه پرواز با ساعت ها مطالعه سرانجام عملیاتی شد و با توجه به خطرات بالایی که این عملیات داشت، فرماندهی وقت پایگاه هوایی همدان تصمیم گرفت تا تعدادی از زبده ترین خلبانان پایگاه انتخاب شوند و سپس از بین آنها داوطلب برای این عملیات انتخاب شود. تمامی کارها طبق برنامه پیش می رفت. در بعداز ظهر یک روز سرد زمستانی در سال 1363 درحالی که اکثر پرسنل به منزل خود عزیمت کرده بودند، از سوی معاونت پایگاه، به مسئول عملیات اسامی اعلام شد تا آنها را در اسرع وقت خبر کنند.
    مسئول عملیات شخصا دست بکار شد. درحالی که عقربه های ساعت عدد 7 بعدازظهر را نشان می داد، به تمامی منتخبین اعلام شد هرچه سریع تر خود را به پست فرماندهی پایگاه برسانند.
    خلبانان یکی پس از دیگری به پست فرماندهی رسیدند و بلافاصله به اتاق اهداف پایگاه راهنمایی شدند. این کار ادامه پیدا کرد تا کلیه منتخبین دور هم جمع شدند و هر کس از دیگری علت احضار خود را جویا می شد.



    احتمال بازگشت از این ماموریت بسیار پایین است

    پس از دقایقی فرمانده پایگاه وارد شد و شروع به سخنرانی کرد :
    - این روزها دشمن خیلی گستاخ شده که هر شب به ایران حمله هوایی می کند و عده زیادی از هموطنان مان را به خاک و خون می کشد. سرانجام از سوی مسئولین تصمیم گرفته شده است تا جهت تقویت روحیه عمومی مردم و رزمندگان ما هم اهدافی را در شهر بغداد بمباران کنیم. همه می دانیم که تبلیغات عراق روی پدافند این شهر بسیار زیاد است و سرلشکر شهید عباس دوران هم بر روی همین شهر هدف قرار گرفت و به شهادت رسید. ولی من با توجه به نیروی ایمان شما، امیدوارم بتوانیم از این موانع عبور کرده و اهداف از پیش تعیین شده را در داخل این شهر بمباران کنیم. با توجه به خطرات بالای این ماموریت، احتمال بازگشت هواپیما و خلبانان اعزامی بسیار پایین است. حالا با توجه به توضیحاتی که داده شد، هرکس تمایل دارد در چنین عملیاتی شرکت کند، دست خود را بالا بیاورد.


    خلبانان هر دو دست خود را بالا بردند

    بعد از سخنان فرمانده پایگاه، حاضرین همه در سکوت بودند و آن گاه همه شاهد حماسه ای دیگر بودند. تمامی حاضرین، بدون استثنا دست خود را بالا بردند. حتی عده ای از خلبانان دو دست خود را بالا بردند.
    چشمان اشک بار فرمانده پایگاه نشان دهنده همه چیز بود. او اوج ایثار را در مقابل خود می دید. به دلیل این که هیچ کدام از فرماندهان پیش بینی همچین حرکتی را نکرده بودند، مجبور شدند تا به قید قرعه خلبانان را انتخاب کنند.
    قرعه به نام سرتیپ خلبان (سروان آن زمان) "سیدرضا پردیس" - فرمانده سابق نیروی هوایی - و سرتیپ خلبان (سروان آن زمان ) "جهانبخش حسنی" افتاد.


    خلبانان منتخب کار بر روی طرح پروازی را آغاز کردند

    هر دو بلافاصله شروع به مرور نقشه پرواز، سمت حرکت، ارتفاع و سرعت نمودند. تمامی نقاط مسیر را شناسایی و مقدار سوخت مصرفی را نیز محاسبه کردند. محل استقرار پدافند دشمن نیز به خوبی بر روی نقشه تا شهر بغداد مشخص بود. به دلیل تراکم بالای پدافند دشمن، کار طراحی عملیات تا پاسی از شب به طول انجامید. قرار شد با توجه به اختلاف افق 30 دقیقه ای همدان با بغداد، عملیات در لحظات اولیه طلوع آفتاب در همدان آغاز شود و دقیقا 30 دقیقه بعد، وقتی هواپیما بر روی شهر بغداد بود آفتاب در آن جا در حال طلوع باشد.




    شروع عملیات

    صبح روز بعد ساعت 5 صبح، آخرین توجیهات پروازی انجام پذیرفت و خلبانان پس از گرفتن تجهیزات پروازی، از زیر قرآن مجید عبور کرده و به طرف پرنده آهنین بال حرکت کردند. هوا تاریک و خیلی سرد بود. در آشیانه هواپیما خلبانان با استفاده از چراغ قوه، آخرین بازدیدها را از هواپیما انجام دادند و بدون معطلی سوار هواپیما شدند. با اشاره خلبان، ابتدا موتور راست و سپس موتور سمت چپ با استفاده از کمپرسور روشن شد. خلبان با توجه به هماهنگی های قبلی، بدون آن که تماس رادیویی با برج برقرار کند، به ابتدای باند رفته و با گرفتن علامت های مخصوص به حرکت درآمد و در دل آسمان جای گرفت.
    هواپیما با سرعت به سمت مرز پیش می رود و در نزدیکی مرز ارتفاع خود را برای پنهان ماندن از دید رادار، تا حد ممکن کم می کند. به شکلی که کوه های مقابل خلبان ارتفاع بیشتری داشتند. بعد از لحظاتی هواپیما به نقطه صفر مرزی می رسد و خلبان با رساندن ارتفاع به 100 پا با سرعت 850 کیلومتر در ساعت، از مرز عبور کرده و وارد خاک عراق می شود.


    نذر کنیم در صورت بازگشت به دیدار حضرت امام (ره) برویم

    خلبانان بعد از ورود به خاک عراق نذر می کنند که در صورت بازگشت، به دیدار حضرت امام (ره) بروند.
    هواپیما به آخرین نقطه مشخص می رسد و خلبان با گردشی مناسب در مسیر اصلی قرار می گیرد تا از جنوب بغداد وارد شهر شود. در تمامی طول پرواز تا هدف، مسیر طوری طرح ریزی شده بود که حدالامکان هواپیما کم تر از نقاط مسکونی عبور کند تا مبادا دیده بان های عراقی از ورود آنها قبل از رسیدن به بغداد مطلع شوند. خلبانان در 20 مایلی بغداد گردش نهایی را انجام می دهند. دشمن دیگر از وجود هواپیمای ایرانی مطلع شده بود و ستون های آتش پدافند آنها آسمان را فرا گرفته بود. با توجه به تهدیداتی که خلبانان متوجه آن شده بودند، پرنده آهنین با سرعت آسمان را می شکافت و پیش می رفت.



    سرانجام هواپیما به هدف رسید

    به لطف الهی خلبانان بر روی کارخانه ای که هدف بود رسیده و آن جا را مورد حمله سنگین خود قرار می دهند. پس از رها کردن بمب ها بر روی هدف، اینک هواپیما سبک شده بود. خلبان به دلیل این که مورد هدف پدافند آن جا قرار نگیرد، مسیر را ادامه داده و بعد از رفع خطر ابتدا گردشی سریع انجام می دهد و با افزایش سرعت تا 1100 کیلومتر به سمت کوه های مرزی ایران حرکت می کند. به دلیل حجم بالای پدافند آنها مجبور می شوند ارتفاع خود را تا 20 متری از سطح زمین پایین بیاورند. کابل های برق فشار قوی در حومه بغداد، مهم ترین خطر بود که خلبان مجبور می شد گهگاه ارتفاع خود را برای رد شدن از بالای آنها زیاد کند ولی بلافاصله دوباره به ارتفاع 20 متری برمی گشت.




    هواپیمای دشمن در تعقیب فانتوم

    هنوز دقایقی نگذشته بود که مشکلی بزرگ گریبان آنها را می گیرد. کمک خلبان اطلاع می دهد که یک فروند هواپیمای دشمن با سرعت در تعقیب آنهاست. چاره ای نبود. خلبان سرعت را به حداکثر مجاز می رساند و هواپیما را به ارتفاع 10 متری از سطح زمین می رساند. پرواز در این ارتفاع بسیار خطرناک بود زیرا در صورت اصابت موشک هواپیمای دشمن، به علت سرعت زیاد و ارتفاع کم، دیگر خلبانان فرصت پریدن از هواپیما را نیز نداشتند ولی چاره ای نبود. آنها باید این ریسک را می پذیرفتند زیرا در ارتفاع بالاتر هواپیمای دشمن به راحتی آنها را هدف قرار می داد.
    کمک به خلبان می گوید که تا حد ممکن ارتفاع را کم کند و موتورها را در حالت پس سوز قرار دهد. خلبان نیز چنین می کند. در این هنگام اولین قفل راداری برای شلیک موشک از سوی هواپیمای دشمن بر روی فانتوم ایرانی انجام می شود که کمک خلبان با مهارت خاص و استفاده از دستگاه جنگ الکترونیک، آن را خنثی می کند ولی به خاطر این که تمرکز خلبان برهم نریزد، این مطلب را به خلبان اطلاع نمی دهد.



    میگ عراقی دست بردار نبود

    هواپیمای دشمن دست بردار نبود. کمک مجددا از خلبان می خواهد که ارتفاع را کم تر کند که خلبان به کمک می گوید دیگر از این کم تر نمی شود و هواپیما در صورت کم کردن ارتفاع با زمین برخورد می کند. کمک با نگاهی به بیرون متوجه می شود ارتفاع هواپیما به قدری کم است که خار و خاشاک بیابان با زیر هواپیما فاصله بسیار کمی دارند. پرواز در این ارتفاع و با سرعت بیش از 1100 کیلومتر. خطرناک تر از این ممکن نیست. تنها با اشاره کوچکی به فرمان کنترل، هواپیما به طور حتم سقوط می کرد و اینها همه نشان از مهارت و قدرت بالای خلبان در هدایت هواپیما داشت.


    خلبان دشمن می خواهد به هرقیمتی فانتوم ایرانی را سرنگون کند ولی ...

    در این هنگام هواپیمای دشمن خود را عاجز از این می بیند که هواپیمای فانتوم را هدف قرار دهد. ارتفاع خود را کم می کند تا با قرار گرفتن در پشت سر فانتوم، در فرصتی مناسب آن را هدف قرار دهد. کمک خلبان بلافاصله متوجه موضوع می شود ولی به دلیل این که مبادا تمرکز خلبان برهم ریخته شود، به او چیزی نمی گوید و اعلام می کند هواپیمای دشمن دست از تعقیب برداشته. ولی برای اطمینان از ارتفاع پایین و با همین سرعت به پرواز ادامه بده تا نزدیکی مرز هواپیمای دشمن دوبار دیگر عمل قفل راداری را بر روی فانتوم ایرانی انجام می دهد که هربار کمک خلبان با مهارت بالا این قفل را در هم می شکند ولی بازهم به خلبان اطلاع نمی دهد. تا این که به یک باره کمک متوجه می شود که هواپیمای دشمن دیگر در تعقیب آنها نیست و تصور می کند که با توجه به نزدیک شدن به مرز، از تعقیب آنها دست برداشته است.



    مشکلی دیگر فانتوم را تا مرز سقوط پیش می برد

    در همین لحظه بخاطر پرواز در ارتفاع بسیار کم ناگهان خلبان متوجه تیرهای چوبی سیاه رنگی می شود که به سرعت به آنها نزدیک می شوند. بی درنگ فرمان هواپیما را با تمام قدرت به عقب می کشد. هواپیما بلافاصله شروع به اوج گیری می کند ولی نمی تواند به ارتفاع لازم برسد و قسمتی از باک های خارجی و سکان عمودی هواپیما با یک کابل برق برخورد می کنند و هواپیما تکان شدیدی می خورد. ولی خوشبختانه آسیب به حدی نبود که آنها نتوانند به مسیر خود ادامه دهند.
    بنزین هواپیما به علت استفاده از پس سوز و پرواز در ارتفاع پایین، بسیار کم شده بود. خلبان که دیگر در چند مایلی مرز قرار داشت، پس سوز موتورها را خاموش می کند و برای کاهش مصرف سوخت سریعا شروع به افزایش ارتفاع می کند. این کار به دلیل این که امکان داشت فانتوم به وسیله رادار پدافند و یا هواپیماهای گشتی عراق شناسایی شود، بسیار خطرناک بود ولی خلبان چاره ای نداشت. کم کم هواپیما ارتفاع گرفت و به ارتفاع 29000 پا رسید.


    هواپیما به سلامت فرود می آید

    خلبان بلافاصله با رادار تماس می گیرد و موقعیت و وضعیت را اطلاع می دهد. افسر کنترل رادار که بسیار از بازگشت آنها خوشحال بود و خلبان را راهنمایی می کند.
    به دلیل کمبود سوخت، خلبان از فاصله 70 مایلی پایگاه به تدریج شروع به کم کردن ارتفاع می کند و با تماس با برج مراقبت، به سلامت به زمین می نشیند.
    خلبانان در میان استقبال دوستان و پرسنل از هواپیما پیاده می شوند و با نگاهی به هواپیما، قدرت و خواست خداوند را دوباره مشاهده می کنند.





    معجزه ها یکی پس از دیگری

    براثر برخورد هواپیما با کابل های فشار قوی، قسمت هایی از باک خارجی هواپیما کنده شده بود و به صورت صفحات مقاوم و سرعت گیر در مقابل جریان هوا قرار گرفته بود و این چیزی بود که طبق دستورالعمل پروازی موجب سقوط هواپیما می شد.
    در همین هنگام خلبانان متوجه معجزه دیگری می شوند. از سوی رادار مرزی اعلام می شود که با توجه به اطلاعات آنها که از روی صحبت های خلبانان عراقی تعقیب کننده فانتوم بدست آورده بودند، هواپیمای تعقیب کننده فانتوم به دلیل پرواز در ارتفاع پایین و عدم توانایی خلبان در کنترل هواپیما، با زمین برخورد کرده و متلاشی شده است.

    دیدار با رهبر انقلاب

    در همان روز خلبانان نذر خود را به اطلاع مسئول عقیدتی پایگاه می رسانند و ایشان نیز با تهران تماس می گیرند که حضرت امام (ره) با پذیرش درخواست خلبانان آنها را به حضور می پذیرند.
    در ملاقات حضوری خلبانان با امام راحل، حضرت امام (ره) در سخنانی می فرمایند:
    "شما لشگریان اسلام باعث افتخار اسلام و امام عصر(عج) هستید. برایتان آرزوی سلامت و توفیق می کنم "


    برداشتی آزاد از برنامه یادآوران و خاطرات سرتیپ خلبان سید رضا پردیس

    http://iranian-airforce.blogfa.com/

    ادامه نوشته

    نبردهوایی با میگ 21

     
    نبردهوایی با میگ 21
     
    خاطره از سرگرد خلبان یدا... شریفی راد



    شصت و پنجمین روز جنگ نیز مثل گذشته شروع شد. صبح زود به پست فرماندهی رفتم و از ماموریتم جویا شدم. هنوز مشخص نبود و یا مصلحت نبود كه زودتر ما را آگاه كنند. بنابر این، در اتاق جنگ به انتظار دستور فرماندهی بودم. پس از دو ساعت اطلاع دادند اگر سرهنگ "جوادپور" تا ساعتی دیگر نرسد، انجام ماموریت ایشان به عهده من خواهد افتاد. سرهنگ جواد پور که یکی از بهترین خلبان های پایگاه بود، سر وقت نرسید. برنامه فوق تعیین و طرح ریزی شده بود. شماره 2 " ستوان "امیر زنجانی" بود. او را خواستم، طرح لازم را برایش گفتم و از همكاران و دوستان حاضر در اتاق جنگ خداحافظی كرده، وسایل پروازی را برداشتیم و رفتیم به سمت شیلترها.


    طبق برنامه پرواز کردیم و به هدف رسیدیم

    بامداد پنجم آذرماه سال 1359 به طرف شیلتر ها رفتیم و كنار هواپیماها بررسی بیرونی انجام شد. سوار مركب ها شدیم. موتورها را روشن كردیم و پریدیم. چند لحظه بعد روی اولین نقطه معین شده در آسمان، كنار هم بودیم. زمان را ثبت كردیم و به سوی هدف راندیم. پس از چهارده دقیقه از مرز گذشتیم. نشانی های نقشه با علامات زمینی مطابقت داشت. هوا خوب بود. دیدمان عالی بود و مشكلی در كار نبود. هدف یك پست دیده بانی بود در شمال شرقی سلیمانیه. همه چیز طبق بریفینگ انجام گرفت و به موقع روی هدف حاضر بودیم. بلافاصله موقعیت گرفتیم و به سمت دیده بانی شیرجه كردیم. لحظه ای كه به ارتفاع رها كردن راكت ها رسیدیم، به نظرم رسید دیده بانی خالی از نفر و متروك است. بنا بر این از رها كردن راكت ها خودداری كردم. به ستوان امیر زنجانی نیز سپردم و جهت اطمینان بیشتر از متروك بودن هدف، از ارتفاع پائین اطراف دیده بانی را بررسی كردم.


    هدف دیگری را شناسایی کردیم

    به ستوان زنجانی گفتم دوباره موقعیت تاكتیكی بگیرد و رفتیم به طرف هدف شماره دو. سه دقیقه فاصله زمانی بود و یك دره عمیق و یک تپه، فاصله مكانی، ارتفاع مان حسابی پائین و سرعت مان زیاد بود. از دید هواپیماهای دشمن مصون مانده بودیم. از كنار آنتن مخابراتی شهر سلیمانیه كه می گذشتیم، امیر زنجانی گفت:
    - جناب سروان آنتن سمت راست را می بینی؟
    می دیدم و پاسخ را دادم. گفت: "تارگت (هدف) خوبی است."
    در حالی كه آخرین گردش به سمت هدف شماره 2 را شروع كردم و سی ثانیه بیشتر با هدف فاصله نداشتم، گفتم: گچند بار مورد حمله واقع شده، متروك است."
    و در همین زمان از روی كارخانه سیمانی كه در غرب شهر سلیمانیه قرار داشت، عبور كردم و قبل از رسیدن به هدف، انفجاری در زیر هواپیما شنیدم، طوری كه هواپیمایم لرزید. بلافاصله گفتم:
    - امیر ... مرا زدند، ولی هواپیما هنوز پرواز می كند، دقت كن ضد هوائی زیاد است.
    جوابی از امیر نشنیدم. چند بار اسمش را تكرار كردم و پرسیدم:
    - می شنوی؟ 


    هواپیمای میگ عراقی دنبالم بود

    در حالی كه سمت چپم را جهت دیدن هواپیمای امیر می پائیدم، یك فروند میگ21 را دیدم. قضیه انفجار روشن شد. بلافاصله تمام مهماتم را به طور اضطراری از هواپیما رها كردم و دكمه ها را جهت یك درگیری هوائی روشن كردم. سرعت را تا حداكثر افزایش دادم و ارتفاع را به حداقل ممكن رساندم . زنده ماندن خود را در نابودی میگ مزبور یافتم. هیجان زده شده بودم. یا باید میگ21 عراقی را سرنگون می كردم و یا باید غزل خداحافظی را می خواندم.
    میگ21 مدت ها بود مرا دیده بود. از من بالاتر می پرید و از هر نظر موقعیتش بهتر از من بود. گذشته از آن كه در خاك كشورش بود و این باعث دل گرمی بیشتری برای خلبانش بود. حركت های تاكتیكی را آغاز كردم. چند بار با هواپیمای دشمن در یك ارتفاع قرار گرفتیم و از كنار هم رد شدیم. بالا رفتیم، پائین آمدیم. 


    میگ عراقی سرنگون شد

    با تاكتیكی كه به كار بردم، میگ21 دشمن را چند لحظه جلو انداختم و خود را از مرگ حتمی نجات دادم ولی او هم خودش را كنترل كرد و سرعتش را پائین آورد اما من نجات یافته بودم و در فاصله بالاتری از وی قرار گرفته بودم. اشتباه بعدی دشمن آن بود كه دیگر سرعتش را اضافه نكرد . در ارتفاع پائین و جلوتر از من می پرید اما من نیز مرتكب اشتباه شدم و موشكی را بی موقع به طرفش رها كردم كه از كنارش گذشت و منفجر شد و خیال می كنم به او صدمه ای نرسید.
    بعد با مسلسل به طرفش تیراندازی كردم. اغلب پشت میگ و گاهی در بالا و بال راستش پرواز می كردم. ارتفاع خیلی پائین و سرعت میگ خیلی كم بود. چندین بار به طرفش تیر انداختم. به میگ اصابت می كرد ولی سقوط نكرد. در حالی كه خلبان میگ21 دشمن سرش را كاملا به سمت من و راست گردانده بود، ناگهان بال سمت چپش به زمین گرفت و این كار یعنی آتش گرفتن آنی هواپیما. 

    Iraqi Su-22M shot down in the noon of 11 May 1982 by a HAWK SAM during Operation Beit-ol-Moghadass.



    با سرعت به سمت مرز حرکت کردم

    دیگر درنگ جایز نبود. با سرعت زیاد و ارتفاع كم منطقه درگیری را ترك گفتم و به سمت كشور بازگشتم. جای اندیشیدن به امیر نبود. وقتی به آسمان كشور وارد شدم، گزارش ماجرایم را دادم و گفتم كه از ستوان زنجانی خبر ندارم اما هرگز خیال نمی كردم رادار كشورمان هم از امیر خبر نداشته باشد. در جواب سوالاتم فقط سكوت بود كه شنیدم. پس از ورود به منطقه كنترل پایگاه، با برج تماس گرفتم. اطلاعات لازم را گرفتم و درحالی كه حداقل بنزین را داشتم، نشستم. هواپیما را به شلتر بردم و پس از خاموش كردن موتورها و پر كردن فرم پرواز، به سمت پست فرماندهی رفتم.
    وقتی شرح ناقص گم كردن و از دست دادن امیر را می دادم، چهره های حضار در اتاق، زیر بار غم از دست دادن ستوان شهید "ابوالحسنی" كه پیش از ورود من از آن آگاه شده بودند، در هم فرو رفته بود. مدتی التهاب داشتم. تا فهمیدم ...


    امیر زنجانی پر کشیده بود

    ستوان امیر زنجانی به شهادت رسیده بود. از طرفی غم از دست دادن امیر رنجم می داد و از طرفی لحظات درگیری و اعمالی كه انجام شده بود و زندگی دوباره ای كه یافته بودم مرا مغرور می كرد و از طرفی خبر فقدان شهید ابوالحسنی دردناك بود. هنوز چهره محجوب امیر از نظرم محو نشده است. با آن صدای نازك و مهربانش می گوید:
    - جناب سروان، تارگت خوبی است...
    گاهی فكر كرده ام در این تتمه عمری كه مانده است، مجال این را خواهم یافت كه خلبانی را ببینم با آن حجم یك جا جمع شده از ادب و استعداد و شور و عشق به وطن و گاهی فكر می كنم یعنی ممكن است با كسی آشنا شوم كه جای روحیه شاد و لب خندان و لطیفه های" ابوالحسنی " را بتواند پر كند؟
    بعدها معلوم شد كه هواپیمای ستوان زنجانی با یك هواپیمای عراقی كه از پشت به او حمله كرده بود، تصادم و هر دو در دم جان داده اند.

    http://airtoair.blogfa.com/

    http://iranian-airforce.blogfa.com/


     

    حمله به پایگاه موصل اولین پرواز جنگی من

     

    خاطره از سرگرد خلبان یدا... شریفی راد

    حمله به پایگاه موصل اولین پرواز جنگی من



    عراق بالاخره به ایران حمله کرد

    سیزده و چهل دقیقه روز یکشنبه سی و یکم شهریور ماه سال 1359 حمله هوایی عراق به چند پایگاه هوایی ایران انجام گرفت. در آن حمله، اکثر پایگاه های ما که در برد هواپیماهای عراق قرار داشتند، بمباران شدند. وقتی این حمله آغاز شد، من در پست فرماندهی پایگاه هوایی تبریز مشغول تنظیم پروازهای داخلی بودم. لحظه ای هر چه شنیدم صدای انفجار بود. ساختمان محل کارم به لرزه در آمده بود، آن چنان غافلگیر شده بودم که نمی دانستم چکار باید بکنم. فقط کوشیدم با فرمانده پایگاه تماس بگیرم. متاسفانه تلفن از کار افتاده بود. خواستم با ستاد مرکزی نیروی هوایی تماس بگیرم، تلفن آن جا هم خراب بود و هیچ کس جواب نمی داد. به منزل مان که درون پایگاه قرار داشت زنگ زدم تا از احوال خانواده جویا شوم در آن جا هم هیچ کس گوشی را بر نمی داشت.
    وحشت زده گوشی را گذاشتم و به سمت در دویدم. از در خارج نشده، تردید کردم. دور از تدبیر دیدم که در آن هنگام پست فرماندهی را ترک کنم. ناچار به پشت میزم بازگشتم. در همین گیرودار و آشفتگی بسر می بردم که فرمانده پایگاه از در وارد شد. صدایش می لرزید و رنگش پریده بود. گوشی را از روی تلفن برداشت و سعی کرد با ستاد مرکزی مستقر در تهران تماس بگیرد. نتیجه همان بود که من آزموده بودم. شده بودم یک پارچه هیجان، برآشفته و پرخاشگر و با شیوه ای که معمولم نبود، از فرمانده پرسیدم:
    - چرا ما حمله را آغاز نکردیم؟ چرا صبر کردید تا آنها حمله کنند؟
    فرمانده خویشتن دارتر بود و در مقابل فریاد من آرام گفت:
    - حالا موقع این حرف ها نیست،‌هر چه زودتر کلیه بچه ها (خلبانان) را خبر کن بیایند پست فرماندهی.
    حمله در لحظه ای آغاز شده بود که سرویس اداری تعطیل و بیشتر افراد در راه منازل شان بودند. به تعداد کمی که هنوز سر پست بودند، دعوت را ابلاغ کردم و از دژبان کمک گرفتم تا دیگر افراد را خبر کند. لحظاتی بعد همه در اتاق فرماندهی گرد هم آمده بودیم.




    اولین گروه ها آماده حمله شدند

    از چهره ها نگرانی می بارید. همه به حالت خبردار ایستاده و منتظر فرمان بودند. پس از دقایقی شور،‌ دسته های پروازی تعیین شد و هدف ها مشخص گردید. آنهائی که برای پرواز انتخاب شده بودند، برای تهیه نقشه و بریف (صحبت های خلبانان قبل از پرواز) به اتاق بریفینگ (اتاق توجیهات قبل از پرواز) رفتند،. نقشه ها آماده شد،‌ لیدرهای (رهبر پرواز تیمی و گروهی. در هر پرواز یک نفر نقش رهبری دارد و بقیه دستورات او را اجرا می کنند) دسته ها به بریف کردن نفرات دسته های پروازی خود سرگرم شدند. پس از پایان بریفینگ، کلیه خلبانان در سالن جمع شدند. فرمانده پایگاه دستورات مهمی را جهت حسن انجام ماموریت به آنها ابلاغ کرد. سپس افسر اطلاعات عملیات، اطلاعات لازم را در اختیار خلبانان قرار داد.
    حدود ساعت شش بعد از ظهر، همه چیز آماده بود و ما می توانستیم حمله را آغاز کنیم اما طبق دستور ستاد فرماندهی، حمله به دلایلی می بایست طلوع آفتاب فردا انجام شود. افراد اطاعت کرده و مرخص شدند. به یاد دارم که هفت بعد از ظهر بود که اتاق بریفینگ را ترک گفتم و با گام هائی محکم ولی کوتاه، به سوی منزل رهسپار شدم. به چیزی جز جنگ نمی اندیشیدم. به منزل که رسیدم همسر و دو فرزندم مشوش از انفجارات چند ساعت پیش و دیرکرد من، دوره ام کردند. برای رهایی از سوالات به همسرم گفتم مقداری گردو و کشمش برای من آماده کند. به طوری که بتوانم آن را در شلوار ضد فشار قرار دهم و جیبم باد کند. همسرم با نگرانی پرسید:
    - برای چی؟
    گفتم:
    - تا هنگام پرواز اگر ناچار به ترک هواپیما شدم و زنده ماندم، چند روز به وسیله آن بتوانم رفع گرسنگی کنم.
    همسرم در زیر نور کمی که به وسیله شمع در راهرو ایجاد شده بود، تقاضای من را انجام داد.
    ساعت بیست و دو و سی دقیقه بود که بچه ها را بوسیدم و با این کار ساعت خواب را اعلام کردم اما خواب کجا بود؟ فکر جنگ با عراق و ماموریتی که روز بعد می بایستی انجام می دادم، مهاجمی بود چون صدام که آرامش خیال را برای خواب از من دور کرده بود.




    ماموریت حمله به پایگاه موصل

    ماموریت من حمله به پایگاه موصل بود (موصل یکی از شهرهای شمال غربی عراق است که یک پایگاه هوایی عراق مجاور آن قرار داشت) اطلاعاتی که من از آن جا داشتم همان چیزهایی بود که افسر اطلاعات عملیات در اختیارم گذاشته بود. درحالی که چشمانم بسته بود کوشش کردم موقعیت پایگاه را پیش خودم مجسم کنم. از پایگاه های کشورهایی که دیده بودم کمک گرفتم. می دیدم که یک باند شرقی و غربی آشناست و کارخانه هایی در سمت جنوب و موازی با باند وجود دارد و در آن دور، ساختمان ها که در میان دود سیاهی محو شده بودند. شهر موصل را در عالم پندار می دیدم. بیشتر تاسیسات نظامی در قسمت شمالی پایگاه و در دو سر باند پروازی آشیانه (شیلتر- آشیانه یا محل سر پوشیده ایست که هواپیما را آن جا پارک می کنند) هواپیماها واقع شده ولی هر چه کوشیدم نتوانستم در عالم پندار محل استقرار ضد هوائی ها را موضع سازی کنم. یا فکر می کردم که ضد هوایی های سام را باید در دو سر باند گذاشته باشند.‌ نمی توانستم به خیالات خود نظمی بدهم. خیالاتم مرتب می پرید و سرم داغ می شد و قلبم می تپید و باز فکرم می رفت به تصور کردن پایگاه موصل که هنوز ندیده بودم ولی فردا می بایست بالایش می رفتم و تاسیسات نظامی آنان را همان طوری که آنها پایگاه ما را کوبیدند، بمباران می کردم. سمتی را که بایستی حمله کنم در اطلاعاتی که گرفته بودم مشخص بود، ولی سمت فرار به کدام جهت می توانست باشد؟ این را نمی دانستم.
    ‌آیا در این ماموریت موفق می شدم؟
    آیا مورد هدف ضد هوایی های دشمن قرار می گرفتم؟
    آیا دوباره می توانستم به کشور و پایگاهم مراجعت نمایم؟
    آیا بچه هایم را می دیدم؟
    آیا دوباره می توانستم فرصت خدمتی به ملت و کشورم بیابم؟

    چه کسی زندگی بی مرگ داشته؟ به خودم تسلا می دادم که مرگ حق است و خوشا به حال آنها که در بستر راحت با مرگ ملاقات نمی کنند و در میدان های نبرد شهید می شوند. همین قدر یادم هست که در گیر و دار یافتن راه گریز پس از کوبیدن مواضع بودم که ساعت زنگ چهار بامداد را نواخت. سرشار بودم از هیجان ماموریتی که یکی دو ساعت دیگر باید می رفتم. آرام از جای برخاستم تا وضو بسازم و نماز بخوانم. همسرم سعی کرد صبحانه مختصری تهیه کند ولی وقتی عجله و شتاب مرا دید قرآن سفره عقدمان را آورد و بالای در نگه داشت:
    - برو به سلامت
    در محوطه پایگاه، تا به پست فرماندهی برسم، خود را یک پارچه غرور و شهامت می دیدم. چون شیر، شجاع بودم و چون ببر چابک، یقین پیدا کردم که ماموریتم را با موفقیت انجام خواهم داد و دوباره همین راه را به طرف منزل طی خواهم کرد. سرانجام به پست فرماندهی رسیدم و در اتاق جنگ همکارانم که برخی شان پس از ورود من رسیدند سرحال بودند و به هیجان آمده و همه آماده برای جنگ و گوئی دلخور از تاخیر حمله متقابل.




    با توکل به خدا پرواز کردم

    سرگرد "بهروز سلیمانی" و من،‌ جزو اولین دسته پروازی بودیم. قرعه شروع جنگ به نام ما خورده بود. همه چیز از قبل مهیا بود،. با همکاران وداع کردیم. ‌لباس فشار را پوشیدیم و هارنس(شبیه جلیقه که خلبان بر تن می کند، چتر نجات که به صندلی هواپیما نصب شده، بوسیله قفلی به هارنس متصل است) را تن کردیم و کلاه پرواز را برداشته، به طرف محل استقرار هواپیما به راه افتادیم. در بین راه آژیر خطر به صدا در آمد و بلافاصله ضد هوایی ها بدون این که هدفی را در دید داشته باشند، شروع به تیراندازی نمودند و آسمان هنوز تاریک روز را با گلوله های رسام نقره کوب کردند. آژیر که قطع شد، از کمین جستیم و با شتاب و شوق به سمت هواپیماهای خود رفتیم. پس از بررسی بیرونی و اشاره ای به وداع، هر کدام سوار هواپیماهای خویش شدیم.
    کمربند که قفل شد، مکانیسین چتر نجات را به هارنس وصل کرد. کلاه پرواز را که سرم گذاشتم، به مکانیسین علامت روشن کردن هواپیما را با انگشت نشان دادم و او کمپراسور را روشن کرد(دستگاهی است که هوا را با فشار به موتور هواپیما وارد می کند تا هواپیما راحت تر روشن شود) و من با فشار دکمه های استارت ابتدا موتور سمت چپ و سپس موتورسمت راست را روشن کردم. هواپیما که روشن شد، چک های لازم را یکی یکی انجام دادم و منتظر فرمان لیدر بودم که از طریق رادیو پرسید:
    - شریفی،‌حاضری؟
    - بله، حاضرم.
    بعد گفت:
    - بریم روی فرکانس برج.
    گفتم :
    - شنیدم.
    و بلافاصله فرکانس رادیو را به فرکانس برج تغییر دادم. صدای لیدر روی فرکانس جدید شنیده شد که از برج مراقبت تقاضای پرواز کرد، سپس برج مراقبت اطلاعات لازم از نظر باند مورد استفاده، سمت و سرعت باد و فشار فرودگاه را طبق روش جاری در اختیار ما گذاشت.
    به مکانیسین علامت دادم که موانع زیر چرخ ها را بردارد. ‌آنگاه دسته گاز را اندک اندک جلو دادم. هواپیما به حرکت ادامه داد، پس از لحظه ای در ابتدای باند و در کنار لیدر دسته قرار گرفتم. بیرون از هواپیما همکاران به هیجان آمده و با دست و نگاه های محبت آمیز ما را بدرقه می کردند. چهره هاشان می خندید و دست های شان همچون پرچم پیروزی در آغوش بهار و من به گوش جان می شنیدم که از طرف آنان و از طرف ملت انقلابی ام مامورم تا چند قطره از غضب مردم مظلوم خود را بر سر دولت متجاوز صدام بچکانم. وارد باند پرواز شدیم،. چک های آخر را به سرعت انجام دادم و هماهنگ با سرکار سرگرد بهروز سلیمانی، موتورها را در موقعیت 100 درصد قرار دادم (دسته گاز را تا حداکثر به جلو فشار می دهند و در این حالت کلیه دستگاه های موتور را توسط مدرج های کابین چک می کنند) و این کار به منزله شدیدترین غرشی بود که انگار از رعد شنیده ام. این تازه اولین شکوفه خشم ملت ما بود. هوا گرگ و میش بود، لیدر سرش را به طرف من گرداند و با علامت پرسید:
    - حاضری؟
    جواب دادم:
    - آره همه چیز عالیست.
    سرگرد سلیمانی پس از دریافت پاسخ، پاها را از روی ترمز برداشت و هواپیمایش غرش کنان روی باند به حرکت درآمد و پس از طی مسافتی از زمین کنده شد. با فاصله چند لحظه من نیز پا را از ترمز برداشته و به دنبال لیدر دسته از زمین کنده و در آسمان به پرواز درآمدم و به زودی هر دو در کنار هم برفراز آسمان اطراف پایگاه بودیم. پس از چند دقیقه پرواز، رسیدیم روی نقطه ای که به عنوان مبداء در نظر گرفته بودیم. بلافاصله زمان را ثبت و سمت را به طرف نقطه بعدی تغییر و به سوی آسمان کشور دشمن مهاجم تازاندیم. زمان به سرعت می گذشت، به هیچ چیز جز هدف فکر نمی کردم، در حقیقت فرصت فکر کردن وجود نداشت، هر چه به مرز نزدیک تر می شدیم ارتفاع مان را کم تر می کردیم. باید درکم ترین حد ممکن فاصله با زمین می پریدیم تا از دید رادارهای دشمن مخفی باشیم و هواپیماهای دشمن قادر به رهگیری ما نباشند.




    وارد خاک عراق شدیم

    چهارده دقیقه گذشت. ‌چهارده دقیقه ای که بیش از یک سال به نظر می رسید. دیگر در آسمان عراق بودیم. اولین باری بود که به آسمان کشور بیگانه ای نفوذ می کردم و آن هم به این قصد که پایگاهی را بمباران کنم. هیجاناتم شدت یافت. قلبم انگار می خواست از سینه بیرون بزند، در این حال لیدر دسته در تلاش بود که سرعتش را افزایش دهد و من هیجان زده و بیتاب حرکات او را دنبال می کردم. سرعت در نهایت و ارتفاع از زمین بسیار اندک بود. هر لحظه خطر برخورد با زمین تهدیدمان می کرد. دهانم خشک شده بود و این از هیجان بیش از حدم بود نه از ترس.
    در 35 مایلی هدف پس از عبور از روی تپه ها ی کوتاه روی کویری رسیدیم. احساس می کردم سرعت قلبم زیادتر از سرعت هواپیماست. با در نظر گرفتن نقطه نشانی ها و مطابقت آنها با نقشه، همه چیز تاکنون درست پیش رفته بود.
    محل زیر پای مان نشان می داد تا هدف بیش از 5 دقیقه ای فاصله نداریم و این فرصت خوبی بود تا اشتباهات احتمالی را جبران کنیم. کلیه دستگاه های هواپیما را یک بار دیگر چک کردم، اشکالی به نظر نمی رسید، فقط دکمه های مخصوص بمب ها را تنظیم کردم و در موقعیت بمباران قرار دادم. چندین بار چپ و راست و بالا و پائین و اطراف هواپیمای لیدر را جهت یافتن هواپیماهای دشمن بازرسی کردم، هیچ خبری از دشمن نبود. به نظر می رسید تاکنون نتوانسته اند ما را رهگیری کنند. نقشه را از روی زانویم برداشته و در کنار گذاشتم. ‌دیگر شده بودم یک پارچه انتقام. 6 مایل دیگر با هدف فاصله داشتیم که در جلو و اندکی سمت راست شهر موصل را میان بخار نازک و سیاه صیحگاهی دیدم. موصلی که می دیدم با آن چه شب پیش در پندارم مجسم کرده بودم شباهتی نداشت. دیگر قلبم به تندی گذشته نمی زد. ‌لحظه به لحظه فاصله را تا هدف می سنجیدم، 3 مایل دیگر با پایگاه فاصله داشتیم که ناگهان لیدر دسته گفت:
    - پاپ!



    از دو جهت پایگاه موضل را کوبیدیم

    این کلمه هزاران معنی داشت. حساس ترین لحظات زندگی، بازی با مرگ، زیرا با این فرمان در طرفه العینی از لیدر تبعیت کرده و تا ارتفاع 9500 پائی بالا رفتیم و درست بالای پایگاه موصل قرار گرفتیم،‌ در این ارتفاع همه جای پایگاه مشخص بود. از ضد هوائی ها هنوز خبری نبود. سمت راستم، باند پروازی و سمت چپ باند،‌ تاسیسات اداری را دیدم. هدف من بمباران قسمت ابتدائی باند بود، شده بودم یک پارچه غرور و تمام تلاشم را بکار بردم تا بتوانم با دقت ماموریتم را به انجام برسانم. بدون درنگ به دنبال لیدر شیرجه زدم. درحالی که تمام اطرافم را زیر نظر داشتم، به زاویه خوب شیرجه و سرعت و ارتفاع مورد نظر، جهت رها کردن بمب ها هم توجه داشتم. هنوز چند لحظه ای از رها کردن بمب های سرگرد سلیمانی نگذشته بود که من دکمه بمب را فشردم و درست در نقطه ای که مامور بودمف بمب ها را رها کردم و یا بهتر بگویم قطراتی از خشم ملتم را بر روی پایگاه صدام چکاندم.
    دیگر به چیزی فکر نمی کردم. دنبال راه گریز می گشتم که خود را روی شهر غبار گرفته موصل یافتم و از این که مجبور بودم در آن تاریکی صبح از روی شهر عبور کنم و عده ای از مردم بی گناه شهر را با غرش هواپیمایم بیدار کنم، متاسف شدم و با چند مانور تاکتیکی از روی شهر گذشتم و نگاه سریعی به پایگاه بمباران شده انداختم. خیلی از آن دور شده بودم. بجز دود غلیظی که محصول انفجاراتم بود چیز دیگری جلب توجه نمی کرد؛ ولی آن چه که قبلا در مورد قدرت بمب هایم می دانستم با آن چه که عملا دیدم خیلی فرق داشت. فکر می کنم اگر بمب ها درست اصابت کرده باشند فقط توانسته چند متری را خراب کند و این برای ضربه زدن به دشمن مهاجم کافی نبود. کوشیدم مسیر را در جهت کوتاه ترین فاصله با مرز قرار دهم و تا حد امکان با سرعت زیاد و ارتفاع کم به سمت کشورم بازگردم.




    به سمت کشور گردش کردیم

    هنوز از لیدر دسته خبری نبود. آخرین بار صدایش را قبل از بمباران شنیده بودم که گفت: پاپ.
    با این که بر روی پایگاه هیچ گونه ضد هوایی به ما شلیک نکرد، نگران وضع لیدر شدم و ناچار شدم او را در رادیو صدا بزنم، صدایش را شنیدم گفت:
    - سالمم و در مسیر بازگشت.
    خیالم راحت شد. از این که توانسته بودیم غافلگیرانه پایگاه را بمباران کنیم بدون این که دشمن گلوله ای به ما شلیک کند، خوشحال بودم. دیگر حرفی نزدم. دیگر قلبم آرامش یافته بود و خشکی دهانم از بین رفته بود. تمام اطراف را می پائیدم تا مورد هدف هواپیماهای دشمن قرار نگیرم. هیچ خبری از هواپیماهای دشمن نبود. فقط چندین بار هواپیماهای خودمان از چپ و راست گذشتند که قصد بمباران پایگاه موصل را داشتند. با کمی تغییر مسیر از لای دره ها و شکاف کوه ها، با سرعتی کم تر از صوت، به سمت کشورمان می آمدم.
    حدود چهل دقیقه پس از شروع پرواز، یا بهتر بگویم چهل دقیقه هیجان، چهل دقیقه ای که بیش از ماه ها به طول انجامید، وارد آسمان کشورمان شدم. اندک اندک ارتفاعم را افزودم و در یک ارتفاع مناسب قرار گرفتم. فرکانس را تغییر دادم و با ایستگاه رادار تماس گرفتم. آرامش خاصی تمام وجودم را فرا گرفته بود. در یک حالت رویا بسر می بردم. باورم نمی شد که رفته ام و یکی از پایگاه های عراق را بمباران کرده ام. به ایستگاه رادار گفتم:
    - منم، شماره 2 آلفا.
    و سپس ارتفاعم را به اطلاعش رساندم. صدا از آن طرف شنیده شد که می گفت:
    - خوش آمدید. شماره 1 (لیدر دسته ام) کمی جلوتر از شما و در ارتفاع پائین تر به سوی فرودگاه در پرواز است.
    گفتم:
    - شنیدم.
    اطلاعاتی که راجع به فرود گرفته بودم بکار بردم تا سرانجام در محدوده برج مراقبت قرار گرفتم و موقعیتم را به آگاهی شان رساندم و پس از کسب اطلاعات لازم، هواپیما را نشاندم.
    خیس عرق شده بودم. انگار کوهی را کنده باشم. هواپیما را پس از این که سرعتش کم تر شد هر چه سریع تر به سوی آشیانه هدایت نمودم. در مسیر حرکت، کلیه افراد، اعم از سربازان، نگهبانان، مکانیسین ها، برایم دست تکان می دادند و ابراز احساسات می کردند. در آشیانه هواپیما را متوقف و موتورها را خاموش کردم و پیاده شدم. دوستان و همکاران دوره ام کردند و مرا در آغوش گرفته و می بوسیدند. لیدر دسته با لبخند رضایت بخشی به سمتم آمد و به گرمی مرا فشرد. به هم تبریک گفتیم و سپس فرم مخصوص هواپیما را نوشته و همگام با یکدیگر سوار مینی بوس شدیم و به پست فرماندهی رسیدیم.
    داخل پست فرماندهی همه همکاران جمع بودند، ما را غرق در بوسه و تبریک کردند. دیگر کسی از از ما نپرسید که چکار کردیم؟ و یا نتیجه ماموریت چه بود؟ همگی سراسر منتظر ورود بقیه دوستانی بودیم که بعد از ما پرواز کرده بودند.


     
     


    اولین شهدای پایگاه مشخص شدند

    لحظات حساسی بود. هر تلفنی که به صدا در می آمد همگی به طرفش هجوم می بردند تا اولین نفری باشند که خبر جدید را می شنوند، مخصوصا خط تلفنی که به ایستگاه رادار مربوط می شد. در آن زمان مهم ترین خبر را می توانست به ما بدهد زیرا دسته های پروازی پی در پی ورودشان را به مرز به ایستگاه رادار خبر می دادند و رادار از آن طریق خبر را به اطلاع فرمانده پایگاه می رساند. هر لحظه که خبر ورود و یا بازگشت گروهی از دوستان را می شنیدیم غرق در شادی می شدیم. گاهی به محض شنیدن بازگشت یک گروه، از شدت شادی و شوق اتاق جنگ را روی سرمان می گذاشتیم تا لحظه ای که دسته پروازی چارلی (اسم دسته پروازی) بازگشت و اطلاع داد نفر دومش بازنگشته، شادی از چهره های مان رخت بست و افسردگی به دل های مان یورش آورد.
    هنوز غرق در اندیشه از دست دادن نفر دوم دسته پروازی چارلی بودیم که خبر رسید که از دو نفر دیگر از خلبانان به نام های سروان "حسن افشین آذر" و ستوانیکم "جهانشاهلو" نیز خبری نیست،. دنیا به نظرم تیره و تار شد، شده بودم یک پارچه غم ولی چه کار از دستم بر می آمد؟ بجز آن که تصمیم گرفتم انتقام آنها را از صدام مزدور و خلبانان مهماجمش بگیرم.
    در پایان اولین روز جنگ، غبار غم چهره تمام خلبانان را در قبضه داشت.

    http://airtoair.blogfa.com/

    http://iranian-airforce.blogfa.com/